‏نمایش پست‌ها با برچسب محمد رضا شاه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب محمد رضا شاه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۵ فروردین ۴, چهارشنبه

سیاست نفتی شاه: محمدرضا شاه، آمریکا، غرب و نفت!



صورت مسئله

  بحران نفتی دهه 70 میلادی، در دسامبر 1973 با توافق کشورهای عربی مبنی بر تحریم نفتی کشورهای حامی اسرائیل وارد مرحله جدیدی شد. این تحریم سراسری باعث حذف نزدیک به 5/4 میلیون بشکه نفت خام، در هر روز از بازار مبادلات نفتی شود. در همین هنگام، محمدرضا پهلوی، شاه ایرانِ پهلوی، بدون اینکه بخواهد در این تحریم نفتی شرکت کند، از بحث بر سر تغییر و افزایش قیمت نفت استقبال کرد. محمدرضا، قلاب ماهیگیری اش را در آبی انداخت که اعراب می خواستند در آن آب، اسرائیل و حامیانش را گرفتار کنند. برای همین، شاه پهلوی، با دعوت از سران اوپک در نشست دسامبر 73 در تهران، توانست طرح افزایش قیمت را به تصویب رساند. طرحی که خیلی زود، یک «پیروزی» و موفقیت بزرگ دانسته شد و بازار بحث و جنجال پیرامون آن رونق گرفت. محمدرضا هرجا که می رفت و هر مصاحبه تلویزیونی که می کرد باید به پرسش های متعددی که درباره این افزایش قیمت بود پاسخ می داد.

  از سوی دیگر، شاه و اطرافیانش این پیروزی را نشانه ای از استقلال طلبی و خیرخواهی شاهِ پهلوی دانستند و حتی این مطلب را شاه، پس از سقوطش، در آن پاسخ معروفی که به تاریخ داد هم ادعا کرد. شاه حتی علت سقوطش را هم کینه آمریکایی ها از این تُرکتازی اش معرفی کرد و احتمالا انقلاب را هم، انقلابی آمریکایی می دانست. اما هنوز هم و همین حالا، خاطره بازهای نوستالژی طاغوت، به آن ادعاها دل خوش کرده اند و چندتای جدید هم بر آن افزوده اند؛ مثلا: «شاه، ضدآمریکایی بود.»

نگاه موشکافانه

  این ادعا با واقعیات تاریخی مطابقت ندارد و تلاشی است که برای تقدیس شاه و سرپوش گذاشتن بر اشتباهات وی و نمایش چهره وطن دوستانه ای از او توسط طرفداران شاه و رسانه های وابسته به آنها صورت می گیرد.

  آیا محمدرضا پهلوی، حقیقتا یک رهبر ملی ضدغرب بود که می خواست برای سعادت کشورش رودرروی بزرگترین قدرت های آن روز جهان بایستد؟ آیا آمریکا داشت در باتلاق تدابیر محمدرضا و یارانش در اوپک دست و پا می زد؟ برخی اسناد و اقوال، به خوبی شهادت می دهند که سیر واقعی حوادث به سویی دیگر جریان داشت. این شواهد مشخص می کند که در پازل تعریف شده آمریکایی ها، قرار بود که شاه ژست یک رهبر ملی و استقلال طلب را باز کند و آمریکا در پشت صحنه، برنامه خود درباره اقتصاد نفت را عملی سازد. یکی از این رازها هنگامی فاش شد که «جیمز اکینز»، کارشناس انرژی که به عنوان مشاور نیکسون در عربستان سعودی به دولت آمریکا خدمت می کرد، اعلام کرد که سعودی ها بسیار تلاش می کردند تا کسینجر را وادار کنند برای تغییر نظر شاه درباره افزایش قیمت نفت بر ایران فشار بیاورد اما کسینجر خواسته  آن ها را رد کرد.

  شواهد گوناگون دیگری هم وجود دارد که نشان می دهد، کسینجر برنامه خاصی از «ماجراهای نفت» را تدارک دیده بود که مثل همیشه، ظاهر سیاست خارجی آمریکا را متفاوت از باطن و واقعیت آن می ساخت. بر همین اساس بود که «سعودی ها، که ابتدا موضوع جهش ناگهانی قیمت نفت را معلول ابتکار شاه ایران و همبستگی اعضای اوپک که خود عضو آن بودند می پنداشتند بی درنگ پیام محرمانه و فوری به واشینگتن فرستادند و پیشنهاد کردند آماده اند برای مقابله با شکستن قیمت نفت، تولید خود را به طور نامحدود بالا ببرند، مشروط بر اینکه واشینگتن شاه را «مهار» کند و تهدیدهای سیاسی علیه خانواده سلطنتی سعودی ها، کاهش یابد.» واشینگتن نه تنها به این پیام پاسخ نداد بلکه وزارت خارجه آمریکا، به کمپانی های بزرگ نفت توصیه کرد که در برابر جهش قیمت نفت، با منافع ایالات متحده همسویی دارد. در این موقع، شیخ زکی یمانی، وزیر نفت عربستان سعودی که نسبت به روش آمریکایی ها بدگمان شده بود، تلگرامی به این مضمون به واشینگتن فرستاد: «در اینجا، در میان ما کسانی هستند که گمان دارند ایلات متحده آمریکا به طور جدی، مخالف افزایش بهای نفت نیست. حتی کسانی هم بر این عقیده اند که شما به علل و جهات سیاسی این کار را ترغیب می کنید و روش و اعمال ضد و نقیضتان، صرفا به منظور سرپوش نهادن روی حقیقت است.» در همان اوان، زکی یمانی در دیدار با جیمز اکینز، سفیر ایالات متحده در حجاز، از روش هنری کیسینجر وزیر خارجه گله کرد و گفت، «کسینجر از پایین آمدن بهای نفت سخن می گوید ولی در خفا به هر اقدامی برای بالارفتن قیمت ها متوسل می شود.» سفیر آمریکا در گزارش محرمانه ای که به واشینگتن فرستاد و سال ها بعد مفاد آن فاش شد، احساس و نظریه زکی یمانی را تایید کرده است. جروم لووینسون مشاور کمیته فرعی شرکت های چندملیتی در سنای آمریکا، پس از بررسی اسناد طبقه بندی شده مربوط به بالارفتن بهای نفت، نظریه مشابهی ابراز داشت و گفت «تعهدی که ایران به عهده گرفت، اساسی ترین تعهدی بود که دیگران را به متابعت واداشت.»[1]

  با این همه، این افزایش قیمت در چه وضعیتی اتفاق افتاده بود؟ تحقیقات نشان می داد که قدرت خرید نفت به حدی پایین آمده بود که فروشندگان آن ناچار بودند که قدری بر تولید و قیمت نفت خود بیفزایند. بنی صدر در کتاب «نفت و سلطه»اش، همان موقع نوشت که «با وجود تورمی به میزان ده درصد، اثر خود را از دست خواهد داد و فاصله قیمت اسمی نفت خام و قیمت واقعی آن دستکم از 4 تا 5 دلار خواهد شد. به سخن دیگر با بازی قیمت ها، غرب دزدی را به همان میزان سابق ادامه خواهد داد: آش همان، کاسه همان.» بنی صدر در پاورقی به نقل از جمشید آموزگار می نویسد: «بر اثر تورم و کاهش ارز دلار، 33 درصد قدرت خرید درآمدهای نفتی کاسته شده است و تدابیر اوپک تنها ده درصد آن را جبران کرده است!»[2] بنی صدر که آن هنگام در پوشش یک نویسنده ملی-مذهبی و ضداستعمار قلم می زد و هنوز رودروی دوربین بی بی سی و صدای آمریکا ننشسته بود، می نویسد: «پرهزینه ترین چاه ها، چاه های نفت آمریکا و کم هزینه ترین چاه ها، چاه های نفت ایران و خاورمیانه است... این امر سرمایه گذاری در منابع انرژی موجود در آمریکا را غیرممکن می ساخت و سرمایه گذاری های انجام گرفته در این بخش را در خطر نابودی قرار می داد... و تفاوت هزینه تولید موجب می شد که محصولات آمریکایی در مقایسه با محصولات اروپایی گران تر تمام شوند و نتوانند در آِنده با آن ها رقابت کنند، چراکه به علت ارزانی نفت و کاهش ارزش دلار نسبت به پول های اروپایی که موجب می شد نفت را که به دلار می خریدند ارزان تر بخرند، هزینه تولید اروپا و ژاپن پایین تر بود. همه این الزامات ایجاب می کرد که قیمت های نفتی تا حدی که استراتژی آمریکا می طلبد افزایش یابد.»[3]

  با این وجود، روند حوادث، با روی کار آمدن «جیمی کارتر»، از ظاهر به باطن آمد. محمدرضا شاه، که در دنیا چیزی را مهم تر و ضروری تر از تاج و تخت خود نمی دانست، خیلی زود رنگ عوض کرد و تمام فریادها و جنجال های شاه قهرمان، به ناگه خاموش شد. دیگر از «عَلَم کشی»ها و آن مصاحبه های تلویزیونی قهرمانانه خبری نبود. با روی کار آمدن کارتر، «باتوجه به تغییر سیاست آمریکا در جهت تثبیت قیمت نفت، محمدرضاشاه مجبور شد سیاست نفتی خود را با سیاست خارجی آمریکا هماهنگ سازد. تثبیت قیمت نفت که برای دولت به معنی کاهش قیمت نفت تلقی می شد، به طور مستقیم در طرح های پیش بینی شده تاثیر گذارد و باعث شد بسیاری از آن ها متوقف شود. از سوی دیگر کاهش درآمد دولت از فروش نفت، سبب کاهش و در برخی موارد حذف تسهیلات دولتی شد. این دگرگونی ها مشکلات جدیدی برای دولت فراهم آورد و باعث به وجود آمدن نارضایتی در میان مردم شد.»[4] محمدرضا پهلوی در آبان 1356، «اعلام کرد که  در کنفرانس آتى اوپک بر افزایش قیمت نفت اصرار نخواهد وزرید.» محمدعلی کاتوزیان معتقد است که این تغییر مشی ناگهانی محمدرضا دو دلیل داشت که هر دو، ساده اندیشی و ساده لوحی شاه مخلوع را نشان می دهد: «الف) وى گرچه  خیلى دیر دریافته  بود که  افزایش هزینه ها درداخل کشور بیش از آنکه  براى او سودآور باشد، ضرر دارد؛ ب) این را که  آیا خود شاه  هم واقعا باور داشت انقلاب مردم ایران چیزى جز توطئه اى امریکایى به  دلیل سیاست نفتى وى نیست نمى دانیم، اما با توجه  به  شرایط موجود مى پنداشته که ارائه برگ زیتونى به غرب مى تواند به  حال وى مفید افتد...»[5]

  این گونه بود که «در سفر وزیر امور خارجه آمریکا به ایران در اردیبهشت 1356 (مه 1977)، وی محمدرضاشاه را از ادامه حمایت دولت متبوع خود از او مطمئن ساخت. محمدرضاشاه نیز با طرح تعدیل قیمت نفت، سایر کشورهای عضو اوپک را به حیرت انداخت. موضوع ضرورت ثابت نگه داشتن بهای نفت در ملاقات محمدرضاشاه با کارتر در 1356 از جمله مهمترین مسائل مورد بررسی این دو بود. محمدرضاشاه ضمن کنفرانسی مطبوعاتی که در پایان مذاکرات با کارتر تشکیل شد، رسما اعلام کرد ایران در کنرانس آینده اوپک در کاراکاس از تثبیت قیمت نفت برای یک سال آینده پشتیبانی خواهد کرد.»[6]

  اما بد نیست که رویابین های نوستالژی رژیم شاهنشاهی، به چند پرسش کوتاه و ساده هم پاسخ بگویند. پرسش هایی از این قبیل:
چرا ایستادن شاه در برابر غرب (بر فرض آن که ایستاد)، فقط در قضیه نفت بود؟ چرا شاه در مورد دیگری در برابر غرب قرار ندارد؟
چرا هواداران بهشت گمشده شاهنشاهی در ایران، هیچ مورد دیگری از تقابل شاه و غرب پیدا نمی کنند؟
چرا شاه در بحران ویتنام در برابر آمریکا نایستاد؟
چرا شاه می پذیرفت که ژاندارم آمریکا در منطقه باشد؟(بگذریم که برخی افراد سلطنت طلب، این مسئله را یک افتخار برای شاه می دانند!!)
چرا شاه حتی اگر آزادی بیان هم می خواست بدهد با اشاره آمریکا می داد؟
چرا شاه در راستای سیاست های استعماری آمریکا، به عمان و ویتنام، نیرو و تجهیزات نظامی فرستاد و در آفریقا و شوروی، با سیا همکاری جاسوسی کرد؟

  اما همه این اتفاقات تنها یک سوی ماجرا بود. آنچه باید بیش از ادعاهای شاه و دعواهای دهه 70 میلادی بر سر نفت به آن پرداخت، و احتمالا خیلی اتفاقی(!)، از نظر مستندسازهای آن ورآبی پنهان مانده، این است که به سر آن ثروت بادآورده ناشی از فروش فراوان نفت با قیمتهای بالا چه آمد؟ آیا مرکب آن ثروت فراوان، ما را در ورای دروازه های تمدن نشاند یا مشکلی بر مشکلات موجود افزود؟ ثروت به دست آمده از فروش بی رویه نفت، در دو چاه بی پایان سرریز شد و اتفاقاتی افتاد که اگرچه برای مردم، کالاهای خارجی و وارداتی به ارمغان آورد، جیب دو گروه را هم پر و سرشار کرد: پهلوی ها و غرب. محمدرضا، اگرچه از درآمد بیشتر بدش نمی آمد، اما حاضر هم نبود که به متحد آمریکایی اش آسیبی وارد شود. برای همین، به طرق مختلف، دلارهای نفتی به آمریکا بازگردانده می شد تا هم پرستیژ قهرمان باقی بماند و هم دوست و متحد، در مضیقه قرار نگیرد. این برگرداندن گاهی در قالب اوراق قرضه انجام می شد. محمدرضا شاه «قبول کرد بخش عمده درآمد نفت را در مقابل اوراق قرضه طویل المدت دولت آمریکا، به بانک های آمریکا برگرداند. همچنین به موجب توافقی که با وزارت خزانه داری آمریکا به عمل آمد، قرار شد میزان این سرمایه گذاری محرمانه باشد.»[7]
  بلافاصله پس از افزایش بهای نفت، شاه که دچار سرگیجه قدرت شده بود بدون توجه به تواناییهای ایران، حجم برنامه پنج ساله عمرانی پنجم (1352-1357) را از 36 میلیارد و 840 میلیون به 59 میلیارد و 690 میلیون دلار افزایش داد که حدود چهل درصد آن نصیب ارتش و خرید جنگ افزار می شد.»[8] خرید تسلیحات بی رویه، یکی دیگر از راه های بازگرداندن درآمدهای نفتی بود. براین اساس، «با بازگشت دلارهای نفتی به کشورهای غربی و با فشار ایالات متحده به کشورهای عربی و ایران برای خرید تسلیحات و کالای مصرفی، اروپائیان به بخش صنایع خود رونق بخشیدند و به ویژه ایالات متحده آمریکا توانست در حد قابل توجهی تر از تجارت خارجی خود را متوازن سازد.»[9] در همین رابطه، مسعود بهنود می نویسد: ««آمار نشان می دهد که  وقتى قیمت نفت بالا رفت، در عرض یک سال فروش هاى نظامى آمریکا از 3 میلیارد و نهصد میلیون دلار به  8 میلیارد و سیصد میلیون دلار رسید. نیمى از این میزان (نزدیک چهار میلیارد) را فقط شاه  خرید کرده بود! به  این ترتیب بلندپروازی هاى جنون آساى شاه  موجب شده  بود که  او در سال 1974، به  اندازه  تمام دنیا در سال 1973، از آمریکا اسلحه  بخرد... خلاصه  آن که  در سال 1354 او 10 میلیارد و چهارصد میلیون دلار خرج مصارف نظامى خود کرده  بود که  به  اندازه  تمام خریدهاى نظامى جهان غیرکمونیست در دو سال پیش از آن بود.»[10] این روند تنها به ایرانِ شاهنشاهی هم محدود نمی شد. همه هم ‎پیمانان غرب در منطقه به بیماری «عطش سلاح» دچار بودند.
  از سوی دیگر، در داخل کشور هم، سرمایه حاصل از فروش نفت، به دو دلیل حیف و میل می شد: نخست؛ بی تدبیری و برنامه ریزی غلط مسئولان رژیم و به ویژه دولت هویدا و دیگر، دست های آلوده ای که درآمدهای شخصی شان را به توفیق و ترقی مملکت ترجیح می دادند. اردشیر زاهدی، وزیر خارجه و سفیر آمریکای شاه، که هم دستی بزرگ در سیاست خارجی رژیم سابق داشت و هم از نزدیکان خانوادگی محمدرضا بود، درباره این دست های آلوده می نویسد: «موقعی که جنگ اعراب و اسرائیل پیش آمد و تحریم نفتی اعراب موجب افزایش قیمت نفت گردید آمریکا، ژاپن و اروپا مجبور به خرید نفت به چهار برابر قیمت قبلی شدند و پول زیادی به کشورهای تولیدکننده نفت سرازیر شد. این افزایش قیمت نفت به جای آنکه باعث رونق اقتصادی کشورهای صادرکننده نفت شود موجب رونق اقتصاد غرب گردید. کشورهای تولیدکننده نفت دلارهای نفتی را به اقتصاد غرب بازگرداندند و دست به خریدهای عظیم از کشورهای صنعتی زدند. وزرای فاسد کابینه ضعیف هویدا به منظور دریافت پورسانت به خریدهای غیرضروری می پرداختند. مثلا در حالیکه بازار قند و شکر در کشور اشباع بود ده ها کشتی حامل شکر در آب های خلیج فارس منتظر نوبت پهلوگیری در اسکله و تخلیه بار خود بودند و گاهی این نوبت انتظار دو سال طول می کشید و کشتی ها چندین برابر ارزش محموله خود دموراژ (خسارت دیر کرد تاخیر) دریافت می کردند.... بدین ترتیب آقای هویدا پول های کلان نفتی را دور ریخت و آوار سنگینی را بر اقتصاد کشور وارد آورد. پول بى جا وقتی بیاید اینجوری است. از آن طرف فرماندهان فاسد ارتش هم به خاطر گرفتن پورسانت های کلان از کمپانی های تسلیحاتی شروع کردند به خریدهای کلان اسلحه از خارج و بدین ترتیب پول نفت که باید صرف امور زیربنای مملکت شود باعث هرج و مرج اقتصادی در مملکت شد. یادم هست یک روز با ارتشبد محمد خاتمی که برای خرید سلاح به آمریکا آمده بود صحبت می کردیم. خاتمی خیلی از دست ارتشبد حسن طوفانیان عصبانی بود و می گفت در خرید اسلحه هرج و مرج پیش آمده و او همینطور اسلحه می خرد و می ریزد روی زمین! بدون اینکه معلوم باشد این سلاح ها چه کاربردی دارند و آیا اصولا به درد ارتش ایران می خورند یا نه؟!»[11] این روند تنها به مسئولان و دست اندرکاران رژیم محدود نبود، رفقای خارجی گرمابه و گلستان شاه که از مملکت خودشان بیرون انداخته شده بودند هم به مدد لطف و مهربانی محمدرضا، به شغل شریف دلالی و قاچاق روی آورده بودند. به نقل از زاهدی، «پادشاه سابق یونان اعلی حضرت کنستانتین و پادشاه سابق آلبانی و شاه سابق یوگسلاوی و پادشاه سابق ایتالیا هم دلال اسلحه ایران شده بودند و همه و همه به اعلی حضرت محمدرضاشاه دروغ می گفتند و از درآمد نفتی ایران دزدی می کردند!»[12]
  این چپاول و غارت اموال مردم ایران حتی از چشم ناظران خارجی هم پنهان نماند. یرواند آبراهامیان در کتاب ایران بین دو انقلاب می نویسد که «بنا به نوشته یک اقتصاددان معتبر غربی، در سال ‎های پایانی عمر رژیم، پول های هنگفتی -شاید 2 میلیارد دلار- مستقیما از محل درآمدهای نفتی به حساب های مخفی اعضای خانواده سلطنتی در بانک های خارجی منتقل شد. گرچه هیچ نسانی از این انتقال ها در حساب های خزانه دولتی باقی نمی ماند، تمام مبالغ پرداختی به ایران توسط شرکت های نفتی و مبالغ دریبافتی دولت ایران از شرکت های نفتی، تفاوت های آماری به وجود می آمد.»[13]

بنابر این ، با وجود تبلیغات شاه و حامیان وی برای مهم جلوه دادن این اقدام ، اما واقعیت این است که این اقدام نه تنها در راستای منافع کشور و مقابله به غرب نبوده ، بلکه دقیقاً در جهت تأمین منافع آمریکا و در چارچوب سیاست های این کشور صورت گرفته و برای دستیابی به اهداف زیر از سوی آمریکا طراحی شده بود :
1.منابع مالی لازم جهت خریدهای تسلیحاتی هنگفت در اختیار کشورهایی چون ایران و عربستان سعودی قرار بگیرد.
2.برای عملیات اکتشاف و استخراج نفت در داخله آمریکا جاذبه کافی به وجود آید.
3. سود فراوانی از ناحیه شرکت های بزرگ نفتی به آمریکا سرازیر شود تا از این رهگذر اقتصاد بحران زده آمریکا تا حدودی بهبود یابد.
4. برای نفت دریای شمال انگلیس و نفت آلاسکا که گرانتر از نفت سایر کشورها بود بازار فروش یافته شود.
5. یک ضربه جدی به رقبای ژاپنی و اروپاییِ امریکا که هر دو شدیداً به واردات نفتی بستگی داشتند وارد شود.
6.صدور کالاهای آمریکایی و انگلیسی به کشورهای عضو اوپک از طریق بالا بردن قدرت خرید آنان تشویق شود.
اگر چه افزایش بهای نفت در راستای خواست ایالات متحده و انگلستان بود ولی واشنگتن در برابر افکار عمومی کشورهای مصرف کننده نفت همواره می کوشید خودش را نیز قربانی افزایش بهای نفت جلوه دهد و این در حالی بود که آمریکا ضمن معرفی اوپک به عنوان مقصر اصلی، خودش را در پس این سازمان پنهان نگاه می داشت. بدین سان شاه و نیسکون با بند و بستهای پشت پرده خود ترتیب مبادله کلان اسلحه در ازای نفت را دادند.[14]

  سیر افزایش قیمت نفت هیچگاه منجر به افزایش رضامندی عمومی و ترقی مملکت نشد. سیاست های غلط اقتصادی رژیم پهلوی که با یک حکومت تمامت خواهِ تجددگرا همراه شده بود، هیچگاه از سوی مردم ایران پذیرفتنی نبود. خاطره بازان نوستالژی حکومت خانواده ها و پادشاه ها، بهتر است قدری به کتاب های تاریخ انقلاب اسلامی و نظریه های انقلاب رجوع کنند، تا ببینند اتفاقاً تعلیل انقلاب اسلامی به شرایط اقتصادی رژیم مخلوع پهلوی، یکی از رایج ترین نظرات است و به جای غصه خوردن بر گوری که در آن مرده ای نیست، به فکر راه های تازه تر و سودمندتری برای بنگاه های خبرپراکنی و برنامه پراکنی خود باشند.
  بنابر این، بسیار ساده لوحانه است که افزایش قیمت نفت توسط شاه را با وجود سیاست های پشت پرده غرب و آمریکا در این زمینه و حیف و میل درآمدهای نفتی توسط درباریان و وابستگان به رژیم و صرف آن در خرید تسلیحات نظامی و واردات کالاهای لوکس و مصرفی خارجی را، به حساب ضدیت وی با غرب و تلاش برای پیشرفت کشور و بهبود وضعیت اقتصادی مردم بگذاریم و چشمان خود را بر واقعیات تاریخی و همسوی شاه با اهداف غرب بپوشانیم. وجهه شاه و رژیم وابسته وی به قدری سیاه و تاریک است که با چنین دستاویزهایی نمی توان  توجیه منطقی و نمایش قابل قبولی از آن ارایه داد.


[1] تاریخ سیاسی بیست و پنج ساله ایران، سرهنگ غلامرضا نجاتی، موسسه خدمات فرهنگی رسا، ج1، ص 529 و 530.
[2] نفت و سلطه، ابوالحسن بنی صدر، انتشارات مصدق، 1356، ص221.
[3] همان ، ص 208.
[4] روابط خارجی ایران (1320-1357)، علیرضا ازغندی، نشر قومس، 1391، صص316 و 317.
[5] اقتصاد سیاسى ایران از مشروطیت تا پایان سلسله پهلوی، محمدعلی کاتوزیان، نشر مرکز، ص366.
[6] روابط خارجی ایران (1320-1357)، علیرضا ازغندی، نشر قومس، 1391، ص316.
[7] تاریخ سیاسی بیست و پنج ساله ایران، سرهنگ غلامرضا نجاتی، موسسه خدمات فرهنگی رسا، ج1، ص531.
[8]. هوشنگ مهدوی ، عبد الرضا ، سیاست خارجی ایران در دوران پهلوی ، پیشین ، ص 413
[9] روابط خارجی ایران (1320-1357)، علیرضا ازغندی، نشر قومس، 1391، ص313.
[10] دولت های ایران، از سیدضیاء تا بختیار، مسعود بهنود، انتشارات جاویدان، ص 572.
[11] 25 سال در کنار پادشاه: خاطرات اردشیر زاهدی، انتشارات عطایی، ص291.
[12] همان.
[13] ایران بین دو انقلاب، یرواند آبراهامیان، نشرنی، ص538.
[14]. هوشنگ مهدوی ، عبد الرضا ، سیاست خارجی ایران در دوران پهلوی ، تهران: البرز، 1375، ص 412-413.

۱۳۹۴ دی ۹, چهارشنبه

مخالفت شاه با کشتار مردم



  
  یکی از مسائلی از سوی طرفداران شاه سابق، با آب و تاب بسیار مطرح می شود، مخالفت او با کشتار مردم است. شجاع الدین شفا، کلکسیون جالبی از نقل قولهای افراد در این مورد مطرح کرده است. او ابتدا به نقل خاطره ای از همیلتون جردن، می پردازد که به نقل کارتر می گوید شاه هیچوقت حاضر نشد برای حفظ سلطنتش از قدرتی که داشت، استفاده کند و مردمش را بکشد.[1] او سپس از پین سالینگر نقل می کند که شاه در موقع بالا گرفتن بلوا حاضر نشد به نیروهای مسلح خود دستور تیراندازی بدهد. وقتی هم که نارضایتیها اوج گرفت، فرمان داد سربازان به شلیک تیرهای هوائی اکتفا کنند.[2] او همچنین از خود محمدرضا شاه، نقل می کند: «امروز بعضی ها به من سرزنش می کنند که چرا با اعمال قدرت و شدت، مقررات حکومت نظامی را بدقت اجرا نکردم و امنیت را به هر قیمت که باشد به کشور باز نگرداندم... پاسخ من این است که یک پادشاه حق ندارد تاج و تخت خود را بقیمت ریختن خون هم میهنانش حفظ کند.»[3] از آنتونی پارسونز نیز نقل می کند که شاه به او گفته است که یک دیکتاتور می تواند با کشتن گروهی از افراد ملت خودش مقام خویش را حفظ کند، ولی یک پادشاه چنین حقی ندارد.[4] او همچنین از پیتر تمپل موریس، نمایندۀ محافظه کار مجلس انگلستان، نقل می کند که شاه واقعاً هرگز لوله تفنگ نیروهای مسلح زیر فرمان خود را به سوی ملتش نشانه نگرفت.[5]

  از فرح دیبا، ملکۀ سابق ایران و آخرین همسر شاه، نیز این سخن را در مستند "از تهران تا قاهره" می شنویم: «افسرایی می اومدن پیش من که میگفتن که مثلاً اعلیحضرت برن در کیش، و اونا دولتو در دست بگیرن و یه مقدار، با زور و فشار آرامش بدن. میدونین؟ من فقط پیغام اینها رو می دادم. اونوقت اینقدر پیغام ضد و نقیض هم دادن، لابد یه کسی رو درست نمی دونه چیکار کنه، با اون موقعیتی که اون روزها واقعاً در ایران بود. اون چیزی که مهم بود واقعاً اعلیحضرت، نمیخواستن که مردم کشته بشن و همیشه گفتن، گفتن که من نمی خوام که تخت سلطنتمو روی خون ملتم نگه دارم.»[6]

  با این تفاصیل به راستی آدمی متحیر می شود که آن همه شهید انقلاب را چه کسی کشته است؟ آیا شلیک هوائی سربازان منجر به مرگ کسی می شده است؟ در مورد کسانی مثل آیت الله غفاری و دهها شهید دیگر، که نه با حکم دادگاه که زیر شکنجه جان باختند، چه توضیحی وجود دارد؟ آیا شاه دستور نداده است و دیگران خودسرانه چنین کرده اند؟ آیا تمام اینها بدون اطلاع شاه بوده است؟ اگر آری، آیا به راستی ممکن بوده است که هیچکس به شخص اوّل مملکت راست نگوید؟ آیا شاه که آن همه مصاحبه با خارجیها داشت، حتی از خارجیها هم نمی شنید که در مملکت چه خبر است؟ در این نوشتار، صحت ادعاهای فوق را بررسی می کنیم.

  به عنوان مقدمه، این نکته حائز اهمیت است که چه بسا فرمانروائی شعاری بدهد، ولی به آن عمل نکند. این که شاه ادعا می کرده است که نمی خواهد تختش را بر خون ملتش نگه بدارد، یک بحث است، و اینکه آیا در میدان عمل نیز چنین بوده است، یک بحث دیگر. اینجا ما به نقد این ادعای شاه و طرفدارانش، از دو جهت می پردازیم.


ادعای دستور شاه به کشتار مردم

  در عین حال که شاه مدعی است که هرگز دستور به شلیک به مردم را نداده است، مخالفین شاه، از دستور مستقیم شاه به کشتار خبر می دهند. در این زمینه سه دسته مدارک وجود دارند:


الف: مدارکی که از منابع منتقد شاه به دست می آیند:

  ارتشبد فردوست، جانشین ساواک و رییس دفتر اطلاعات شاه، که از بزرگترین نظامیان زمان شاه بود، در مورد تظاهرات 15 خرداد می گوید:  «صبح روز 15 خرداد 42، طبق معمول رأس ساعت 30/7 صبح به اداره  مرکزی ساواک رسیدم. مدیرکل سوم (سرتیپ مصطفی امجدی) در اتاق انتظار دفتر من بود. بلافاصله گفت:  در سطح تهران تظاهرات عظیمی است و مردم در دستجات کوچک و بزرگ از جنوب شهر به سمت شمال شهر حرکت می کنند .حیرت زده شدم و تعداد تظاهرکنندگان را پرسیدم. گفت که حداقل در هفت دسته اصلی هستند که هر دسته بین پنج الی هفت هزار نفر تخمین زده می شود و به علاوه دستجات کوچک حدود 500 نفری در سطح وسیع در گوشه و کنار شهر پراکنده اند. پرسیدم: مگر به پاکروان (رئیس ساواک) گزارش نداده اید؟ پاسخ داد که چرا و او با محمدرضا[شاه] تلفنی صحبت کرده و وی دستور داده که اویسی مسئولیت قلع و قمع جمعیت را به عهده بگیرد و مستقیماً با وی تماس داشته باشد. در آن زمان، اویسی سرلشکر و فرمانده لشگر یک گارد بود.»[7]

  همچنین بر اساس گزارشهای منتشره، در یکی از اسناد، نواری از شاه در روزهای خروج وی از کشور به دست آمده است که طی آن شاه به مقامات عالی رتبه ارتشی قبل از خروج از ایران چنین دستوراتی می دهد: «به منظور ایجاد خصومت و دشمنی بین ارتش و مردم می بایستی به سربازان دستور تیر اندازی آزادانه را داد. شما می توانید این دو نیروی عظیم را به این طریق علیه یکدیگر قرار دهید. سپس یک جنگ طولانی داخلی که به این طریق به وجود می آید فرصت خوبی را به ما خواهد داد تا اقدامات متقابل خود را طراحی نماییم و درباره آنها فکر کنیم... ما یک نیروی امنیتی قویتر را به وجود خواهیم آورد تا جایگزین ساواک شود زیرا علیرغم تمامی دستورات ما به رهبران سابق ساواک برای دستگیری و نابود ساختن مخالفین رژیم سلطنتی، ما شاهد افزایش و رشد و همبستگی بیشتر این نیروها بوده ایم که عامل اصلی تمامی این حوادث اخیر بوده اند. این بار ما به مردم هیچ فرصتی نخواهیم داد حتی کوچکترین فرصت یا جرقه ای برای روشنگری را.»[8] البته با وجود اینکه در اصالت این نوار تردیدهایی وجود دارد (هر چند گفته می شود جمعی از کارشناسان خارجی اصالت آن را تأیید کرده اند) اما با توجه به اینکه این خط مشی، دقیقا منطبق با عملکرد کل نظام شاهنشاهی در مقابله با انقلاب اسلامی مردم ایران می باشد و پس از خروج شاه از کشور نیز دقیقا همین مطالب به مورد اجرا گذاشته شد لذا اولا واقعی بودن آن هیچ بعید نیست و ثانیا حداقل به عنوان مویدی بر سایر شواهد می تواند مورد استفاده قرار گیرد.

  در عین حال، بر اساس اظهارات منسوب به شاه، وی در اوایل سال 42، سخنانی را مطرح کرد که در آن با صراحت تمام از خونریزی در صورتِ ناچاری سخن گفته است: «انقلاب بزرگ ما که شاید در تاریخ بی سابقه باشد، بدون خونریزی و بدون هیچ گونه مقاومتی پیش رفته است، ولی اگر هم متأسفانه لازم شود که انقلاب بزرگ ما با خون یک عده بی گناه یعنی مأمورین دولت و خون یک عده افراد بدبخت و گمراه آغشته گردد، این کاری است که چاره ای نیست و خواهد شد.»[9] در صورت صحت این نقل قول، سخنان تهدیدآمیز شاه نشان می دهد که سرکوب قیام 15 خرداد 1342، نه تنها یک اقدام تصادفی یا انفعالی رژیم نبود، بلکه اقدامی بود که رژیم شاه خود را از قبل برای آن آماده کرده بود تا در وقت ضرورت، دست به خونریزی بزند.


ب: بسیاری از ادعاهای برخی از متهمین به کشتار، مبنی بر اینکه دستور شلیک با موافقت شاه بوده است، نباید فراموش گردد.

  یکی از این موارد ادعای اسدالله علم، نخست وزیر وقت و عامل کشتار 15 خرداد 1342، در گفتگو با مارگارت لاینگ است:

  "در اکتبر 1975(مهر1356) من از آقای علم که اکنون وزیر دربار بود، پرسیدم آیا اینکه شاه حاضر شده بود اجازه دهد، نظامیان ارتش شاهنشاهی(در واقعۀ 15 خرداد) در برابر مردم از اسلحۀ آتشین استفاده کنند، زیاد ناراحت شده بود. آقای علم جواب داد: البته... اما در آن موقع من نخست وزیر و مسئول کارها بودم... و آن رویداد بسیار مهم و جدی بود، و موضوع بودن یا نبودن در میان بود... در رفراندوم (6 بهمن) که همان سال برای اصلاحات ارضی صورت گرفت، 99% مردم آنرا تأیید کردند! اما وقتی دانشگاه با آن(رفراندوم) ابراز مخالفت کرد، شاه آنرا "اتحاد نامقدس" روحانیون و کمونیستها و مالکین اعلام نمود. و این مهم و جدی بود. بنابراین وقتی از شاهنشاه پرسیدم، «آیا اجازه می دهید فرمان تیراندازی بدهم؟...» جواب داد: «بله، نه فقط اجازه می دهم، بلکه پشتیبانی می کنم...»"[10]


پ: محمدرضا شاه، در کتاب پاسخ به تاریخ نوشته است: «ارتشبد قره باغی از تمام قدرت خود استفاده کرد تا فرماندهان ارتش ایران را از هر گونه اقدام و تصمیمی باز دارد.»[11] اینجا باید پرسید که شاه انتظار داشته است که وقتی مردم در خیابانها در حال مبارزه با عناصر رژیم هستند، فرماندهان ارتش ایران چه اقدامی بکنند؟ آیا بدون خونریزی امکان اقدامی بوده است؟


برخورد شاه با عوامل کشتار چگونه بود؟

  بخش فوق، بیشتر بر اساس اسناد منتشره در ایران است، و ممکن است که برخی در آن شک کنند که افرادی آنها را نشر داده اند که با شاه دشمنی دارند، ولی یک سری مسائل نیز، خارج از حوزۀ اسناد منتشره در ایران می باشند:


الف: شاه با عوامل کشتار مردم، برخورد نمی کرد.

  کشتار 15 خرداد 42، 19 دی (در قم)، 29 بهمن (در تبریز)، چهلم تبریز و چهلم کشتارهای بعدی در شهرهای دیگر، 17 شهریور و کشتارهای بعد از آن، به خوبی نشان می دهد که شاه واقعاً مخالفت خونریزی نبوده است، زیرا در صورت مخالفت، با عوامل یکی از این کشتارها برخورد می کردند، و کشتار بعدی رخ نمی داد.

  شعبان جعفری، که از دوستداران و مخلصان شاه است، پیرامون کشتار 15 خرداد 1342 می گوید: «بعد تا سه بعدازظهرم دستور تیراندازی نمیدن. اعلیحضرت میگه هیشکی رو نباید بزنین. که علم آخرش ناراحت میشه بعدازظهر هر چی میگه اعلیحضرت قبول نمیکنه، میده همۀ تلفناشو قطع میکنن و بعد دستور تیراندازی میده.»[12]

   گذشته از تناقض سخن جعفری با ادعای منصوب به علم مبنی بر پشتیبانی شاه از تیراندازی، اگر سخن جعفری را بپذیریم، علم با لغو دستور شاه، اجازۀ کشتاری را داده است که حداقل 86 کشته داشته است.[13] اینجا جای سؤال است که چرا شاه اسد الله علم را محاکمه نکرد؟ اگر یک فرد عادی در رژیم شاه، 10 نفر را می کشت، قاعدتاً محاکمه و اعدام می شد، ولی آقای علم، نه تنها محاکمه نشد، بلکه در مقام خویش نیز باقی ماند و بعد از برکناری از نخست وزیری به وزارت دربار رسید. با این حساب آیا باید باور کنیم که شاه با کشتار مخالف بوده است؟

  در واقع، نقدی که بر این ادعاها وارد می باشد، این است که اگر شاه مخالف کشتار مردم بود، چرا این قاتلان را که بر خلاف میل او دست به کشتار زدند، مجازات و اعدام نکرد؟ اگر عامل کشتار مردم در 15 خرداد 1342، اسدالله علم بود، چرا شاه او را مجازات نکرد؟ اگر مسئول کشتار مردم در 17 شهریور 1357، ارتشبد اویسی یا سپهبد بدره ای بودند، چرا شاه این دو را مجازات نکرد، و اویسی در کمال امنیت از کشور خارج شد و بدره ای هم تا پایان عمر حکومت پهلوی، بر سر کار بود؟


ب: جالب این است که شاه، نه تنها عوامل کشتار را مجازات نکرده است، بلکه برعکس، در مواردی نیز آشکارا از کشتار حمایت نموده است.

  پس از کشتار 17 شهریور، شاه در محاسبه ای تلویزیونی به زبان فرانسه می گوید: «آیا اجرای قانون به معنای استبداد است؟ ما می خواهیم در محدودۀ قانون بمانیم و اگر به قانون جدید نیاز باشد، قطعاً قانون جدیدی وضع می کنیم. اما اگر در محدودۀ قانون بمانیم و آن را اجرا کنیم و سپس، اجرای قانون را خودکامگی بنامیم، دیگر چه می توان گفت؟» و در مصاحبۀ تلویزیونی دیگری به زبان فرانسه می گوید: «حکومت نظامی قاعده دارد. برای نمونه وقتی گفته می شود: "متفرق شوید" و متفرق نمی شوید، چه اتفاقی می افتد؟»[14] از سخن شاه مشخص می شود که او نه تنها کشتار مردم در 17 شهریور را محکوم نکرده است، بلکه آنرا قانونی نیز می داند.

  همچنین، پس از خروج از کشور، شاه در آخرین کتابش، به حمایت از عملکرد نهادهای امنیتی و نظامی خویش پرداخته، از آنها دفاع می کند.[15]


پ: شاه از طریق حکومت نظامی و حاکمیت ساواک، شرایط قتل و شکنجۀ مخالفین را فراهم نموده بود.

  حمیدرضا اویسی، برادرزادۀ ارتشبد غلامعلی اویسی، در مصاحبه با صدای آمریکا، می گوید: «پادشاه، دوست نداشتن که در این برنامه ها، کسی از بین بره. توجه فرمودین؟ اگر قرار بود که تو[ی] این برنامه کسی از بین نره، یا کسی دستگیر نشه، پس برای چی ارتشو آوردین تو[ی] خیابون؟»[16]


  با توجه به مطالب فوق، مخالفت شاه با کشتار مردم، ادعایی منطقی به نظر نمی رسد، و بیشتر به نظر می رسد که یک ادعای ظاهری از سوی شاه و طرفدارانش بوده باشد.

[1] crisis the last year of the carter presidency، چاپ نیویورک، 1982، ص 314.

[2] america held hostage، چاپ نیویورک، 1981، ص37.

[3] پاسخ به تاریخ، چاپ پاریس، 1359، ص264.

[4] The Pride and The Fall، چاپ لندن، 1984، ص147.

[5] جنایت و مکافات، شجاع الدین شفا، ص 207-205.

[6] مستند "از تهران تا قاهره"، شبکه ماهواره ای من و تو.

[7] خاطرات ارتشبد سابق حسین فردوست، فردوست، حسین، ظهور و سقوط پهلوی، تهران: مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1369، ص 511.

[8] جمهوری اسلامی ، 3 آذر 58 ، شماره 144 ، نقل از سیدجلال الدین مدنی ، تاریخ سیاسی معاصر ایران ، ج2، ص 428.

[9] سخنرانی محمدرضا شاه در باشگاه لاینز، 26 اردیبهشت 1342.

[10] مصاحبه با شاه، مارگارت لاینگ، ترجمه اردشیر روشنگر، نشر البرز تهران، چاپ دوم 1371، ص238.

[11] پاسخ به تاریخ، محمدرضا شاه، ص274(در نسخه pdf ص247). در نسخۀ چاپ شده در ایران [ترجمه دکتر حسین ابوترابیان، انتشارات زریاب، چاپ دهم(1385)] ص366.

[12] شعبان جعفری، هما سرشار، نشر ناب، چاپ دوم، بهار 1381، لس آنجلس. ص276.

[13] مصاحبه با شاه، مارگارت لاینگ، ترجمه اردشیر روشنگر، نشر البرز تهران، چاپ دوم 1371، ص237.

[14] مستند انقلاب 57، شبکه ماهواره ای من و تو، قسمت دوم از مجموعه پنج قسمتی.

[15] نگاه کنید به قسمت چهارم کتاب پاسخ به تاریخ.

[16] صدای آمریکا، برنامه افق در مصاحبه حمیدرضا اویسی.

۱۳۹۴ آذر ۲۸, شنبه

آیا رژیم پهلوی می توانست با بپا کردن حمام خون، خودش را حفظ کند؟





  یکی از شبهات معروف در مورد انقلاب، شبهه ای است که نگارنده آنرا "تئوری حمام خون"، می نامد. این شبهه به این شکل مطرح می شود که رژیم پهلوی می توانست با بردن خشونت به بالاترین سطح ممکن، و به خاک و خون کشیدنِ گستردۀ مخالفین، خودش را حفظ کند. این شبهه هر چند در ظاهر نقدی بر عملکرد رژیم پهلوی در مقابل انقلاب است، ولی برعکس می خواهد نشان بدهد که اگر این انقلاب پیروز شد، دلیلش مهربانی رژیم سابق و در رأس آن، شخص محمدرضا شاه است، زیرا اگر رژیم سابق تظاهرات را بمباران می کرد، یا به توپ می بست، لاجرم انقلاب را در نطفه خفه می نمود.

  از قرار معلوم این شبهه در وهلۀ اوّل توسط خود محمد رضا شاه مطرح شده، و سپس از سوی دوستدارانش، نشر یافته است. شجاع الدین شفا، در این مورد می نویسد:
«"شاه کمی تأمل کرد و سپس گفت: حالا فکر می کنم که شاید اگر در آن روزهای بحرانی شدت عمل به خرج داده بودم، امروز در مقام خودم باقی بوده و در اطراف و اکناف جهان به دنبال پناهگاهی نمی گشتم. راستش را بخواهید خود من درست نمیدانم چرا وضع ایران، آنطور بهم ریخت. تا چند ماه پیش از شروع بحران صدها هزار نفر به مناسبتهای گوناگون به طرفداری از من دست به تظاهرات می زدند و در هنگام عبورم از خیابانها موجی از جمعیت ابراز احساسات میکردند و زنده باد میگفتند. و همین جمعیت دو ماه بعد شعار مرگ بر شاه دادند."[1]
  متأسفانه محمد رضاشاه، وقت کافی برای آشنایی نزدیک با ادبیات غنی کشور خودش نداشت، وگرنه میتوانست پاسخ خود را در شعر زیبای سخنور صاحبدل معاصرش فریدون توللی بیابد:
بر زنده باد گفتن این خلق خوش گریز    دل بر منه که یک تنه در سنگرت کنند
گیرم ز دشت چون تو نخیزد خیانتی       خدمت مکن، که رنجه به صد کیفرت کنند»[2]

  بسیار عجیب است که آقای شاه، نمی دانسته اند که آن کسانی که "دو ماه بعد" مرگ بر شاه می گفته اند، الزاماً همان کسانی نیستند که "دو ماه قبل" زنده باد سر می داده اند، و البته عجیب است که ایشان نمی دانند که خون شهیدانِ انقلاب، خشم مردم را برانگیخته بود و نفرت از او را، که اگر بنا به ادعای خودش دستور کشتار نداده بود ولی حاضر به مجازات قاتلین مردم نبود، به حدّ اعلا رسانده بود. چرا شاه نمی اندیشد که آن تظاهرات میلیونی در شهرهای کشور کجا و آن به قول خودش چند صد هزار نفر که به تحریک ارگانهای تبلیغاتی رژیمش، جهت عرض ارادت جمع می شدند کجا؟ از آن عجیبتر شعر نامربوط شجاع الدین شفاست، که با تجاهل سعی می کند بگوید که خدمت شاه باعث شد که مردم او را کیفر کنند! حال آنکه جنایات دژخیمان شاه و استبداد شخص شاه بود که باعث شدت انقلاب و نفرت مردم از محمدرضا شاه شد. ولی بحث ما پیرامون این مسائل نیست و می خواهیم به این مسئله بپردازیم که آیا به راستی شاه می توانست با دستور به افزایش شدت برخوردها و بالا بردنِ تعداد تلفات، قیام مردم را فرو بنشاند یا خیر.


سابقۀ سرکوبگری رژیم پهلوی

  هر نظام سیاسی برای تداوم و حفظ سیستم حکومتی خود نیازمند استفاده از روش هایی از قبیل، استفاده از ایدئولوژی، بهره گیری از ابزارهای قدرت و سرکوب، ایجاد رفاه و... می باشد. البته غلظت و میزان استفاده از آن ها، متناسب با شرایط جامعه و نظام حکومتی فرق می کند. هرچند همۀ این روش ها به گونه ای در همۀ نظام های حکومتی وجود دارند، اما برخی نظام ها عامل اصلی تداوم بخشی و حفظ سیستم خود را ایجاد رفاه می دانند و در کنار آن در سطح پایین تر به بحث ایدئولوژی، ابزارهای قدرت و سرکوب برای این منظور استفاده می کنند. رژیم پهلوی تبلور نظامی بود که بالاترین و بیش ترین ابزارهای قدرت سرکوب را داشت و در نتیجه ستون عمدۀ نگهدارندۀ رژیم شاه بود. محمدرضا شاه، بیش از هر رژیمی در ایران به نیروهای مسلح توجه و تکیه داشت. و به عنوان فرماندۀ کل قوا احساس می کرد که یک ارتش قوی و نیرومند و در عین حال وفادار، نه تنها می تواند نظام سیاسی او را در قبال مخالفین داخلی حفظ کند، بلکه با توجه به جاه طلبی هایش می تواند ابزار و اهرم لازم را برای دخالت در امور منطقه و همسایگانش فراهم آورد.

  دستگاه ها و تشکیلات نظامی سرکوب محمدرضاشاه، شامل ارتش، ژاندارمری، شهربانی و گارد جاویدان (گارد شاهنشاهی) بود که پیش از کودتای 28 مرداد 1332 وجود داشتند و پس از کودتا گسترش یافتند.

  رژیم پهلوی دوم بعد از کودتای 28 مرداد سال 32 وجهۀ سرکوبگری خود را تثبیت و گسترده تر کرد. دستگاههای سرکوب رژیم به دو بخش نظامی و بخش امنیتی اطلاعاتی تقسیم می شود:

بخش اول:

  دستگاههای نظامی شامل ارتش، ژاندرمری، شهربانی و گارد شاهنشاهی که پیش از کودتا 28 مرداد وجود داشته و پس از آن گسترش یافته بود.


بخش دوم:

  دستگاههای امنیتی اطلاعاتی سرکوب شامل ساواک، اداره دوم(رکن2) کمیته مشترک ضد خرابکاری،  دفتر ویژه اطلاعات، سازمان بازرسی شاهنشاهی و شورای عالی هماهنگی که به تدریج پس از کودتای 28 مرداد و بنا به نیاز رژیم به وجود آمد و بیشترین نقش را در سرکوب مخالفین و مبارزین داشته اند. در این دستگاهها، هزاران زن و مرد و پیر و جوان به طرز وحشتناکی مورد شکنجه و آزار قرار می گرفتند تا جایی که برخی از مبارزان در همین سیاه چاله ها و زیر شکنجه رژیم به شهادت رسیدند که از جملۀ آنها می توان به آیت الله غفاری اشاره کرد. شایان ذکر است جنایت های ساواک بر علیه مخالفان به اندازه ای تکان دهنده و غیر قابل انکار بود که حتی صدای برخی سازمان های بین المللی همچون سازمان عفو بین الملل که معمولاً به دلیل همراه بودن پهلوی ها با بلوک غرب جنایت های آنها را سالها بود نادیده می گرفت را نیز در آورد، در نتیجه با وجود چنین سازمان مخوفی که اسناد آن پس از پیروزی انقلاب اسلامی تا حدود زیادی انتشار یافت و همگان با جنایت های آن آشنا شدند سخن گفتن از مهربانی شاه عجیب به نظر می رسد. جهت آشنایی با شکنجه های رژیم پهلوی، اینجا کلیک کنید.

  با توجه به مطالبی که گفته شد، می توان این سوال را پرسید آیا با توجه به دستگاههای عریض و طویل سرکوب چرا رژیم شاه سرنگون شد و آیا اگر به سرکوب دست می زد، سرنگون نمی شد؟ پاسخ این است که در این صورت نیز سرنگون می شد، به خاطر اینکه رژیم شاه در قضایایی مختلف از جمله 19 دی، پانزدهم خرداد، در قضایای منتهی به انقلاب 1357 و... در دستگیری مخالفان و اعدام و شکنجه آنان، و در موارد مختلف اقدام به سرکوب نمود، اما به لحاظ اینکه هم مشروعیت و هم مقبولیت عامه و خاصه جامعه را از دست داده بود، دیگر ادامه حکومت حتی با سرکوب نیز برای رژیم پهلوی ممکن نبود.

  اینکه رژیم بیشتر از آن جنایت نکرد را نمی توان به حساب مهربانی رژیم شاه گذاشت، بلکه می توان گفت این رژیم به طور علنی و غیر علنی به سرکوب پرداخت و با این حال بازهم نتوانست دوام بیاورد. این مساله در هر نظامی صادق است. اگر در هر نظام و اجتماعی از سوی مردم، اراده ای برای سرنگونی رژیم های دیکتاتوری وجود داشته باشد، قطعا هیچ قدرتی نمی تواند در مقابل آن عرض اندام کند. اینکه خیلی از انقلاب ها به نتیجه نمی رسند نیز به این مساله مربوط می شود.

  اساساً اصل بروز انقلاب در یک کشور علیه نظام سیاسی حاکم، حاکی از اوج نارضایتی ملت از آن نظام می باشد و مفهوم آن این است که نظام مزبور علیرغم نارضایتی مردم همچنان بر تداوم خویش اصرار دارد تا جایی که این اصرارها، صبر مردم را لبریز کرده و آنان را به شورش و قیام بر علیه آن نظام می کشاند و حال آنکه اگر رژیم شاه آنگونه که مدعیان معتقدند، فردی با روحیات مهربانانه بود قاعدتاً بایستی به رای و نظر مردم احترام می گذاشت.

  یکی از نکات غیر قابل انکار در داستان انقلاب اسلامی ایران این بوده است که رژیم شاه در برابر انقلاب اسلامی مردم ایران مقابلۀ سختی از خود نشان داد به طوری که تمهیدات گسترده ای برای مقابله با هرگونه حرکت اعتراضی ایجاد نمود، به عبارت دیگر حتی مدعیان مهربانی شاه نیز می پذیرند که شاه در مقابل انقلابیون به برخورد های خشونت آمیز دست زده است، با این تفاوت که آنها معتقدند شاه به دلیل روحیات مهربانانه ای که داشت به اندازۀ کافی از ابزار خشونت استفاده نکرد و به همین دلیل حکومتش ساقط شد، این در حالی است که خشونت، خشونت است و منافات با روحیۀ مهربانانه دارد و ربطی به کمیت آن ندارد، لذا اصل برخورد رژیم شاه با هر گونه حرکت اعتراضی و کشتار مردم نشان از روحیۀ دیکتاتوری و خشن شاه داشت و لو اینکه این کشتار از نظر طرفدارانش، به میزان کمی صورت گرفته باشد.

  حتی اگر آمارهای رسمی بالای 60 هزار نفری در مورد شهدا و مجروحین انقلاب درست نباشد[3] و یا آنگونه که برخی اخیراً مدعی شده اند آمار شهدای انقلاب در حدّ چند هزار نفر باشد، باز هم چیزی از عمق جنایتهای رژیم پهلوی کم نمی کند چرا که حتی قتل یک انسان جنایت محسوب می شود تا چه رسد به قتل چند هزار نفر انسان بی گناه که جرم اکثر آنها فقط اعتراض مسالمت آمیز به رژیم شاه بوده است، در واقع در تاریخ تحولات انقلاب اسلامی دهها روز به عنوان روزهای اوج خشونت رژیم شاه به ثبت رسیده است.


موانع رژیم شاه برای اجرای حمام خون

  حال که یادآور شدیم که رژیم شاه، خشونتهای بسیاری را نیز علیه معترضین به عمل آورده است، جای این سؤال است که چرا این خشونتها را شاه به بالاترین سطح نرساند؟ چند عامل در اینکه سرکوب ها توسط رژیم شاه با شدت تمام صورت نگرفت و اعمال وحشیانه ای مثل بمباران تظاهرات صورت نگرفت، دخالت داشت:

1.با توجه به جایگاه و موقعیت رژیم شاه که به عنوان ژاندارم منطقه شناخته می شد، تصور می شد که رژیم از آنچنان استحکامی برخوردار است که با اعتراضات مردمی سقوط نکند و احتمال سقوط رژیم داده نمی شد. حتی تحلیلگران خارجی و دستگاههای اطلاعاتی خارجی نیز نتوانسته بودند، وقوع انقلاب را در کشور پیش بینی کنند. همین امر باعث شد که توسل به کشتار خونین مخالفین، تا آخرین زمان ممکن به تعویق بیفتد، و سایر راهها برای در هم شکستن مقاومت، مورد بررسی قرار گیرند.

2.یکی از عوامل مؤثر بر میزان افزایش خشونت در انقلاب ها، استراتژی رهبران انقلاب است چنانکه در جریان انقلاب اسلامی تشکل هایی که ماهیت نظامی داشتند، بهانه های بیشتری برای سرکوب به رژیم پهلوی داده بودند. در حالی که راهبردی که حضرت امام در پیش گرفته بود، پرهیز از مبارزه مسلحانه تا حد امکان و تظاهرات و اعتراضات مسالمت آمیز و آگاهی بخشی به نیروهای نظامی و جزء ملت دانستن آنها، و در نتیجه رویکردی نرم بود که استیصال و فروپاشی درونی منابع قدرت پهلوی را به دنبال آورد. وقتی که گروهک مجاهدین خلق، دست به ترور می زد یا گروهک چریکهای فدائی خلق، به سیاهکل حمله می کرد، به دلیل خشونت بالای این گروهها، رژیم شاه نیز مشروعیت کافی برای برخورد شدید و اعدام عوامل این اقدامات را پیدا می کرد؛ در حالی که راهبردها و استراتژی هایی که امام خمینی در پیش گرفته بود با رویکردی نرم، رژیم پهلوی را با آن همه ساختار عریض و طویل سرکوب، منکوب و زمینگیر و نابود نمود. از همین روی با اینکه ارتش هنوز به صف انقلابیون نپیوسته بود اما ساختار نظام شاهنشاهی از هم فرو پاشیده و از بین رفته بود، که با سخنرانی امام خمینی(ره) بخش قابل توجهی از ارتش نیز به صف انقلابیون پیوست. در واقع، تا زمانی که انقلابیون، دست به سلاح نمی بردند، و فقط "مرگ بر شاه" می گفتند و به ارتشیان گل می دادند، به راستی رژیم و ارتش شاهنشاهی بهانۀ کافی نداشتند تا سربازان خود را قانع کنند که حمام خون به پا کنند، و با کاهش کسانی که حاضر بودند به مردم شلیک کنند، میزان کشته شدگان به حداقل می رسید.

3.پیوستن بدنۀ ارتش به مردم نیز یکی از عوامل شکست رژیم در سرکوب مردم بود. مردم با شعار اسلام و استقلال و قطع وابستگی به بیگانگان به میدان آمده بودند که خواستۀ قلبی ارتشیان نیز بود و مانع از برخورد شدید آنان با مردم می شد و از دستورات سر باز می زدند. در بدنۀ ارتش افراد فراوانی بودند که یا همراه انقلاب بودند و یا حداقل به دلیل باورهای اعتقادی که داشتند، حاضر به رویارویی با مردم و مشارکت در کشتار آنان نبودند تا جایی که برخی از آنها در همان زمان از دستورات فرماندهان تمرد کرده و حتی در یک مورد یکی از نظامیان به جای تیر اندازی به سمت مردم به سمت فرماندۀ خویش شلیک می کند. لازم به ذکر است، چنانکه در ادامه خواهد آمد، همین مسئله مانع از اجرای دستور بمباران مسلسل سازی توسط نیروی هوایی در بامداد 22 بهمن شد.

4.گسترش اعتراضات مردمی، و فقدان پایگاه اجتماعی رژیم موجب شده بود که سرکوب شدید نیز برای این رژیم فائده ای نداشته باشد و تجربۀ سرکوب های قبلی نشان داده بود که سرکوب های شدید تر نه تنها تأثیری بر عزم و اراده مردم ندارد، بلکه آنان را در ادامه مبارزه راسختر می نماید.

5. ساختار ارتش شاهنشاهی به گونه ای بود که این ارتش کاملاً به شخص شاه وابسته بود و در شرایطی که شخص شاه، میدان را خالی کرده و از کشور خارج شده بود و عملاً ارتش فاقد نقطه اتکا شده بود، طبیعی بود که فرماندهان نظامی نیز توان و جرأت اقداماتی فراتر از آنچه انجام شد را نیز از دست بدهند که همین مسئله از جای جای خاطرات ژنرال هایزر مشخص است، به گونه ای که تصویری که در این خاطرات از ارتش شاهنشاهی ارائه داده می شود تصویر ارتشی است که هیچ روحیه ای برای مقابله با موج عظیم انقلاب در آن وجود ندارد.

6.به دلیل مسلح شدن مردم و حضور آنان در صحنه و ممانعت از حرکت دسته های نظامی و نیز تصرف سایر مراکز نظامی و انتظامی عملا امکان این کار برای رژیم فراهم نشد و در نتیجه از سر ناچاری ارتش مجبور به اعلام بی طرفی شد. چنانکه در ادامه می آید، حضور گستردۀ مردم در خیابانها، در بامداد 22 بهمن مانع از رسیدن گردان اعزامی از قزوین به تهران شده و ستون تانکهای لشکر گارد نیز که قصد حمله به مرکز آموزش نیروی هوائی را داشتند، توسط مردم منهدم شد.

7.بی وفایی رژیم شاه به خادمان پیشین باعث می شد که سران رژیم به عواقب عمل خود بیندیشند. به زندان افتادن بسیاری از رجال رژیم و از جمله ارتشبد نصیری، رئیس سابق ساواک، و هویدا، نخست وزیر و وزیر دربار پیشین شاه، بدون شک باعث می شد که سایرین نیز ببینند که ممکن است بعدها رژیم برای آرام کردنِ خشم مردم، آنها را نیز روانۀ زندان و محاکمه کند.

8.یک رژیم برای ادامۀ حیات خود، نیاز به حیثیت داخلی و خارجی دارد. اگر رژیم حمام خون به پا می کرد، همان معدود طرفداران داخلی خویش را نیز از دست می داد و در عرصۀ بین المللی نیز منفورتر می شد. پس روشن است که تا زمانی که ممکن بود، باید سعی می کرد که بدون جنایتهای گسترده، حاکمیت خود را حفظ کند.


تلاش رژیم برای حمام خون

  پیش از توضیح در مورد تلاشهای رژیم شاه برای کشتار گسترده در آستانۀ پیروزی انقلاب، باید یادآور شویم که رژیم شاه، به راستی در مواردی کاری کرد که دست کمی از حمام خون نداشت. کشتار مخالفین در 15 خرداد 1342، و از آن بدتر جنایات 17 شهریور، مؤید این حقیقت است. در این میان به عنوان نمونه به فاجعه 17 شهریور تهران یا جمعه سیاه اشاره می کنیم که عمق جنایت و فاجعه به اندازه ای زیاد بود که رژیم نیز نتوانست اصل ماجرا را انکار کند به طوری که وزارت دادگستری آمار 95 نفری کشته شدگان را تأیید کرد[4] و رسانه های غربی همچون خبرگزاری فرانسه تا 200 کشته را در خروجی های خود قرار دادند[5]، همچنین با وجود اینکه آمارهای غیر رسمی حاکی از هزاران کشته در این روز داشت برخی محققان از جمله سیروس پرهام بنیانگذار و رئیس سازمان اسناد ملی پیش از انقلاب در کتابی که در زمینه انقلاب اسلامی نگاشته است، به استناد آمار به دست آمده از بهشت زهرا، حداقل چهار هزار و دویست و هشتاد نفر کشته را پذیرفته و این احتمال را داده است که ششصد جسد دیگر نیز در گورستان های دیگر به خاک سپرده شده باشند[6]. همچنین بنابر اعلان رسمی، فرمانداری نظامی مشهد، کشتار 116 غیر نظامی در روز های 9 تا 11 دی ماه 57 را رسما تایید نموده بود[7] که احتمالاً بیش از این ها بوده است.

  علاوه بر این روزهای مهم که به دلیل حجم عملیات و کشتارهایی که در آن اتفاق افتاده است برجستگی خاصی نسبت به روزهای دیگر پیدا کرده است باید به کل روزهای پاییز و زمستان سال 57 نیز اشاره نماییم که با اوج گیری انقلاب و برگزاری هر روزۀ تظاهرات، هر روز شاهد به خاک و خون افتادن دهها شهید در گوشه و کنار کشور بودیم. به عنوان مثال در دو روز انتهایی عمر رژیم آمار ها حاکی از این بود که فقط درتهران 654 نفر شهید و 2700 نفر نیز زخمی شده بودند و در سایر شهرها نیز اوضاع کما بیش به همین منوال بوده است.[8]

  گذشته از موارد فوق، پیرامون کارهایی مثل بمباران و حمله با تانک به مردم، هر چند رژیم تا زمانی که امیدی به بقا داشت، دست به این کار نزد، و حیثیت خود را حفظ نمود، ولی در نهایت، این دستورات نیز صادر شده است:


دستور به بمباران

  شاپور بختیار، نخست وزیر وقت، در مورد دستوراتش در جلسۀ شورای امنیت ملی، می نویسد: «دستور آخری که من دادم، کتبی بود و دستور بمباران منطقه تسلیحات در مسلسل سازی بود. در این منطقه همافران و یک عده ای آخوند و یک عده ای رجاله جمع شده بودند... این را رسماً توی صورتجلسه نوشتیم.»[9] ارتشبد قره باغی، فرماندۀ ارتش شاهنشاهی(رئیس ستاد بزرگ ارتشتاران) این ادعا را که بختیار در این جلسه چنین چیزی گفته و آنرا صورتجلسه نموده است، تکذیب می کند، ولی از قرار معلوم تکذیب او فقط مربوط به زمان این دستور و صورتجلسه شدن آن است، زیرا خود او می نویسد: ساعت حدود 6 صبح (22 بهمن 57) بود که سپهبد ربیعی[فرماندۀ نیروی هوائی] تلفن کرده، اظهار داشت: تخست وزیر تلفن می زند و می گوید: «مرکز آموزش هوائی دوشان تپه و مسلسل سازی اداره تسلیحات را بمباران کنید.» و اضافه کرد: «من در جواب گفتم با این وضعیت پرسنل نیروی هوایی بخصوص همافران که به عنوان اعتراض علیه افراد گارد تماماً مسلح شده و بر پشت بامهای مرکز آموزش هوائی و ساختمان پست فرماندهی موضع گرفته اند، نیروی هوائی قادر به هیچگونه عملی نیست»[10] پس مشخص است که رژیم قصد بمباران هوایی را داشت است، ولی نیروی هوائی قادر به انجام آن نبوده است. سپهبد آذربرزین، جانشین پیشین نیروی هوایی ارتش شاهنشاهی نیز، در مصاحبه ای در سال 2009 میلادی در کالیفرنیای آمریکا، در این مورد می گوید: «مثلاً همین هلیکوپتر، تو[ی] انقلاب مصرف نشد. شما حساب کنید، هلیکوپتر؛ صنایع اسلحه ای که مالِ صنایع هوایی بود، کارخانۀ اسلحه سازی، در اختیار [ارتشبد] طوفانیان بود. وقتی اینجا رو محاصره کردن و می خواستن برن بگیرنش، تلفن کرد، گفت بگو اینجا رو بمباران کنن. ببینید، ارتشبد این مملکت ندونه چه سلاحی رو باید اینجا مصرف کنه، این خیلی ننگ بود. بعد می گفتش که آدرس، گفتم آدرس چیه؟ گفتم تو می خوای [روی] شهر تهرون بمب بندازی، واسه اینکه اسلحه خونه رو حفظ کنی؟ گفتم می دونی چند نفر کشت میشه؟»[11] اینجا مشخص می شود که از مقامات بالاتر دستور بمباران صادر شده، ولی امکان انجام آن ایجاد نشده است، و یا به قول خود این افراد، از سوی مقامهای پایینتر، دستور اجرا نشده است. ولی قدر مسلّم این است که نظر  بختیار به عنوان سکّاندار کشتیِ در حال غرق شدنِ رژیم پهلوی، بر بمباران بوده است.


جنگ خیابانی مردم با تانکهای ارتش

  در پی درگیری گارد شاهنشاهی با هنرجویان، همافران و مردم در مرکز آموزش هوایی دوشان تپه، ارتش ستونی متشکل از 30 تانک را برای "کمک" به فرماندۀ نیروی هوایی، ارسال می کند. ارتشبد قره باغی از سپهبد بدره ای، فرماندۀ نیروی زمینی، نقل می کند که در پاسخ به سؤال او در مورد نتیجۀ بررسی و اقداماتش، اظهار نمود: «مشغول هستیم، دستور دادم، تعدادی ارابه جنگی آماده کنند تا برای کمک به سپهبد ربیعی به مرکز آموزش هوایی دوشان تپه بفرستیم.»[12] که البته در نهایت در حوالی تهرانپارس مردم با این ستون تانک درگیر شده و آنها را آتش می زنند و سرلشکر ریاحی فرماندۀ آن نیز تیر می خورد.[13] بدره ای در جلسۀ شورای فرماندهان ارتش در 22 بهمن 1357، اینگونه گزارش داده است: «دیشب در اجرای دستورات ریاست ستاد بزرگ، به هر ترتیب بود 30 دستگاه تانک از لشکر گارد برای کمک به مرکز آموزش دوشاه تپه نیروی هوائی آماده کردیم ولی چون ارابه ها مهمات نداشتند، مدتی طول کشید تا از زاغه ها، مهمات برسد، که بالأخره در حدود ساعت 3 بعد از نصف شب به سرپرستی سرلشکر ریاحی، فرمانده لشکر گارد، حرکت کردند. متأسفانه طولی نکشید [که] در حدود تهرانپارس مردم جلوی ستون اعزامی را گرفته، ضمن تیراندازی ارابه ها را آتش زدند که ابتدا خبر تیر خوردن و سپس شهادت سرلشکر ریاحی رسید، و برابر گزارش گارد، از 30 دستگاه ارابه جنگی، فقط چند دستگاه به سربازخانه برگشته اند.»[14]

تلاشهای ناموفق برای اعزام نیروهای مسلح به محل درگیریها

  برای مقابله با توده های مردم که به مسلسل سازی حمله کرده بودند، دستور اعزام درجه داران ارتش صادر می شود، که این دستور نیز با شرایط جاری قابل اجرا نیست. ارتشبد قره باغی در جلسۀ شورای فرماندهان ارتش در 22 بهمن 1357، در این مورد می نویسد: «فرمانده نیروی زمینی و فرمانداری نظامی موفق نشدند [که] عده ای [را] جهت کمک به نگهبانان آنجا و جلوگیری از تجاوز آشوبگران به مسلسل سازی اعزام نمایند... من به سرتیپ اتابکی در یگان هوانیروز دستور دادم عده ای درجه دار به وسیله هلیکوپتر برای کمک به مسلسل سازی بفرستد ولی موفق به اجرای مأموریت نگردید.»[15]

  سپهبد بدره ای، فرماندۀ نیروی زمینی ارتش شاهنشاهی، یک گردان پیاده را از قزوین فرا می خواند، تا وارد درگیریها شوند. خود او در جلسۀ شورای فرماندهان ارتش در 22 بهمن 1357، در این خصوص گفته است: «ضمناً یک گردان پیاده هم از لشکر قزوین خواسته بودم ولی چون ستون قادر به برقراری ارتباط با نیروی زمینی نبود، برابر اطلاع در حدود کاروانسراسنگی مخالفین جاده را بسته و جلوشان را گرفته اند که تا این ساعت به تهران نرسیده و اطلاع صحیحی از وضع آن نداریم»[16]

  پس مشخص است که رژیم در زمانی که امید خود را برای حفظ خویش به شکلی شرافتمندانه از دست داد، و شاهد هجوم مردم به مراکز نظامی شد، دستور به اقدامات شدیدی نیز داد، ولی این این اقدامات یا ناموفق بودند و یا اصلاً قابل اجرا نبودند.


ناکارآمدی حمام خون

  اما کسانی که حسرت برپا نشدنِ حمام خون در ایران را می خورند، اگر نگاهی به تاریخ بیندازند، به خوبی می بینند که چنین سیاستی جواب نمی دهد و عمر حکومتها را کوتاهتر نیز می کند. در تاریخ کشور خودمان دیدیم که شدت عمل محمدعلی شاه علیه مشروطه، سقوط خودش را در پی داشت.

  در تاریخ معاصر نیز، می بینیم که پیروان این نگرش، به شدت سقوط می کنند. نیکلای چائوشسکو، دبیر حزب کمونیست و در نتیجه بالاترین مقام در کشور رومانی، پس از اولین برخورد خونین بین نیروهای حکومتی با مردم، در 26 آذر 1368(17 دسامبر 1989) در تیمیشوارا، تنها ظرف هشت روز در 4 دی 1368(25 دسامبر 1989) ساقط و اعدام شد. معمر قذافی نیز، با شروع اعتراضات در 23 دی 1389(13 ژانویه 2011)، در پی برخورد شدید با مخالفان، اسیر جنگ داخلی گشت، و در مدت نه ماه، حکومتش سرنگون و خودش در 28 مهر 1390(20 اکتبر 2011) کشته شد.


پی نوشت:

[1] Hamilton Jordan در کتاب crisis the last year of the carter presidency، چاپ نیویورک، 1982، ص 94.
[2] جنایت و مکافات، شجاع الدین شفا، صفحه 85.
[3] این آمار در مقدمه قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران ذکر شده است .
[4] سیدجلال الدین مدنی ، تاریخ سیاسی معاصر ایران ، ج2 ، ص 353
[5] همان ، ص 358
[6] همان ، ص 352
[7] همان ، ص 412
[8] رک : همان ، ص 469
[9] 37 روز پس از 37 سال، شاپور بختیار، ص55(در نسخه pdf، ص41)
[10] اعترافات ژنرال، ارتشبد عباس قره باغی، نشر نی، چاپ پنجم 1365، ص 343.
[11] مستند گزارش یک پژوهش ناتمام.
[12] اعترافات ژنرال، ارتشبد عباس قره باغی، نشر نی، چاپ پنجم 1365، ص 334.
[13] همان، ص342.
[14] همان، ص354-353.
[15] همان، ص352.

[16] همان، ص353.