‏نمایش پست‌ها با برچسب شکنجه های ساواک. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شکنجه های ساواک. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ آذر ۲۷, جمعه

خاطرات مرضیه حدیده چی(دباغ) از شکنجه های ساواک



به کمیته مشترک رسیدیم، در کمیته فهمیدم ساواک اطلاعات زیادی از من در دست دارد، این که من با این تعداد بچه و مشکلات زیاد زندگی و با وجود زن بودنم دارای ارتباطات و فعالیت های سیاسی گسترده بودم، حساسیت شان را بیشتر برمی انگیخت.

شکنجه ها با سیلی و توهین و به تدریج با شلاق و باتوم و فحاشی جان فرسا شروع شد. چند بار دست و پایم را به صندلی بستند و مهار کردند و کلاهی آهنی یا مسی بر سرم گذاشته و بعد جریان الکتریسیته با ولتاژهای متفاوت به بدنم وارد می کردند که موجب رعشه و تکان های تند پیکرم می شد. شلاق و باتوم، کار متداول و هر روز بود که گاهی به شکل عادی و گاهی حرفه ای صورت می گرفت. در مواقع حرفه ای آنقدر شلاق بر کف پاهایم می زدند که از هوش می رفتم. بعد با پاشیدن آب هوشیارم کرده مجبور می کردند تا راه بروم که پاهایم ورم نکند. دردی که بر وجودم در اثر این کار مستولی می شد، طاقت فرسا و جانکاه بود.

یک بار وقتی در اثر درد ضربات شلاق بیهوش شدم و دوباره چشم باز کردم، خودم را در داخل اتاقی که در آن یک میز و صندلی بود، دیدم. پشتم به شدت درد می کرد و زخم هایم می سوخت. از وحشت و ترس خود را به دیوار چسباندم تا اگر دوباره برای شکنجه آمدند، پشتم از ضربات شلاق درامان بماند؛ از شدت خستگی چشم هایم را نمی توانستم باز کنم، صدای پایی شنیدم. چشم هایم را نیمه باز نگه داشتم، دیدم مأموری وارد شد ـ خدا عذابش را زیاد کند ـ چشم هایم را کاملاً بستم و به خدا توکل کردم.

مدتی ایستاد و رفت، طولی نکشید که دوباره بازگشت و باتومی در دست داشت؛ جلو آمد و مرا کتک زد؛ وحشی و نامتعادل به نظر می آمد،  هر چه می پرسید اظهار بی اطلاعی می کردم. اثر باتوم برقی بر روی نقاط حساس بدن از جمله گوش، لب و دهان به قدری دردناک بود که کاملاً بی حس و بی نفس می شدم.

یک مرتبه، مرا بر روی تختی خواباندند و دست ها و پاهایم را از طرفین بستند، وقتی شکنجه گر وارد اتاق شد، سیگار روشنی بر لب داشت، بلافاصله آن را روی دستم خاموش کرد و همراه با ضجه و ناله من به مسخره گفت «آخ! سیگارم خامومش شد!» و دوباره سیگار دیگری روشن کرد، این بار آن را بر روی جاهای حساس بدنم خاموش کرد که از تمام سلول هایم درد برخواست.

حدود 16 روز از بدترین و وحشتناک ترین شکنجه ها را تحمل کردم، ولی هنوز چیزی یا مطلب درخور و با اهمیتی به مأموران نگفته بودم؛ و این امر سخت بر مأموران و بازجوها گران آمد. از این رو دست به کاری کثیف و غیرانسانی و خباثت آمیز زدند؛ دختر دومم را که به تازگی به عقد جوانی درآمده بود دستگیر و به کمیته نزد من آوردند. آنها فکر می کردند با چنین اقدامی و ایجاد فشار روحی و روانی، مقاومت مرا در هم شکسته و مرا به حرف درمی آورند زهی خیال باطل!

رضوانه محصل مدرسه رفاه بود و به همراه سایر دانش آموزان مدرسه به کارهای هنری و جمعی می پرداخت. او سرودها و اشعاری را که از رادیو عراق پخش می شد با دوستانش جمع آوری کرده و در دفترچه اش نوشته بود. این دفترچه پس از دستگیری من و هنگام تفتیش و بازرسی خانه، به دست مأموران افتاده بود و این بهانه ای برای دستگیریش شده بود.

شب اول، آن محیط برای رضوانه خیلی وحشتناک و خوف آور بود، دایم به خود می لرزید و دستش را به دستان من می فشرد. البته من نیز دست کمی از او نداشتم، ولی بایستی برای حفظ روحیه دخترم خودم را استوار و مسلط نشان می دادم تا او بتواند در برابر شکنجه هایی که در روزهای بعد پیش رویش بود دوام بیاورد و خود را نبازد.

مأموران به بهانه جلوگیری از خودکشی و حلق آویز شدن،  چادر از سرمان گرفتند. برایم خیلی روشن بود که انگیزه و هدف واقعی آنها از این کار، دریدن حجاب ـ نماد زن مومن و مسلمان ـ و شکستن روحیه ما بود، از این رو ما نیز از پتوهای سربازی که در اختیارمان بود برای پوشش و به جای چادر استفاده می کردیم. عمل ما در آن تابستان گرم برای مأموران خیلی تعجب آور بود، آنها به استهزا و مسخره ما را «مادر پتویی! دختر پتویی!» صدا می کردند.

جلادان کمیته در ادامه کارهای کثیف شان، چند موش در سلول رها کردند که دخترم می ترسید و وحشت می کرد و خودش را به من می چسباند و می گریست. تا صبح موش ها در وسط سلول جولان می دادند و از در و دیوار بالا و پایین می رفتند.

در آن شرایط و اوضاع، بایستی به دخترم دلداری می دادم ولی به دلیل ترس از میکروفن های کار گذاشته شده و شنیدن حرف هایمان، پتو را به سر می کشیدیم و به بهانه خوابیدن، در همان وضعیت خیلی آهسته و آرام برایش صحبت می کردم تا بداند اوضاع از چه قرار است.

آن شب دهشتناک به سختی گذشت. صبح هر دوی ما را برای بازجویی و شکنجه بردند چون پتو به سر داشتیم، خنده های تمسخرآمیز و متلک ها شروع شد، «حجاب پتویی!» «مادر پتویی!، دختر پتویی!... پتو پتویی!» و ... یکی گفت «کجاست آن خمینی که بیاید و شما را با پتوی روی سرتان نجات دهد و...» خلاصه ما را حسابی دست انداخته و مسخره می کردند.

وقتی از کارها و وحشی بازی هایشان نتیجه نگرفتند، ما را از هم جدا کردند. لحظاتی بعد صدای جیغ و فریادهای دلخراش رضوانه همه جا را فراگرفت. به خود می لرزیدم، بغضم ترکید و گریستم، به خدا پناه بردم و از درگاهش برای رضوانه، تحمل در برابر این همه شدت و سبعیت التماس کردم. با وجود این همه شکنجه، رضوانه چیزی نداشت که بگوید. برای من هم همه چیز پایان یافته بود و از خدا شهادت را طلب می کردم.

رفته رفته زخم ها و جراحت های من عفونت کرد و بوی مشمئز کننده آن تمام سلول را فراگرفت، به طوری که مأموران تحمل ایستادن در آن سلول را نداشتند. مأموران که از مقاومت ما عصبانی بودند، شبی آمدند و با درنده خویی رضوانه را با خود بردند و فریادها و استغاثه های من راه به جایی نبرد. دیگر تاب و توانی برایم نمانده بود.

نگران و مشوش ثانیه ها را سپری می کردم. برایم زمان چه سخت و سنگین در گذر بود. بی قرار و بی تاب در آن سلول یک ونیم متری این طرف و آن طرف می شدم و هرازگاهی از سوراخ کوچک [دریچه] روی در، راهرو را نگاه می کردم. کسی متوجه رفت و آمدها نبود؛ چه کسی را بردند؟! چه کسی را آوردند؟! هیچ برای ما مشخص نبود. برای هیچ کس، هیچ کس! چون مارگزیده ای به خود می پیچیدم.

صدای جیغ ها و ناله های جگرسوز رضوانه قطع نمی شد. سکوت شب هم فریادها را به جایی نمی رساند. ناگهان همه صداها قطع شد... خدایا چه شد؟!  هراس وجودم را گرفت. دلهره، راه نفس کشیدنم را بند آورد! تپش قلبم به شماره افتاد! خدایا چه شد؟! چه بر سر رضوانه آوردند؟!

ساعت 4 صبح که چون مرغی پرکنده هنوز خود را به در و دیوار سلول می زدم. ... صدای زنجیر در را شنیدم... به طرف سلول خیز برداشتم. وای خدایا این رضوانه است که تکه پاره با بدنی مجروح، خونین،  دو مأمور او را کشان کشان بر روی زمین می آورند. آن قطعه گوشت که به سوی زمین ها رها شده رضوانه! جگر پاره من است.

هر آنچه که در توان داشتم، به در کوفتم و فریاد کشیدم، آن چنان که کنگره آسمان به لرزه درآمد، هر چه که به دستم می رسید دندان می کشیدم، آنقدر جیغ زدم که بعید می دانم در آن بازداشتگاه جهنمی کسی صدایم را نشنیده و همچنان در خواب باشد. وقتی دیدم سطل های آبی که بر روی او می پاشند، او را به هوش نمی آورد و بیدارش نمی کند؛ دیگر دیوانه شدم، سر و تن و مشت و لگد بر هر چیز و همه جا می کوفتم، فکر می کنم زبانم بریده بود که خون از دهانم می آمد؛ دیگر نای فریاد و تحرک نداشتم، بهت زده به جسم بی جان دخترم از آن سوراخ در می نگریستم... ولی هنوز از قلبم شرحه شرحه خون می جوشید.

ساعت 7 صبح آمدند و پیکر بی جانش را داخل پتویی گذاشتند و بردند. تصور اینکه رضوانه جان از کالبد تهی کرده و مرده باشد، منفجرم می کرد، چنان که اگر کوه در برابرم بود متلاشی می شد، به هر چیز چنگ می زدم و سهمگین به در می کوفتم و فریاد می زدم: «مرا هم ببرید! می خواهم پیش بچه ام بروم! او را چه کردید؟ قاتل ها!  جنایتکارها و...» در همین حیص و بیص صوت زیبای تلاوت قرآن میخکوبم کرد: «واستعینوا بالصبر والصلوة و انها لکبیره الّا علی الخاشعین». آب سردی بر این تنوره گُر گرفته ریخته شد، صوت قرآن چنان زیبا خوانده می شد که گویی خدا خود سخن می گفت و خطابم قرار می داد و مرا به صبر و نماز فرامی خواند.


بر زمین نشستم و تازه به خود آمدم و دریافتم که از دیشب تاکنون چه اتفاقی روی داده است. صدا، صدای آیت الله ربانی شیرازی بود که خیلی سوزناک دلداریم می داد.

منبع: کتاب خاطرات مرضیه حدیده چی، صفحات 70 تا 76

۱۳۹۴ آذر ۲۱, شنبه

خاطرات طاهره سجادی، از شکنجه های ساواک




  33 سال گذشته است، اما هنوز هم هر بوی سوختگی، طاهره را یاد مرد نیمه عریانی می اندازد که در کمیته مشترک ضدخرابکاری ساواک شهربانی، به تختی فلزی بسته شده بود و گوشت تنش، ذره ذره روی چراغ الکلی می سوخت. هنوز هم هر شمعی، شعله ترسی کهنه را در دلش روشن می کند از شب هایی که موم داغ روی پوستش می چکید تا اعتراف کند، هنوز هم بعضی وقت ها طاهره، ناگهان از خواب می پرد و خیال می کند در تاریکی سلول انفرادی اش، چشم باز کرده است. هنوز هم او، در کابوس هایش مرد قوی  هیکلی را می بیند که می خواست از میان شلاق ها یکی را برای تن نحیف طاهره انتخاب کند. طاهره سجادی یکی از صدها زن زندانی پیش از انقلاب است که حدود 4 سال از زندگی اش را در زندان های اوین، قصر و بدتر از همه، کمیته مشترک ضدخرابکاری ساواک شهربانی گذرانده است، اما وقتی نوبت به نقل حوادث گذشته می رسد، او هم از کلمات فرار می کند و بسختی راضی می شود چند خاطره کوتاه را از گذشته روایت کند.


از چه سالی مبارزه علیه رژیم  پهلوی را آغاز کردید و چند بار دستگیر شدید؟

از سال 1341 و پس از ازدواج با آقای غیوریان که سابقه فعالیت های سیاسی علیه رژیم [شاه] داشت، وارد جریان مبارزه شدم فعالیت هایم بیشتر بر پخش اعلامیه های امام و پناه دادن به مبارزان در منزل مان متمرکز بود. اولین باری که به همراه همسرم دستگیر شدم، وانمود کردم زنی خانه دار هستم که از هیچ چیز خبر ندارم. آنها هم باور کردند و آزاد شدم؛ اما همسرم را نگه داشتند چون مطمئن بودند در مبارزه دست داشته است. دومین دستگیری ام 13 روز بعد بود. دیگر شک نداشتند با همسرم همکاری کرده ام. او در آن زمان، از شدت شکنجه با شوک الکتریکی فلج شده بود اما بازپرسی که مرا با کابل می زد، گفت: «شوهرت را کشتیم!  حیف که نشد اطلاعاتش را بگیریم.» احتمالا انتظار داشت با شنیدن این خبر متاثر شوم و روحیه ام را از دست بدهم، اما من خوشحال شدم. آنجا آدم ها را به قدری شکنجه می کردند که وقتی خبر شهادتشان را می شنیدی، از این که دیگر درد نمی کشند خوشحال می شدی بعد ها یک بار که مرا از اتاق بازجویی بیرون آورده بودند و به سلول می بردند، شوهرم را در یکی از اتاق ها دیدم و فهمیدم زنده است.


کدام دوره از سال های زندان، بر شما سخت تر گذشت؟

زندان همیشه سخت است. من یک سال و نیم در کمیته مشترک، 2 سال در اوین و 20 روز در زندان قصر بودم. اما کمیته مشترک واقعا کابوسی دردناک بود. زندانیان آنجا، برای شکنجه شدن و تخلیه اطلاعاتی نگهداری می شدند. باورش سخت است اما 2 ماه در انفرادی بودم و آفتاب، یک سال از من دریغ شد. کتک خوردن در کمیته مشترک، شب و روز نداشت. آنها حتی نیمه شب ها، ناگهان می آمدند فرنچی را روی سر زندانی می انداختند یا چشم هایش را می بستند و برای شکنجه می بردند. شکنجه ها متنوع بود. گاهی سوزن را زیر ناخن زندانی می کردند، بعضی وقت  ها با اشیای نوک  تیز، زخم های بدن زندانی  ها را عمیق تر می کردند، بعضی وقت ها دندان یا ناخنشان را می کشیدند یا از سقف آویزانشان می کردند و شلاق می زدند. بند های عمومی بی نور و پر از شپش بود و زندانبانها ناچار می شدند زیلوها را بیرون ببرند و سمپاشی کنند. زندان کاملا بوی تعفن می داد. مرا هم با کابل یا شلاق می زدند یا با موم مذاب می سوزاندند یا موهایم را می کندند. البته از نظر روانی هم سعی می کردند تضعیفم کنند. گاهی خبر کشته شدن بستگانم را می دادند یا می گفتند بچه هایم را می آورند و شکنجه می کنند و یا تهدیدهای دیگر.


بزرگترین ترستان در کمیته مشترک از چه بود؟

ترس از لو دادن مبارزان دیگر در خواب و بیداری همراهم بود. می  ترسیدم ناخواسته نام یکی شان را بر زبان بیاورم که البته اتفاق نیفتاد.


به نظرم تنهایی، حتی از شکنجه های جسمی هم سخت تر است. چطور 2 ماه در انفرادی دوام آوردید؟ در انفرادی به چه فکر می کردید؟

به چی فکر می کردم؟! اصلا فرصت فکر کردن نبود. آنقدر می زدند که وقتی داخل سلول پرتم می کردند، فقط درد می کشیدم. آنجا در انفرادی آخرین تصاویر خودم را فراموش کردم. آخرین باری که به یاد خودم افتادم، وقتی بود که فهمیدم صورت و بدنم پر از کورکهای بزرگ و قرمز شده است. پس از آن دیگر به خودم نگاه نکردم. در انفرادی حتی نور هم نبود. روزهای اول با خمیر نان خشک، روی دیوارها خط می کشیدم تا حساب و کتاب روزها و شب ها از دستم در نرود؛ اما یواش یواش روز و شب برایم یکی شد. دیگر چوب خط نکشیدم. فقط دیوار نوشته  ها را می خواندم. خودم هم سوره انشراح را با نان خشک روی دیوار نوشته بودم. اولین روزی که وارد انفرادی شدم، سرم بشدت درد می کرد، صدای قرآن شنیدم. گوشم رابه دیوار چسباندم. کسی با صدایی محزون قرآن می خواند. گفتم: «اسمت چیه؟» گفت: «علیرضا» فهمیدم جوانی کم سن و سال است. گفت: «مورس بزن، پایین دیوار، جدول مورس هست.» جدول را پیدا کردم. نمی دانم نگهبان ها چطور آن را ندیده بودند. با مورس با هم حرف زدیم اما، مامورها فهمیدند و سلولش را عوض کردند. هیچ وقت نفهمیدم آن جوان که بود. بعد از آن تنها شدم. چرا از خاطره های خوبم نمی پرسید؟ خاطره خوب هم دارم.


خاطره خوب؟ میان این همه غصه؟

در کمیته مشترک معمولا به کسی اجازه ملاقات نمی دادند؛  اما اگر دلشان به رحم می آمد و اجازه می دادند کسی ملاقاتی داشته باشد،  او خوردنی هایی را که خانواده برایش آورده بودند، بین بچه ها تقسیم می کرد. یک روز که در سلول عمومی مسئول تقسیم بودم، به یکی از بچه ها ملاقاتی خورد. خانواده برایش یک مشت کشمش و دو سه تا پرتقال آورده بودند. ما 8 نفر بودیم و من خوردنی ها را بین بچه ها تقسیم کردم. به هر نفر، چند پره پرتقال رسید و 8 تا کشمش، 4 تا هم اضافه ماند که ناچار شدیم هر کدامشان را نصف کنیم تا تقسیم  عادلانه باشد. این تنها سرگرمی مان بود. باعث می شد بعضی وقت ها لبخند بزنیم.


تحمل شکنجه برای زنان به مراتب از مردان سخت تر است. این پرسش شاید گستاخانه باشد، اما می خواهم بدانم آیا از جنسیت شما در زندان سوءاستفاده نشد؟

نه. این اتفاق برای من نیفتاد، اما در سال های پیش از ورودم به زندان، جسته و گریخته مطالبی در این باره می شنیدم که با واکنش تند جامعه، ساواک آنها را کمتر کرد و اگر هم موردی پیش می آمد، عیانش نمی کرد.


شواهدی وجود دارد که ثابت می کند صلیب سرخ یک بار از کمیته مشترک دیدن کرد. چطور آنها متوجه وضع اسفبار زندانی ها و شرایط نامساعد نگهداری شان نشدند؟

وقتی قرار شد ناظران صلیب سرخ بیایند، ماموران ساواک، زندانی هایی را که از شدت شکنجه وضع بدی داشتند از زندانی های دیگر جدا کردند و بردند، لباس های تمیز تنمان کردند و به هر کداممان یک قاشق و حوله دادند. با این همه سعی در مطلوب نشان دادن وضع ما، ناظران صلیب سرخ پس از بازدید بهت زده می گفتند حتی در اسپانیا - که در آن زمان معروف به دیکتاتوری بود - چنین زندان مخوف و شرایط غیرانسانی ای را ندیده اند.


از میان همه آدم هایی که درزندان دیده اید، تصویر کدامشان همیشه جلوی چشمتان است؟

کسی که همیشه یادم است، دخترکی است که هرگز او را ندیدم. یک شب که در اتاق حسینی شکنجه می شدم، صدای ضجه های دلخراشی را در ساختمان کمیته مشترک شنیدم. بازجوهای دیگر آمدند و برای حسینی تعریف کردند که منوچهری دختری را با چادر شب کفن پیچ کرده، سر و ته پارچه را بسته و با کابل کتک می زند. گاهی صدای جیغ های دخترک می آمد که «می گویم، نزنید!» اما ظاهرا اطلاعات دروغ می داد که باز کتکش می زدند. ناگهان صدای جیغ های دخترک قطع شد و من حدس زدم که احتمالا شهید شده است. بعد از آزادی دیگر هیچ خبری از او نشنیدم. هیچ کس او را نمی شناخت.


آزادی شما همزمان با هجوم مردم به زندان ها بود یا پس از آن؟

با نزدیک شدن به انقلاب و در سال آخر حکومت پهلوی، ساواک هم از مبارزه ناامید شده بود و شکست را پذیرفته بود، به همین دلیل مردم دسته دسته آزاد می شدند و من هم آزاد شدم.


در لحظه خروج از زندان چه احساسی داشتید؟

هم خوشحال بودم و هم کمی عصبانی.


عصبانی چرا؟

وقت خروج از زندان، رئیس زندان برگه ای را جلویم گذاشت که روی آن را کاملا با دست پوشانده بود. گفت: «باید زیر این برگه را امضا کنی تا آزادت کنیم.» گفتم: «تا نخوانم، امضا نمی کنم!» بحثمان که بالا گرفت ناچار شد متن را نشانم دهد. نوشته بود: «آزادی، با عفو ملوکانه!» حاضر نشدم برگه را امضا کنم. گفتم: «اصراری به آزاد شدن ندارم، برمی گردم سلولم.»


پس چطور آزاد شدید؟

کاملا بدون عفو ملوکانه!



خاطرات رضوانه میرزا دباغ از شکنجه های ساواک

در آغازین سالیان نوجوانی با مکتب فکری و مبارزاتی مادر آشنا شد و دل در گرو آن نهاد و آنگاه که در چنگ بدترین مردمان زمانه گرفتار آمد و پذیرای دردناک ترین شکنجه ها شد.

به گزارش نافع، خاطرات رضوانه میرزا دباغ فرزند مرضیه حدیدچی(دباغ) در کتاب «آن روزهای نامهربان» از سوی موزه عبرت به تاریخ پژوهان عرضه شده است که وصف خاطراتی از روزهای سخت و پرالتهاب انقلاب را به تصویر می کشد خاطراتی که دختر 14 ساله آن روزها امروز هم با آن درگیر است، به گونه ای که تا امروز نیز بهای آن را با دست و پنجه نرم کردن با بیماری های گوناگون می پردازد...



  چهارده سال بیشتر نداشتم و در دبیرستان رفاه تحصیل می کردم، مادرم نه تنها به عنوان یک مادر، بلکه خط دهنده زندگی من بود و جهت را برای من مشخص کرده بود، همه چیز الهی بود و این لطف خدا بود و همراه بودن پدر و مادر، راه نورانی ای را برای من ترسیم کرده بود.

  سمت و سوی فعالیت های ما در مسائل فرهنگی و سیاسی و الهی بود و من همواره در جلساتی که مادرم داشت، شرکت می جستم و جان تشنه خود را از کلام او سیراب می کردم. مادرم مرا در مدرسه ای ثبت نام کرده بود که عزیزانی نظیر آیت الله شهید بهشتی و محمدعلی رجایی از گردانندگان اصلی آن بودند و فرزندان خود آنان نیز در همان جا فعالیت می کردند. وقتی فعالیت ها و زحمات مادرم را می دیدم. بر آن می شدم تا من هم کاری بکنم.

  با یکی از دوستان به نام خانم حداد عادل بر آن شدیم که حرکتی را آغاز کنیم، شبانه رادیو را روشن می کردم و از رادیو عراق اعلامیه ها و به پیام های حضرت امام خمینی گوش می دادم و به دقت می نوشتم و چون دستگاه تکثیر نداشتیم، با استفاده از کاربن اعلامیه ها را رونویسی می کردم و صبح به مدرسه می بردم و قبل از اینکه بچه ها به مدرسه بیایند، با کمک دوستم، خانم حداد عادل، آنها را داخل میز بچه ها می گذاشتیم.

  زمانی که مأمورین ساواک وحشیانه به منزل ما ریختند و مسائل ما برایشان رو شد، مرا دستگیر کردند، ابتدا زیر بار نرفتم و همه چیز را انکار کردم، خداوند لطف کرده بود و من با هر دو دست، قدرت نوشتن داشتم، ساواک بر آن شد تا نمونه های خطم را چک کند و متوجه شد که نوشتن اعلامیه ها کار من بوده است.

  در آن زمان من تازه عقد کرده بودم و وسایلی خریده بودیم که همه را داخل چمدانی گذاشته بودم، به خیال خودم اعلامیه ها را لابلای آن اجناس پنهان کردم که ساواک به آن دست پیدا نکند، اما ساواکی ها همه جا را به هم ریختند و اشیائی را که داخل چمدان بود، از جمله طلا و وسایل عروس را با خود بردند و پارچه هایی را که تا شده بود، به طول پارچه با سیگار در مقابل چشمانم سوزاندند، آنها سیگار را داخل پارچه ها فشار می دادند و می سوزاندند، بالاخره هم به مدارک پنهان شده رسیدند، پدرم از آنان خواست که او را به جای من ببرند و با ناراحتی می گفت او بچه است مرا ببرید، آنها هم در پاسخ گفتند شما خیالت راحت باشد و پیش بچه هایت بمان.

  چشمانم را بستند، وقتی داخل کوچه شدم از زیر چشم بند، دو دستگاه اتومبیل را دیدم، به خیال خودم لباس پوشیده ای در زیر چادر به تن کرده بودم که اگر در ساواک چادرم را کشیدند، باحجاب باشم، متاسفانه وقتی به ساواک رسیدیم، نه تنها حجاب را از من گرفتند، بلکه به لباس تنم هم رحم نکردند و کتک ها و شکنجه ها آغاز شد، یونیفورم مخصوص زندان که شامل یک تونیک و شلوار بود، به من تحویل شد و برای پوشش سر از پتو استفاده کردم، زمانی که مرا به کمیته آوردند، روانه سلولی شدم که مادرم در همان سلول بود و این برای من بسیار ارزشمند بود، در اتاق افسر نگهبان، فردی به نام آقای اکرمی را که از دوستان خانوادگی ما بودند، دیدم که آن چنان به ایشان سیلی زده بودند که فکشان کاملا از جا درآمده بود، دربارۀ من از او سئوال می کردند و او گفت نمی دانم، برخورد ساواک با همه زندانیان مشخص بود، زیرا مسلما کسی را برای نوازش کردن به بازداشتگاه نمی بردند.

  متاسفانه بر اثر تکرار دفعات شکنجه با شوک الکتریکی، بسیاری از مسائل را به یاد نمی آورم و باقی را هم با کمک خواهرم راضیه به یاد می آورم.

  نامزدم، آقای بهزاد کمالی اصل را نیز دستگیر کردند و با اتو سوزاندند و اذیت کردند، البته ایشان قبل از من دستگیر شده بود، یک روز با مراقبت و کنترل خانه ما، 12 نفر را دستگیر کرده بودند، هیچ وقت لحظه دستگیری ام را فراموش نمی کنم، واقعا به طرز وحشیانه ای برخورد کردند، ساواکی ها فکر می کردند با یک گروه طرف شده اند، آن چنان داد و فریاد می کردند که کسی جرئت نداشت نفس بکشد.

  قبل از اینکه مادر را دستگیر کنند، ساواکی ها چهار هفته در خانه ما اقامت و آزادی را از همه ما سلب کردند و حتی اگر می خواستیم برادر کوچکم را برای خرید به بیرون از منزل بفرستیم، تا تفتیش نمی کردند، اجازه نمی دادند که از منزل خارج شود.

  ساواکی ها در حالی که ادعا می کردند خیلی زرنگ هستند، اما لطف خدا و هدایت فکری مادر در همین اوضاع سخت هم به کمک ما آمد و از بقال محل کمک گرفتیم، بقال محله ما مرد بزرگواری به نام آقای بهاری بود که مغازه او بیشتر شبیه عطاری بود و در این جریان، کمک زیادی به ما کرد، او حتی شهادت آیت الله سعیدی را به ما اطلاع داد و کسانی که قصد تردد به منزل ما را داشتند، توسط او از نبش کوچه بازگردانده می شدند، مادرم کاغذ کوچکی را نوشت و روی آن علامتی گذاشت و آن را به دست برادر کوچکم سپرد و مبلغی پول به او داد که آن تکه کاغذ کوچک، پشت یکی از آنها چسبانده شده بود و به برادرم گفت: «به آقای بهاری بگو به ما شکلات برساند.» همین پیام، آقای بهاری را متوجه مشکلات ما کرد.

  ایشان فرد متشرعی بود و نسبتا در جریان مسائل قرار داشت، ایشان یک بار نامزدم، آقای کمالی، را از سر کوچه برگرداند و به این وسیله مانع دستگیری ایشان شد، ساواک تلاش بسیاری کرد تا در طول مدتی که در خانه اقامت کرد، اسناد و مدارکی را به دست بیاورد، دو جعبه اعلامیه داخل خانه بود که با رهنمود مادر، آنها را داخل تشت آب و زیر لباس چرک ها پنهان کرده بودیم و با غفلت نگهبان ها به داخل حمام رفتیم و با بلند کردن صدای آب، اعلامیه ها را پاره کرده و داخل چاه ریختیم.

  در طول مدتی که آنها در خانه اقامت داشتند، مادر برای آنها غذا تهیه می کرد و سعی داشت وانمود کند سواد ندارد و از هیچ چیز سر در نمی آورد، در حالی که منزل ما محل رفت و آمد دانشجوها و فعالین انقلابی بود.

  به هر حال دستگیر شدم و در کمیته مشترک مرا با دو دست به تختی زنجیر کردند، سلول ما در جایی قرار داشت که بسیار نمناک بود و هوایی هم برای نفس کشیدن نداشت، چشمانم بسته بود و چیزی را نمی دیدم و فقط صداها را می شنیدم، در سکوت، صدای شکنجه گران و افراد تحت شکنجه را با همه وجود لمس می کردم و جسم و روحم، حتی برای لحظه ای آرام و قرار نمی یافت، صدای شلاق زدن ها و نواری که دائما پخش می شد: «بزن، بزن که داری خوب می زنی» و بازجویان مست پست فطرتی که مانند حیوانات درنده به جان زندانی ها می افتادند، امان انسان را می برید بازجوی من شخصی به نام منوچهری بود که همواره به من شوک الکتریکی می داد.

  یادآوری صحنه های شکنجه مادرم برایم بسیار سخت و دردآور است، به خاطر دارم که مادرم را سرپا نگه داشته بودند و اجازه نمی دادند لحظه ای بنشیند و یا به او بی خوابی می دادند که گاهی 48 ساعت و بیشتر طول می کشید، وقتی که شب می شد، تازه اول کار بازجویان بود و سیلی خوردن و شکنجه با کابل مانند نقل و نبات نثار زندانیان می شد، شوک الکتریکی تمام ابعاد وجودم را به لرزه در می آورد و بدنم از ضربه های شلاق، همیشه خونین و مالین بود.

  بنیان ساواک بر دروغ بود و از نیرنگ های زیادی استفاده می کرد، یک روز مرا برای بازجویی آورده بودند، پسری را پیش از من تا سرحد شهادت شکنجه کرده بودند و می گفت: «باید بگویی که با این پسر آشنا هستی» من اظهار بی اطلاعی کردم و آن زندانی شکنجه شده هم همین طور و شکنجه ها ادامه پیدا کرد، به قدری شکنجه شده بودم که دیگر تنفس برایم میسر نبود، کارم به جایی رسیده بود که هر روز یک یا دوعدد آنتی بیوتیک به من تزریق می شد و دیگر توان جانی نداشتم، منوچهری، بازجوی من، بسیار کریه المنظر بود، به اعتقاد من حتی نگاه به چنین اشخاصی بر روح و روان انسان اثر منفی می گذارد، بازجویان ساواک به قدری آلوده و پلید بودند که بعد حیوانی شان به نهایت اعلا رسیده بود و تا مرتکب جنایات پلید خود نمی شدند، اقناع نمی شدند.

  بازجوها ترفندهایی را به کار می بردند تا از بچگی من استفاده کنند. در اتاق بازجویی برای ناهار خودشان چلوکباب گذاشته بودند و بعد یک پرس از همان غذا را جلوی من گذاشتند تا تصور کنم، آنها با من کاری ندارند، زهی خیال باطل که می خواستند با آن یک پرس غذا از من حرفی بکشند، در داخل سلول نانی که می دادند آن قدر خشک بود که آن را زیر سرمان می گذاشتیم، آنان معمولا از الفاظ زشت و رکیک استفاده می کردند و همه زنان را با الفاظ نامربوط صدا می زدند، یک بار در اتاق بازجویی یکی از بازجویان به نام تهرانی، بعد از چند روز شکنجه پی در پی از من پرسید: «تشنه هستی؟» جواب دادم: «بله.» آب را جلوی صورتم گرفت و بر زمین ریخت، من در آن لحظه فقط به اطفال تشنه امام حسین(ع) فکر می کردم و با خودم گفتم: «اینها فرزندان یزیدیان هستند».

از خباثت و کارهای کثیفی که بازجویان انجام می دادند نمی توانم حرفی بزنم، چون شرم دارم. آن همه زشتی و پلشتی را می دیدم، اما کاری از دستم بر نمی آمد، با هر شکنجه ای دچار ضعف و بی حالی می شدم، اما روح بلند مادرم و دیدن وضعیت ایشان برایم تسکین بود. خانمی را کنار ما آورده بودند که هیچ کدام از انگشتانش ناخن نداشت و با تیمم نماز می خواند، من وقتی بلند مرتبگی مادرم را می دیدم، صبر می کردم. من مدام صدای آه و ناله افراد مختلف را که زیر شکنجه بودند، می شنیدم و زجر می بردم. در شرایطی آن همه شکنجه شده بودم که از نظر قانونی باید پرونده ام در دادگاه اطفال بررسی می شد، اما ساواک قوانین و اختیارات خود را داشت.

  بیشتر زندگی من پس از آزادی از زندان به بیماری گذشته است و نتوانسته ام آن طور که شایسته بندگی خداست، شاکر خدا باشم و او را عبادت کنم، قطعاً این مشیت الهی بوده که من در کنار چهره های پرزرق و برق آن روزگار، الگویی مانند مادرم داشته باشم، خدا می داند که نمی خواهم از خودم بت درست کنم، اما لحظه ای از خدا غافل نشدم و آن دوران سخت سپری شد.

اکنون افسوس می خورم که چرا حالا آن حالات را ندارم، من چهارده ساله بودم که دستگیر شدم، از خدا می خواهم همه جوانان و نوجوانان ما بدانند که انقلاب چگونه به دست آمد، چون فقط در آن صورت است که با علم به همه آنچه گذشته، می توانیم در حفظ و نگهداری انقلاب کوشا باشیم، انشاء الله درس عبرتی برای همگان باشد.

گزارش از فرشته درهم فروش

۱۳۹۴ آذر ۲۰, جمعه

خاطرات بتول غفاری از شکنجه های ساواک


  آنچه در پی می آید خاطرات خانم بتول غفاری، فرزند شهید آیت الله حسین غفاری از دوران پرمحنت شکنجه و زندان است. این خاطرات برگرفته از کتاب «آن روزهای نامهربان»  است که توسط موزۀ عبرت ایران منتشر شده و در بردارنده  خاطرات تنی چند از زنان زندانی در کمیتۀ مشترک می باشد:

  حدود ساعت هفت بعد از ظهر روزی از روزهای خدا، در منزل یکی از دوستان به نام خانم حکمتجو، جلسه ای به مناسبت سالگرد تولد پسر ایشان منعقد گردیده بود و همه در آن حضور داشتیم. من اعلامیه های امام را به همراه خود برده بودم. تقریبا نیم ساعت از شروع جلسه گذشته بود که مأمورین ریختند و همه را دستگیر کردند. من خیلی اعلامیه و عکس ها از امام داشتم و مانده بودم که اینها را چه جوری رد کنم، چون اگر اعلامیه ها را می گرفتند، حتما اعدامم می کردند. همه ما را سوار مینی بوس کردند و من که در کنار شیشه نشسته بودم، تا دیدم کسی نگاه نمی کند، تند تند اعلامیه ها را داخل جوی آب ریختم.

  وقتی ما را به کمیته مشترک بردند، چشم هایمان را با چشم بند بسته بودند و همه مان را به اتاق افسر نگهبان بردند و آنجا لباس زندان را به تن ما کردند که بترسیم و بگوئیم اول و آخر ما همین است؛ اما ما چون ما قبلا دوره دیده بودیم، می دانستیم که این برنامه ها چیست، بنابراین ترس و لرزی به خود راه ندادیم، اما عده دیگری هم بودند که آن شب خیلی جزع و فزع می کردند، چون اصلا در جریان برنامه نبودند و فقط برای شرکت در جلسه به خانه خانم حکمتجو آمده بودند. آنها همان شب بازجوئی مختصر و بعد آزاد شدند.

  از همان شب اول بازجویی کتک خوردن با سیم و کابل شروع شد. من اسم و فامیلی ام را عوضی گفتم که نشناسند، اما یکی از زندانی های سابق که خانم هم بود، مرا لو داده بود. لباسها را هم تحویل گرفتم که آماده شوم و به سلول بروم. توی جعبه لباس ها یک دست لباس خونی بود که باید آن را برمی داشتم و لباس های خودم را آنجا می گذاشتم. در حقیقت آنها می خواستند مرا بترسانند که خودت هم همین طور خونی خواهی شد، اما من ترسی در وجودم نبود. لباس های ما مثل لباس های بیمارستان بیماران مرد بود و فرنچ نام داشت. ما یکی از آنها را روی سرمان می انداختیم و همیشه رویمان را می گرفتیم.

  شکنجه گر اصلی من فردی به نام حسینی بود که همیشه هم به من می گفت: "مگر اینجا مسجد است؟ رویت را باز کن." بقیه بازجوها هم به نوبت و پشت سر هم به اتاق ما می آمدند و هرکس دستش می رسید، مشتی و لگدی و باتومی را نثار ما می کرد. یادم می آید که همیشه آرش در اتاق بازجویی موهای مرا دور دستش می پیچاند و می چرخاند و بارها سر مرا به پله ها کوبید. روزی خیلی کتک خورده بودم. آرش روی پاهایم ایستاد وگفت: "می خواهم فشار بدهم تا باد نکند و بتوانی باز هم کتک بخوری."

  آقایان را هم از میله های دور دایره آویزان می کردند. در این میان روحانیون را خیلی شکنجه آزار و اذیت می کردند. روحانی پیر دیگری هم بود که کتکش می زدند و می گفتند بگو قوقولی قوقو! بعد از لحظاتی که خسته می شدند، دوباره شروع می کردند و می گفتند به امام توهین کن. او جواب داد: «دیشب قبل از دستگیری به پسرم قوقولی را دیکته می گفتم، توی کتاب بود. من هم یاد گرفتم، ولی این جمله را که به امام توهین کنم، در هیچ کتابی ندیدم و بلد نیستم.» بعد از این حرف آن روحانی را خیلی کتک زدند و شکنجه کردند.

  شکنجه های خیلی بدی داشتند، گاز سرتاسری داشتند مانند گاز کباب پزی و دختر و پسر و زن و مرد را روی آن می خواباندند و می سوزاندند. یک بار هم در اتاق حسینی بود که دیدم جوانی را کاملا عریان کرده بودند و ناگهان بازجو از پشت میز پرید که: «خرِ من می شوی سوارت بشوم؟» و او در جواب فقط یا علی می گفت. او را تا حد مرگ کتک می  زدند و بعد رهایش می کردند و به بیمارستان می بردند و وقتی برمی گشت، دوباره از نو شروع می کردند. وسیلۀ دیگری هم به نام آپولو برای شکنجه بود. دست ها و پاها را محکم به صندلی آپولو می بستند و کلاهخود آپولو را روی سر فرد می گذاشتند و او را شلاق می زدند. او فریاد می زد، ولی جز خودش کسی صدای جیغ او را نمی شنید، به همین خاطر هر کس که شکنجه می شد، تا حد امکان داد نمی زد. وقتی زندانی از حال می رفت رهایش می کردند. من را چندین بار به اتاق شکنجه و بازجویی بردند و روی تخت خواباندند و چون پاهایم به لبه تخت نمی رسید، آرش روی زانوهای من می نشست تا صاف شود و بتواند زنجیرم کند. حسینی هم شروع می کرد به زدن. در همان حین آرش دهان مرا می گرفت تا صدایی در نیاید، اما بعضی از مواقع که شروع می کردم به ناله و فریاد، آرش بر دهانم تف می انداخت و من مجبور می شدم درد را تحمل کنم و چیزی نگویم.

  بازجوی دیگری هم بود به نام منوچهری که به او دکتر می گفتند. خیلی بد دهان بود و سربازجوی آرش هم بود. بچه ها را خیلی کتک می زدند. اصلا از کتک زدن و شکنجه دادن سیر نمی شدند. یک روز آرش آن قدر بچه ها را زد که خودش از حال رفت و با آمپول و دارو، حالش را جا آوردند. او رو به منوچهری کرد و گفت: «این قدر که من می زنم، شما باز هم می گویید کم می زنی؟» منوچهری خیلی خشن بود. همیشه کابل توی دستش بود و سر کابل ها هم لخت بود. به هر کس می رسید کتک می زد و کاری نداشت که متهم مال خودش باشد یا بازجوی دیگر. خود من از منوچهری و رسولی خیلی کتک خوردم. علاوه بر همه اینها هر روز برای ترساندن، ما را به اتاق شکنجه می بردند. هر روز نمی زدند، ولی هفته ای دو بار شکنجه رسمی می شدیم. بازجوها مثل نقل و نبات می ریختند توی اتاق و با کابل می زدند، تحملش خیلی سخت بود اما با وجود این، از خیلی ها نتوانستند حرف بکشند. البته بودند کسانی که بریدند و خیلی ها را هم لو دادند، اما بعضی ها هم بودند که اصلا حرفی نزدند و خیلی هم شکنجه  شدند.

  گاهی در اتاق های شکنجه برای اینکه ما را بترسانند، کارهای بسیار فجیع و دلخراشی می کردند. به یاد دارم که بچه ای را نزد پدرش در اتاق بازجویی آوردند و همان جا در جلوی چشمان او، بازوی بچه هفت ساله اش را با قمه بریدند تا بلکه حرف بزند، اما او حرف نزد. خیلی وحشی و عصیانگر بودند. آرش که از سه چهار سال قبل شکنجه گر شده بود، خیلی کتک می زد، چون می خواست رتبه بیاورد. هر کس که می توانست متهمی را به حرف بیاورد رتبه می گرفت. آدم بددهان، کثیف، هرزه و ناسالمی بود. او تا حد مرگ شکنجه می کرد و کتک می زد. روزی در اتاق بازجویی، حسینی ده تا ناخن پای مرا کشید. وقتی به بهداری رفتم، غلامی مسئول آنجا به من گفت: «خانم! هرچی داری بریز رو آب و خودت را راحت کن.» من جواب دادم: «من هنوز هیچی نگفته ام و ناخن های پایم را کشیدند، اگر می گفتم چه می کردند؟». من گوش های تیزی داشتم، برای همین یکی از نقشه های آرش و منوچهری را شنیدم و همین باعث شد ضعف نشان ندهم و حرفی نگویم. در اتاق بازجویی بودم که آرش بیرون آمد و به منوچهری گفت: «من می خواهم این دختر را بترسانم، چون اصلا حرف نمی زند.» آنان گاهی زنان را تهدید به تجاوز می کردند و اگر ضعفی نمی دیدند، در واقع نقشه آنان برملا شده بود. فردای آن روز مرا برای بازجویی بردند. از همان دم در ورودی که وارد شدم، آرش با کابلی که دو سر آن را گرفته بود، وارد شد و به من گفت: «پشت کابل را بگیر.» من پشت کابل را گرفتم و او مثل کسی که گوسفندی را بکشد، مرا می کشید و تهدیدم می کرد. لحظاتی که گذشت اول خودم و بعد سربازها زدیم زیر خنده. آرش گفت: «چقدر بی غیرتی، نمی ترسی؟» من هم جواب دادم: «برای چه بترسم؟ من که از شکنجه ها نترسیدم، حالا چرا بترسم؟» خیلی حرصش درآمد. ناگهان رسولی آمد و گفت: «آرش بیا بریم.» آرش جواب داد: «نه، لقمه خوبی گیرم اومده.» رسولی جواب داد : «بابا دختر عمه ات توی خیابان منتظرته.» آرش یک اردنگی محکمی به من زد و به شدت پرت شدم. بعد گفت: «حالا برو، فعلا وقت ندارم.» همه بازجوها همین طور بودند، اگر ضعف نشان می دادی،  سوء استفاده می کردند و حرف می کشیدند.

  طلبه ای را به خاطر دارم که هم بند ما بود و بازجویش آرش بود. در حین بازجویی، آرش او را تهدید به انجام عمل زشتی کرد؛ طلبه هم نامردی نکرد و خم به ابرو نیاورد. آرش گفت: «می خواهی فردا ما را بدنام کنی؟» طلبه رو به آرش کرد و گفت: «شما خیال کردید ما از این کارها می ترسیم؟ ما زیر تمام شکنجه ها طاقت آوردیم، درست است که این کارها به غیرت ما برمی خورد، ولی این طور نیست که با چنین تهدیدی، چیزی را لو بدهیم.» آرش آن روز آن قدر آن طلبه را زد که از حال رفت. سادیسم زدن داشتند. آرش از منوچهری دستور شکنجه می گرفت و حتی منوچهری به او یاد می داد که چه مدلی بزند، مثلا می گفت: «سر کابل ها را بیشتر لخت کن، چون درد بیشتری دارد.»

  ...به خاطر دارم 25 نفر از بچه های 7 تا 8 ساله گرگانی را به جرم داشتن اعلامیه گرفته و به کمیته مشترک آورده بودند. این بچه ها پشت بازجوها پنهان می شدند و می گفتند: «ما از سوسک و موش می ترسیم ، سلول ها موش دارند.» این بچه ها را خیلی کتک زدند و روحیه هایشان را خرد و خراب و بعد از یک هفته هم آزادشان کردند.

  یادم می آید یکی دیگر از زرنگی هایی که در طول ایام زندان به خرج دادم این بود که عکس های زندان پدرم را که شماره پرونده داشت، از داخل پرونده دزدیدم. زمانی که خبر شهادت پدرم را دادند، به ما گفتند که بعد از یک هفته برای بردن وسایل پدرتان به زندان قصر بیایید. من به این شکل عکس پدرم را از داخل پرونده کش رفتم که تا نگهبان به خودش جنبید، عکس پرونده را از داخل پرونده کندم و هنوز از زندان بیرون نرفته بودم که مرا دستگیر کردند و پرسیدند: «این عکس ها را از کجا آوردی و چگونه دزدیدی؟» من هم به آنها جواب دادم: «ندزدیدم،  نگهبانتان با دست خودش به من داد.» آن نگهبان خیلی قالتاق و بدجنس بود. فریاد کشید: «این دختر دروغ می گوید.» در پاسخ گفتم: «من دروغ نمی گویم. یادت هست به توگفتم پدرم را دوست دارم و می خواهم عکسش همراهم باشد و تو هم دلت سوخت و عکس ها را به من دادی؟» بازجو هم دو سیلی محکم به صورت نگهبان کوبید و نگهبان شروع به جیغ و داد کرد. آرام به او گفتم: «همه اش با خوردن دو سیلی این همه فریاد می زنی؟ پس اگر به جای ما بودی چه می کردی؟» این گونه بود که من به هیچ وجه زیربار نرفتم، چون اگر می فهمیدند که من عکس ها را از داخل پرونده دزدیده ام، برایم سنگین تمام می شد.

  قبل از اینکه مرا دستگیر کنند و به کمیته ضد خرابکاری ببرند،  پدر و برادرم هر دو در زندان قصر بودند و هیچ کس نمی دانست که این دو پدر و پسر هستند. تمام بدن و دست های برادرم را کلاً با سیگار سوزانده بودند و زخم بود، به همین دلیل پدرم لباس هایش را می شست. وقتی متوجه شدند، این دو را از هم جدا کردند. وقتی من و مادرم به ملاقات پدر رفتیم،  پدرم گفتند: «برای هادی جوراب و زیرپوش زیاد ببرید.» علتش را پرسیدم و ایشان هم گفتند که دست هایش را با سیگار سوزاندند و  نمی تواند لباس هایش را بشوید.

  در کمیته مشترک، خیلی اذیتمان می کردند. بازجوها و شکنجه ها و حرف ها از یک طرف آزارمان می داد و اوضاع نامناسب دستشویی و حمام و فضای سلول ها از طرف دیگر. برای دستشویی رفتن خیلی اذیت می کردند. در روز سه بار اجازه می دادند که به دستشویی برویم. حال اگر کسی حالش بد بود و احتیاج بیشتری به قضای حاجت داشت، نمی گذاشتند و می گفتند توی ظرف غذایت کارت را انجام بده. خیلی بی حیا بودند. برای حمام رفتن هم سه دقیقه بیشتر وقت نداشتیم. ده الی پانزده نفری با هم می رفتیم و اگر دیر می کردیم عریان بیرونمان می آوردند. دخترخانم ها می ترسیدند و به همین خاطر خشک و خیس،  شسته و نشسته بیرون می آمدند. آقایان لج بازی می کردند و بیشتر می ایستادند تا خودشان را بشویند، منتها با کابل، زیر آب کتک می خوردند.  کابل هم زیر آب خیلی دردناک تر است. نگهبان حمام ما فریده بود که گاهی یک نگهبان به همراه او می آمد و خیلی آدم هرزه ای بود. فریده چاق و بددهن بود و کمی هم می لنگید. اصلا احساس و عاطفه نداشت. تازه وقتی می دید بچه ها ناله می کنند، شروع می کرد به فحاشی. بعضی مواقع که در بند باز می شد، با همان صدای کلفتش فریاد می زد که دستور دادند بیائید بیرون و حمام بروید. بعضی وقت ها آب آن قدر داغ بود که می سوختیم و نمی توانستیم راحت خودمان را بشوییم، برای همین نیمه شسته بیرون می آمدیم. برعکس بعضی اوقات آن قدر سرد بود که از سرما نمی توانستیم آبکشی کنیم و بعد از سه دقیقه هم آب را قطع می کردند. این اوضاع از یک طرف و نگهبان های بی حیا از سمت دیگر، مایه عذاب بودند. روزی از روزها در دستشویی متوجه شدم که یکی از نگهبان ها که بسیار هم آدم عوضی و هرزه ای بود، از زیر در دخترها را نگاه می کند. داد زدم: «بی حیا چه کار می کنی؟» از آن به بعد بود که دخترها حواسشان را جمع کردند و موقع دستشویی رفتن، خودشان را جمع و جور می کردند. البته فقط مسئله این نبود. نگهبان های دیگری هم بودند که موقع خواب که ما دراز می کشیدیم، سرشان را می گذاشتند پائین در و داخل سلول را نگاه می کردند. من اعتراض کردم و داد و بیداد راه انداختم و دیگر از فردای آن روز دخترها روسری سرشان می کردند و می خوابیدند. ما حتی آزادی نداشتیم داخل سلول راحت بخوابیم. کف سلول زیلویی انداخته بودند که خیلی کثیف بود، طوری که رغبت نمی کردیم روی آن دراز بکشیم، اما چاره ای هم نداشتیم. چون بالش نداشتیم، سرمان را روی زمین می گذاشتیم. 13 نفر در یک سلول بودیم و جا نمی شدیم و مجبور بودیم کتابی کنار هم بخوابیم که جا بشویم. سلول هایمان نور نداشت. گاهی می توانستیم غذایی را که می دهند ببینیم و یا نوشته هایی را که روی دیوار بود، بخوانیم. افراد در سلول های یک نفره، راحت تر روی دیوار می نوشتند، اما سلول هایی که چند نفر در آن زندانی بودند، از ترس اینکه نکند جاسوسی در بین باشد، خیلی روی دیوارها نمی نوشتند.

  ...به یاد دارم یک روز مانده بود به شهادت پدرم، به ملاقات ایشان رفتیم و به ما گفتند: «اینها مرا می کشند. نگذارید جنازه ام اینجا بماند. اینها حتما مرا می سوزانند.» به ما می گفتند باید امضا بدهید که پدرتان خودش مرده تا ما جنازه را تحویل دهیم و من امضا ندادم. آرنج ایشان را شکسته بودند، طوری که آویزان بود و بر اثر شکنجه زیاد در آپولو و ضربات باتوم، سرشان طوری شده بود که مشت من در آن جا می گرفت. پاهایشان را سوزانده بودند و یک ذره گوشت نداشت و ... تمام این افراد، پدر من و خیلی های دیگر، جوان های دیگر این شکنجه ها را دیدند که روزگارمان بهتر شود، دینمان از این بهتر برقرار شود...





 *منبع: شاهد یاران «ویژه نامه 30 سالگی انقلاب اسلامی»