‏نمایش پست‌ها با برچسب محمدرضا پهلوی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب محمدرضا پهلوی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۴ دی ۹, چهارشنبه

مخالفت شاه با کشتار مردم



  
  یکی از مسائلی از سوی طرفداران شاه سابق، با آب و تاب بسیار مطرح می شود، مخالفت او با کشتار مردم است. شجاع الدین شفا، کلکسیون جالبی از نقل قولهای افراد در این مورد مطرح کرده است. او ابتدا به نقل خاطره ای از همیلتون جردن، می پردازد که به نقل کارتر می گوید شاه هیچوقت حاضر نشد برای حفظ سلطنتش از قدرتی که داشت، استفاده کند و مردمش را بکشد.[1] او سپس از پین سالینگر نقل می کند که شاه در موقع بالا گرفتن بلوا حاضر نشد به نیروهای مسلح خود دستور تیراندازی بدهد. وقتی هم که نارضایتیها اوج گرفت، فرمان داد سربازان به شلیک تیرهای هوائی اکتفا کنند.[2] او همچنین از خود محمدرضا شاه، نقل می کند: «امروز بعضی ها به من سرزنش می کنند که چرا با اعمال قدرت و شدت، مقررات حکومت نظامی را بدقت اجرا نکردم و امنیت را به هر قیمت که باشد به کشور باز نگرداندم... پاسخ من این است که یک پادشاه حق ندارد تاج و تخت خود را بقیمت ریختن خون هم میهنانش حفظ کند.»[3] از آنتونی پارسونز نیز نقل می کند که شاه به او گفته است که یک دیکتاتور می تواند با کشتن گروهی از افراد ملت خودش مقام خویش را حفظ کند، ولی یک پادشاه چنین حقی ندارد.[4] او همچنین از پیتر تمپل موریس، نمایندۀ محافظه کار مجلس انگلستان، نقل می کند که شاه واقعاً هرگز لوله تفنگ نیروهای مسلح زیر فرمان خود را به سوی ملتش نشانه نگرفت.[5]

  از فرح دیبا، ملکۀ سابق ایران و آخرین همسر شاه، نیز این سخن را در مستند "از تهران تا قاهره" می شنویم: «افسرایی می اومدن پیش من که میگفتن که مثلاً اعلیحضرت برن در کیش، و اونا دولتو در دست بگیرن و یه مقدار، با زور و فشار آرامش بدن. میدونین؟ من فقط پیغام اینها رو می دادم. اونوقت اینقدر پیغام ضد و نقیض هم دادن، لابد یه کسی رو درست نمی دونه چیکار کنه، با اون موقعیتی که اون روزها واقعاً در ایران بود. اون چیزی که مهم بود واقعاً اعلیحضرت، نمیخواستن که مردم کشته بشن و همیشه گفتن، گفتن که من نمی خوام که تخت سلطنتمو روی خون ملتم نگه دارم.»[6]

  با این تفاصیل به راستی آدمی متحیر می شود که آن همه شهید انقلاب را چه کسی کشته است؟ آیا شلیک هوائی سربازان منجر به مرگ کسی می شده است؟ در مورد کسانی مثل آیت الله غفاری و دهها شهید دیگر، که نه با حکم دادگاه که زیر شکنجه جان باختند، چه توضیحی وجود دارد؟ آیا شاه دستور نداده است و دیگران خودسرانه چنین کرده اند؟ آیا تمام اینها بدون اطلاع شاه بوده است؟ اگر آری، آیا به راستی ممکن بوده است که هیچکس به شخص اوّل مملکت راست نگوید؟ آیا شاه که آن همه مصاحبه با خارجیها داشت، حتی از خارجیها هم نمی شنید که در مملکت چه خبر است؟ در این نوشتار، صحت ادعاهای فوق را بررسی می کنیم.

  به عنوان مقدمه، این نکته حائز اهمیت است که چه بسا فرمانروائی شعاری بدهد، ولی به آن عمل نکند. این که شاه ادعا می کرده است که نمی خواهد تختش را بر خون ملتش نگه بدارد، یک بحث است، و اینکه آیا در میدان عمل نیز چنین بوده است، یک بحث دیگر. اینجا ما به نقد این ادعای شاه و طرفدارانش، از دو جهت می پردازیم.


ادعای دستور شاه به کشتار مردم

  در عین حال که شاه مدعی است که هرگز دستور به شلیک به مردم را نداده است، مخالفین شاه، از دستور مستقیم شاه به کشتار خبر می دهند. در این زمینه سه دسته مدارک وجود دارند:


الف: مدارکی که از منابع منتقد شاه به دست می آیند:

  ارتشبد فردوست، جانشین ساواک و رییس دفتر اطلاعات شاه، که از بزرگترین نظامیان زمان شاه بود، در مورد تظاهرات 15 خرداد می گوید:  «صبح روز 15 خرداد 42، طبق معمول رأس ساعت 30/7 صبح به اداره  مرکزی ساواک رسیدم. مدیرکل سوم (سرتیپ مصطفی امجدی) در اتاق انتظار دفتر من بود. بلافاصله گفت:  در سطح تهران تظاهرات عظیمی است و مردم در دستجات کوچک و بزرگ از جنوب شهر به سمت شمال شهر حرکت می کنند .حیرت زده شدم و تعداد تظاهرکنندگان را پرسیدم. گفت که حداقل در هفت دسته اصلی هستند که هر دسته بین پنج الی هفت هزار نفر تخمین زده می شود و به علاوه دستجات کوچک حدود 500 نفری در سطح وسیع در گوشه و کنار شهر پراکنده اند. پرسیدم: مگر به پاکروان (رئیس ساواک) گزارش نداده اید؟ پاسخ داد که چرا و او با محمدرضا[شاه] تلفنی صحبت کرده و وی دستور داده که اویسی مسئولیت قلع و قمع جمعیت را به عهده بگیرد و مستقیماً با وی تماس داشته باشد. در آن زمان، اویسی سرلشکر و فرمانده لشگر یک گارد بود.»[7]

  همچنین بر اساس گزارشهای منتشره، در یکی از اسناد، نواری از شاه در روزهای خروج وی از کشور به دست آمده است که طی آن شاه به مقامات عالی رتبه ارتشی قبل از خروج از ایران چنین دستوراتی می دهد: «به منظور ایجاد خصومت و دشمنی بین ارتش و مردم می بایستی به سربازان دستور تیر اندازی آزادانه را داد. شما می توانید این دو نیروی عظیم را به این طریق علیه یکدیگر قرار دهید. سپس یک جنگ طولانی داخلی که به این طریق به وجود می آید فرصت خوبی را به ما خواهد داد تا اقدامات متقابل خود را طراحی نماییم و درباره آنها فکر کنیم... ما یک نیروی امنیتی قویتر را به وجود خواهیم آورد تا جایگزین ساواک شود زیرا علیرغم تمامی دستورات ما به رهبران سابق ساواک برای دستگیری و نابود ساختن مخالفین رژیم سلطنتی، ما شاهد افزایش و رشد و همبستگی بیشتر این نیروها بوده ایم که عامل اصلی تمامی این حوادث اخیر بوده اند. این بار ما به مردم هیچ فرصتی نخواهیم داد حتی کوچکترین فرصت یا جرقه ای برای روشنگری را.»[8] البته با وجود اینکه در اصالت این نوار تردیدهایی وجود دارد (هر چند گفته می شود جمعی از کارشناسان خارجی اصالت آن را تأیید کرده اند) اما با توجه به اینکه این خط مشی، دقیقا منطبق با عملکرد کل نظام شاهنشاهی در مقابله با انقلاب اسلامی مردم ایران می باشد و پس از خروج شاه از کشور نیز دقیقا همین مطالب به مورد اجرا گذاشته شد لذا اولا واقعی بودن آن هیچ بعید نیست و ثانیا حداقل به عنوان مویدی بر سایر شواهد می تواند مورد استفاده قرار گیرد.

  در عین حال، بر اساس اظهارات منسوب به شاه، وی در اوایل سال 42، سخنانی را مطرح کرد که در آن با صراحت تمام از خونریزی در صورتِ ناچاری سخن گفته است: «انقلاب بزرگ ما که شاید در تاریخ بی سابقه باشد، بدون خونریزی و بدون هیچ گونه مقاومتی پیش رفته است، ولی اگر هم متأسفانه لازم شود که انقلاب بزرگ ما با خون یک عده بی گناه یعنی مأمورین دولت و خون یک عده افراد بدبخت و گمراه آغشته گردد، این کاری است که چاره ای نیست و خواهد شد.»[9] در صورت صحت این نقل قول، سخنان تهدیدآمیز شاه نشان می دهد که سرکوب قیام 15 خرداد 1342، نه تنها یک اقدام تصادفی یا انفعالی رژیم نبود، بلکه اقدامی بود که رژیم شاه خود را از قبل برای آن آماده کرده بود تا در وقت ضرورت، دست به خونریزی بزند.


ب: بسیاری از ادعاهای برخی از متهمین به کشتار، مبنی بر اینکه دستور شلیک با موافقت شاه بوده است، نباید فراموش گردد.

  یکی از این موارد ادعای اسدالله علم، نخست وزیر وقت و عامل کشتار 15 خرداد 1342، در گفتگو با مارگارت لاینگ است:

  "در اکتبر 1975(مهر1356) من از آقای علم که اکنون وزیر دربار بود، پرسیدم آیا اینکه شاه حاضر شده بود اجازه دهد، نظامیان ارتش شاهنشاهی(در واقعۀ 15 خرداد) در برابر مردم از اسلحۀ آتشین استفاده کنند، زیاد ناراحت شده بود. آقای علم جواب داد: البته... اما در آن موقع من نخست وزیر و مسئول کارها بودم... و آن رویداد بسیار مهم و جدی بود، و موضوع بودن یا نبودن در میان بود... در رفراندوم (6 بهمن) که همان سال برای اصلاحات ارضی صورت گرفت، 99% مردم آنرا تأیید کردند! اما وقتی دانشگاه با آن(رفراندوم) ابراز مخالفت کرد، شاه آنرا "اتحاد نامقدس" روحانیون و کمونیستها و مالکین اعلام نمود. و این مهم و جدی بود. بنابراین وقتی از شاهنشاه پرسیدم، «آیا اجازه می دهید فرمان تیراندازی بدهم؟...» جواب داد: «بله، نه فقط اجازه می دهم، بلکه پشتیبانی می کنم...»"[10]


پ: محمدرضا شاه، در کتاب پاسخ به تاریخ نوشته است: «ارتشبد قره باغی از تمام قدرت خود استفاده کرد تا فرماندهان ارتش ایران را از هر گونه اقدام و تصمیمی باز دارد.»[11] اینجا باید پرسید که شاه انتظار داشته است که وقتی مردم در خیابانها در حال مبارزه با عناصر رژیم هستند، فرماندهان ارتش ایران چه اقدامی بکنند؟ آیا بدون خونریزی امکان اقدامی بوده است؟


برخورد شاه با عوامل کشتار چگونه بود؟

  بخش فوق، بیشتر بر اساس اسناد منتشره در ایران است، و ممکن است که برخی در آن شک کنند که افرادی آنها را نشر داده اند که با شاه دشمنی دارند، ولی یک سری مسائل نیز، خارج از حوزۀ اسناد منتشره در ایران می باشند:


الف: شاه با عوامل کشتار مردم، برخورد نمی کرد.

  کشتار 15 خرداد 42، 19 دی (در قم)، 29 بهمن (در تبریز)، چهلم تبریز و چهلم کشتارهای بعدی در شهرهای دیگر، 17 شهریور و کشتارهای بعد از آن، به خوبی نشان می دهد که شاه واقعاً مخالفت خونریزی نبوده است، زیرا در صورت مخالفت، با عوامل یکی از این کشتارها برخورد می کردند، و کشتار بعدی رخ نمی داد.

  شعبان جعفری، که از دوستداران و مخلصان شاه است، پیرامون کشتار 15 خرداد 1342 می گوید: «بعد تا سه بعدازظهرم دستور تیراندازی نمیدن. اعلیحضرت میگه هیشکی رو نباید بزنین. که علم آخرش ناراحت میشه بعدازظهر هر چی میگه اعلیحضرت قبول نمیکنه، میده همۀ تلفناشو قطع میکنن و بعد دستور تیراندازی میده.»[12]

   گذشته از تناقض سخن جعفری با ادعای منصوب به علم مبنی بر پشتیبانی شاه از تیراندازی، اگر سخن جعفری را بپذیریم، علم با لغو دستور شاه، اجازۀ کشتاری را داده است که حداقل 86 کشته داشته است.[13] اینجا جای سؤال است که چرا شاه اسد الله علم را محاکمه نکرد؟ اگر یک فرد عادی در رژیم شاه، 10 نفر را می کشت، قاعدتاً محاکمه و اعدام می شد، ولی آقای علم، نه تنها محاکمه نشد، بلکه در مقام خویش نیز باقی ماند و بعد از برکناری از نخست وزیری به وزارت دربار رسید. با این حساب آیا باید باور کنیم که شاه با کشتار مخالف بوده است؟

  در واقع، نقدی که بر این ادعاها وارد می باشد، این است که اگر شاه مخالف کشتار مردم بود، چرا این قاتلان را که بر خلاف میل او دست به کشتار زدند، مجازات و اعدام نکرد؟ اگر عامل کشتار مردم در 15 خرداد 1342، اسدالله علم بود، چرا شاه او را مجازات نکرد؟ اگر مسئول کشتار مردم در 17 شهریور 1357، ارتشبد اویسی یا سپهبد بدره ای بودند، چرا شاه این دو را مجازات نکرد، و اویسی در کمال امنیت از کشور خارج شد و بدره ای هم تا پایان عمر حکومت پهلوی، بر سر کار بود؟


ب: جالب این است که شاه، نه تنها عوامل کشتار را مجازات نکرده است، بلکه برعکس، در مواردی نیز آشکارا از کشتار حمایت نموده است.

  پس از کشتار 17 شهریور، شاه در محاسبه ای تلویزیونی به زبان فرانسه می گوید: «آیا اجرای قانون به معنای استبداد است؟ ما می خواهیم در محدودۀ قانون بمانیم و اگر به قانون جدید نیاز باشد، قطعاً قانون جدیدی وضع می کنیم. اما اگر در محدودۀ قانون بمانیم و آن را اجرا کنیم و سپس، اجرای قانون را خودکامگی بنامیم، دیگر چه می توان گفت؟» و در مصاحبۀ تلویزیونی دیگری به زبان فرانسه می گوید: «حکومت نظامی قاعده دارد. برای نمونه وقتی گفته می شود: "متفرق شوید" و متفرق نمی شوید، چه اتفاقی می افتد؟»[14] از سخن شاه مشخص می شود که او نه تنها کشتار مردم در 17 شهریور را محکوم نکرده است، بلکه آنرا قانونی نیز می داند.

  همچنین، پس از خروج از کشور، شاه در آخرین کتابش، به حمایت از عملکرد نهادهای امنیتی و نظامی خویش پرداخته، از آنها دفاع می کند.[15]


پ: شاه از طریق حکومت نظامی و حاکمیت ساواک، شرایط قتل و شکنجۀ مخالفین را فراهم نموده بود.

  حمیدرضا اویسی، برادرزادۀ ارتشبد غلامعلی اویسی، در مصاحبه با صدای آمریکا، می گوید: «پادشاه، دوست نداشتن که در این برنامه ها، کسی از بین بره. توجه فرمودین؟ اگر قرار بود که تو[ی] این برنامه کسی از بین نره، یا کسی دستگیر نشه، پس برای چی ارتشو آوردین تو[ی] خیابون؟»[16]


  با توجه به مطالب فوق، مخالفت شاه با کشتار مردم، ادعایی منطقی به نظر نمی رسد، و بیشتر به نظر می رسد که یک ادعای ظاهری از سوی شاه و طرفدارانش بوده باشد.

[1] crisis the last year of the carter presidency، چاپ نیویورک، 1982، ص 314.

[2] america held hostage، چاپ نیویورک، 1981، ص37.

[3] پاسخ به تاریخ، چاپ پاریس، 1359، ص264.

[4] The Pride and The Fall، چاپ لندن، 1984، ص147.

[5] جنایت و مکافات، شجاع الدین شفا، ص 207-205.

[6] مستند "از تهران تا قاهره"، شبکه ماهواره ای من و تو.

[7] خاطرات ارتشبد سابق حسین فردوست، فردوست، حسین، ظهور و سقوط پهلوی، تهران: مؤسسه مطالعات و پژوهشهای سیاسی، 1369، ص 511.

[8] جمهوری اسلامی ، 3 آذر 58 ، شماره 144 ، نقل از سیدجلال الدین مدنی ، تاریخ سیاسی معاصر ایران ، ج2، ص 428.

[9] سخنرانی محمدرضا شاه در باشگاه لاینز، 26 اردیبهشت 1342.

[10] مصاحبه با شاه، مارگارت لاینگ، ترجمه اردشیر روشنگر، نشر البرز تهران، چاپ دوم 1371، ص238.

[11] پاسخ به تاریخ، محمدرضا شاه، ص274(در نسخه pdf ص247). در نسخۀ چاپ شده در ایران [ترجمه دکتر حسین ابوترابیان، انتشارات زریاب، چاپ دهم(1385)] ص366.

[12] شعبان جعفری، هما سرشار، نشر ناب، چاپ دوم، بهار 1381، لس آنجلس. ص276.

[13] مصاحبه با شاه، مارگارت لاینگ، ترجمه اردشیر روشنگر، نشر البرز تهران، چاپ دوم 1371، ص237.

[14] مستند انقلاب 57، شبکه ماهواره ای من و تو، قسمت دوم از مجموعه پنج قسمتی.

[15] نگاه کنید به قسمت چهارم کتاب پاسخ به تاریخ.

[16] صدای آمریکا، برنامه افق در مصاحبه حمیدرضا اویسی.

۱۳۹۴ آذر ۲۸, شنبه

آیا رژیم پهلوی می توانست با بپا کردن حمام خون، خودش را حفظ کند؟





  یکی از شبهات معروف در مورد انقلاب، شبهه ای است که نگارنده آنرا "تئوری حمام خون"، می نامد. این شبهه به این شکل مطرح می شود که رژیم پهلوی می توانست با بردن خشونت به بالاترین سطح ممکن، و به خاک و خون کشیدنِ گستردۀ مخالفین، خودش را حفظ کند. این شبهه هر چند در ظاهر نقدی بر عملکرد رژیم پهلوی در مقابل انقلاب است، ولی برعکس می خواهد نشان بدهد که اگر این انقلاب پیروز شد، دلیلش مهربانی رژیم سابق و در رأس آن، شخص محمدرضا شاه است، زیرا اگر رژیم سابق تظاهرات را بمباران می کرد، یا به توپ می بست، لاجرم انقلاب را در نطفه خفه می نمود.

  از قرار معلوم این شبهه در وهلۀ اوّل توسط خود محمد رضا شاه مطرح شده، و سپس از سوی دوستدارانش، نشر یافته است. شجاع الدین شفا، در این مورد می نویسد:
«"شاه کمی تأمل کرد و سپس گفت: حالا فکر می کنم که شاید اگر در آن روزهای بحرانی شدت عمل به خرج داده بودم، امروز در مقام خودم باقی بوده و در اطراف و اکناف جهان به دنبال پناهگاهی نمی گشتم. راستش را بخواهید خود من درست نمیدانم چرا وضع ایران، آنطور بهم ریخت. تا چند ماه پیش از شروع بحران صدها هزار نفر به مناسبتهای گوناگون به طرفداری از من دست به تظاهرات می زدند و در هنگام عبورم از خیابانها موجی از جمعیت ابراز احساسات میکردند و زنده باد میگفتند. و همین جمعیت دو ماه بعد شعار مرگ بر شاه دادند."[1]
  متأسفانه محمد رضاشاه، وقت کافی برای آشنایی نزدیک با ادبیات غنی کشور خودش نداشت، وگرنه میتوانست پاسخ خود را در شعر زیبای سخنور صاحبدل معاصرش فریدون توللی بیابد:
بر زنده باد گفتن این خلق خوش گریز    دل بر منه که یک تنه در سنگرت کنند
گیرم ز دشت چون تو نخیزد خیانتی       خدمت مکن، که رنجه به صد کیفرت کنند»[2]

  بسیار عجیب است که آقای شاه، نمی دانسته اند که آن کسانی که "دو ماه بعد" مرگ بر شاه می گفته اند، الزاماً همان کسانی نیستند که "دو ماه قبل" زنده باد سر می داده اند، و البته عجیب است که ایشان نمی دانند که خون شهیدانِ انقلاب، خشم مردم را برانگیخته بود و نفرت از او را، که اگر بنا به ادعای خودش دستور کشتار نداده بود ولی حاضر به مجازات قاتلین مردم نبود، به حدّ اعلا رسانده بود. چرا شاه نمی اندیشد که آن تظاهرات میلیونی در شهرهای کشور کجا و آن به قول خودش چند صد هزار نفر که به تحریک ارگانهای تبلیغاتی رژیمش، جهت عرض ارادت جمع می شدند کجا؟ از آن عجیبتر شعر نامربوط شجاع الدین شفاست، که با تجاهل سعی می کند بگوید که خدمت شاه باعث شد که مردم او را کیفر کنند! حال آنکه جنایات دژخیمان شاه و استبداد شخص شاه بود که باعث شدت انقلاب و نفرت مردم از محمدرضا شاه شد. ولی بحث ما پیرامون این مسائل نیست و می خواهیم به این مسئله بپردازیم که آیا به راستی شاه می توانست با دستور به افزایش شدت برخوردها و بالا بردنِ تعداد تلفات، قیام مردم را فرو بنشاند یا خیر.


سابقۀ سرکوبگری رژیم پهلوی

  هر نظام سیاسی برای تداوم و حفظ سیستم حکومتی خود نیازمند استفاده از روش هایی از قبیل، استفاده از ایدئولوژی، بهره گیری از ابزارهای قدرت و سرکوب، ایجاد رفاه و... می باشد. البته غلظت و میزان استفاده از آن ها، متناسب با شرایط جامعه و نظام حکومتی فرق می کند. هرچند همۀ این روش ها به گونه ای در همۀ نظام های حکومتی وجود دارند، اما برخی نظام ها عامل اصلی تداوم بخشی و حفظ سیستم خود را ایجاد رفاه می دانند و در کنار آن در سطح پایین تر به بحث ایدئولوژی، ابزارهای قدرت و سرکوب برای این منظور استفاده می کنند. رژیم پهلوی تبلور نظامی بود که بالاترین و بیش ترین ابزارهای قدرت سرکوب را داشت و در نتیجه ستون عمدۀ نگهدارندۀ رژیم شاه بود. محمدرضا شاه، بیش از هر رژیمی در ایران به نیروهای مسلح توجه و تکیه داشت. و به عنوان فرماندۀ کل قوا احساس می کرد که یک ارتش قوی و نیرومند و در عین حال وفادار، نه تنها می تواند نظام سیاسی او را در قبال مخالفین داخلی حفظ کند، بلکه با توجه به جاه طلبی هایش می تواند ابزار و اهرم لازم را برای دخالت در امور منطقه و همسایگانش فراهم آورد.

  دستگاه ها و تشکیلات نظامی سرکوب محمدرضاشاه، شامل ارتش، ژاندارمری، شهربانی و گارد جاویدان (گارد شاهنشاهی) بود که پیش از کودتای 28 مرداد 1332 وجود داشتند و پس از کودتا گسترش یافتند.

  رژیم پهلوی دوم بعد از کودتای 28 مرداد سال 32 وجهۀ سرکوبگری خود را تثبیت و گسترده تر کرد. دستگاههای سرکوب رژیم به دو بخش نظامی و بخش امنیتی اطلاعاتی تقسیم می شود:

بخش اول:

  دستگاههای نظامی شامل ارتش، ژاندرمری، شهربانی و گارد شاهنشاهی که پیش از کودتا 28 مرداد وجود داشته و پس از آن گسترش یافته بود.


بخش دوم:

  دستگاههای امنیتی اطلاعاتی سرکوب شامل ساواک، اداره دوم(رکن2) کمیته مشترک ضد خرابکاری،  دفتر ویژه اطلاعات، سازمان بازرسی شاهنشاهی و شورای عالی هماهنگی که به تدریج پس از کودتای 28 مرداد و بنا به نیاز رژیم به وجود آمد و بیشترین نقش را در سرکوب مخالفین و مبارزین داشته اند. در این دستگاهها، هزاران زن و مرد و پیر و جوان به طرز وحشتناکی مورد شکنجه و آزار قرار می گرفتند تا جایی که برخی از مبارزان در همین سیاه چاله ها و زیر شکنجه رژیم به شهادت رسیدند که از جملۀ آنها می توان به آیت الله غفاری اشاره کرد. شایان ذکر است جنایت های ساواک بر علیه مخالفان به اندازه ای تکان دهنده و غیر قابل انکار بود که حتی صدای برخی سازمان های بین المللی همچون سازمان عفو بین الملل که معمولاً به دلیل همراه بودن پهلوی ها با بلوک غرب جنایت های آنها را سالها بود نادیده می گرفت را نیز در آورد، در نتیجه با وجود چنین سازمان مخوفی که اسناد آن پس از پیروزی انقلاب اسلامی تا حدود زیادی انتشار یافت و همگان با جنایت های آن آشنا شدند سخن گفتن از مهربانی شاه عجیب به نظر می رسد. جهت آشنایی با شکنجه های رژیم پهلوی، اینجا کلیک کنید.

  با توجه به مطالبی که گفته شد، می توان این سوال را پرسید آیا با توجه به دستگاههای عریض و طویل سرکوب چرا رژیم شاه سرنگون شد و آیا اگر به سرکوب دست می زد، سرنگون نمی شد؟ پاسخ این است که در این صورت نیز سرنگون می شد، به خاطر اینکه رژیم شاه در قضایایی مختلف از جمله 19 دی، پانزدهم خرداد، در قضایای منتهی به انقلاب 1357 و... در دستگیری مخالفان و اعدام و شکنجه آنان، و در موارد مختلف اقدام به سرکوب نمود، اما به لحاظ اینکه هم مشروعیت و هم مقبولیت عامه و خاصه جامعه را از دست داده بود، دیگر ادامه حکومت حتی با سرکوب نیز برای رژیم پهلوی ممکن نبود.

  اینکه رژیم بیشتر از آن جنایت نکرد را نمی توان به حساب مهربانی رژیم شاه گذاشت، بلکه می توان گفت این رژیم به طور علنی و غیر علنی به سرکوب پرداخت و با این حال بازهم نتوانست دوام بیاورد. این مساله در هر نظامی صادق است. اگر در هر نظام و اجتماعی از سوی مردم، اراده ای برای سرنگونی رژیم های دیکتاتوری وجود داشته باشد، قطعا هیچ قدرتی نمی تواند در مقابل آن عرض اندام کند. اینکه خیلی از انقلاب ها به نتیجه نمی رسند نیز به این مساله مربوط می شود.

  اساساً اصل بروز انقلاب در یک کشور علیه نظام سیاسی حاکم، حاکی از اوج نارضایتی ملت از آن نظام می باشد و مفهوم آن این است که نظام مزبور علیرغم نارضایتی مردم همچنان بر تداوم خویش اصرار دارد تا جایی که این اصرارها، صبر مردم را لبریز کرده و آنان را به شورش و قیام بر علیه آن نظام می کشاند و حال آنکه اگر رژیم شاه آنگونه که مدعیان معتقدند، فردی با روحیات مهربانانه بود قاعدتاً بایستی به رای و نظر مردم احترام می گذاشت.

  یکی از نکات غیر قابل انکار در داستان انقلاب اسلامی ایران این بوده است که رژیم شاه در برابر انقلاب اسلامی مردم ایران مقابلۀ سختی از خود نشان داد به طوری که تمهیدات گسترده ای برای مقابله با هرگونه حرکت اعتراضی ایجاد نمود، به عبارت دیگر حتی مدعیان مهربانی شاه نیز می پذیرند که شاه در مقابل انقلابیون به برخورد های خشونت آمیز دست زده است، با این تفاوت که آنها معتقدند شاه به دلیل روحیات مهربانانه ای که داشت به اندازۀ کافی از ابزار خشونت استفاده نکرد و به همین دلیل حکومتش ساقط شد، این در حالی است که خشونت، خشونت است و منافات با روحیۀ مهربانانه دارد و ربطی به کمیت آن ندارد، لذا اصل برخورد رژیم شاه با هر گونه حرکت اعتراضی و کشتار مردم نشان از روحیۀ دیکتاتوری و خشن شاه داشت و لو اینکه این کشتار از نظر طرفدارانش، به میزان کمی صورت گرفته باشد.

  حتی اگر آمارهای رسمی بالای 60 هزار نفری در مورد شهدا و مجروحین انقلاب درست نباشد[3] و یا آنگونه که برخی اخیراً مدعی شده اند آمار شهدای انقلاب در حدّ چند هزار نفر باشد، باز هم چیزی از عمق جنایتهای رژیم پهلوی کم نمی کند چرا که حتی قتل یک انسان جنایت محسوب می شود تا چه رسد به قتل چند هزار نفر انسان بی گناه که جرم اکثر آنها فقط اعتراض مسالمت آمیز به رژیم شاه بوده است، در واقع در تاریخ تحولات انقلاب اسلامی دهها روز به عنوان روزهای اوج خشونت رژیم شاه به ثبت رسیده است.


موانع رژیم شاه برای اجرای حمام خون

  حال که یادآور شدیم که رژیم شاه، خشونتهای بسیاری را نیز علیه معترضین به عمل آورده است، جای این سؤال است که چرا این خشونتها را شاه به بالاترین سطح نرساند؟ چند عامل در اینکه سرکوب ها توسط رژیم شاه با شدت تمام صورت نگرفت و اعمال وحشیانه ای مثل بمباران تظاهرات صورت نگرفت، دخالت داشت:

1.با توجه به جایگاه و موقعیت رژیم شاه که به عنوان ژاندارم منطقه شناخته می شد، تصور می شد که رژیم از آنچنان استحکامی برخوردار است که با اعتراضات مردمی سقوط نکند و احتمال سقوط رژیم داده نمی شد. حتی تحلیلگران خارجی و دستگاههای اطلاعاتی خارجی نیز نتوانسته بودند، وقوع انقلاب را در کشور پیش بینی کنند. همین امر باعث شد که توسل به کشتار خونین مخالفین، تا آخرین زمان ممکن به تعویق بیفتد، و سایر راهها برای در هم شکستن مقاومت، مورد بررسی قرار گیرند.

2.یکی از عوامل مؤثر بر میزان افزایش خشونت در انقلاب ها، استراتژی رهبران انقلاب است چنانکه در جریان انقلاب اسلامی تشکل هایی که ماهیت نظامی داشتند، بهانه های بیشتری برای سرکوب به رژیم پهلوی داده بودند. در حالی که راهبردی که حضرت امام در پیش گرفته بود، پرهیز از مبارزه مسلحانه تا حد امکان و تظاهرات و اعتراضات مسالمت آمیز و آگاهی بخشی به نیروهای نظامی و جزء ملت دانستن آنها، و در نتیجه رویکردی نرم بود که استیصال و فروپاشی درونی منابع قدرت پهلوی را به دنبال آورد. وقتی که گروهک مجاهدین خلق، دست به ترور می زد یا گروهک چریکهای فدائی خلق، به سیاهکل حمله می کرد، به دلیل خشونت بالای این گروهها، رژیم شاه نیز مشروعیت کافی برای برخورد شدید و اعدام عوامل این اقدامات را پیدا می کرد؛ در حالی که راهبردها و استراتژی هایی که امام خمینی در پیش گرفته بود با رویکردی نرم، رژیم پهلوی را با آن همه ساختار عریض و طویل سرکوب، منکوب و زمینگیر و نابود نمود. از همین روی با اینکه ارتش هنوز به صف انقلابیون نپیوسته بود اما ساختار نظام شاهنشاهی از هم فرو پاشیده و از بین رفته بود، که با سخنرانی امام خمینی(ره) بخش قابل توجهی از ارتش نیز به صف انقلابیون پیوست. در واقع، تا زمانی که انقلابیون، دست به سلاح نمی بردند، و فقط "مرگ بر شاه" می گفتند و به ارتشیان گل می دادند، به راستی رژیم و ارتش شاهنشاهی بهانۀ کافی نداشتند تا سربازان خود را قانع کنند که حمام خون به پا کنند، و با کاهش کسانی که حاضر بودند به مردم شلیک کنند، میزان کشته شدگان به حداقل می رسید.

3.پیوستن بدنۀ ارتش به مردم نیز یکی از عوامل شکست رژیم در سرکوب مردم بود. مردم با شعار اسلام و استقلال و قطع وابستگی به بیگانگان به میدان آمده بودند که خواستۀ قلبی ارتشیان نیز بود و مانع از برخورد شدید آنان با مردم می شد و از دستورات سر باز می زدند. در بدنۀ ارتش افراد فراوانی بودند که یا همراه انقلاب بودند و یا حداقل به دلیل باورهای اعتقادی که داشتند، حاضر به رویارویی با مردم و مشارکت در کشتار آنان نبودند تا جایی که برخی از آنها در همان زمان از دستورات فرماندهان تمرد کرده و حتی در یک مورد یکی از نظامیان به جای تیر اندازی به سمت مردم به سمت فرماندۀ خویش شلیک می کند. لازم به ذکر است، چنانکه در ادامه خواهد آمد، همین مسئله مانع از اجرای دستور بمباران مسلسل سازی توسط نیروی هوایی در بامداد 22 بهمن شد.

4.گسترش اعتراضات مردمی، و فقدان پایگاه اجتماعی رژیم موجب شده بود که سرکوب شدید نیز برای این رژیم فائده ای نداشته باشد و تجربۀ سرکوب های قبلی نشان داده بود که سرکوب های شدید تر نه تنها تأثیری بر عزم و اراده مردم ندارد، بلکه آنان را در ادامه مبارزه راسختر می نماید.

5. ساختار ارتش شاهنشاهی به گونه ای بود که این ارتش کاملاً به شخص شاه وابسته بود و در شرایطی که شخص شاه، میدان را خالی کرده و از کشور خارج شده بود و عملاً ارتش فاقد نقطه اتکا شده بود، طبیعی بود که فرماندهان نظامی نیز توان و جرأت اقداماتی فراتر از آنچه انجام شد را نیز از دست بدهند که همین مسئله از جای جای خاطرات ژنرال هایزر مشخص است، به گونه ای که تصویری که در این خاطرات از ارتش شاهنشاهی ارائه داده می شود تصویر ارتشی است که هیچ روحیه ای برای مقابله با موج عظیم انقلاب در آن وجود ندارد.

6.به دلیل مسلح شدن مردم و حضور آنان در صحنه و ممانعت از حرکت دسته های نظامی و نیز تصرف سایر مراکز نظامی و انتظامی عملا امکان این کار برای رژیم فراهم نشد و در نتیجه از سر ناچاری ارتش مجبور به اعلام بی طرفی شد. چنانکه در ادامه می آید، حضور گستردۀ مردم در خیابانها، در بامداد 22 بهمن مانع از رسیدن گردان اعزامی از قزوین به تهران شده و ستون تانکهای لشکر گارد نیز که قصد حمله به مرکز آموزش نیروی هوائی را داشتند، توسط مردم منهدم شد.

7.بی وفایی رژیم شاه به خادمان پیشین باعث می شد که سران رژیم به عواقب عمل خود بیندیشند. به زندان افتادن بسیاری از رجال رژیم و از جمله ارتشبد نصیری، رئیس سابق ساواک، و هویدا، نخست وزیر و وزیر دربار پیشین شاه، بدون شک باعث می شد که سایرین نیز ببینند که ممکن است بعدها رژیم برای آرام کردنِ خشم مردم، آنها را نیز روانۀ زندان و محاکمه کند.

8.یک رژیم برای ادامۀ حیات خود، نیاز به حیثیت داخلی و خارجی دارد. اگر رژیم حمام خون به پا می کرد، همان معدود طرفداران داخلی خویش را نیز از دست می داد و در عرصۀ بین المللی نیز منفورتر می شد. پس روشن است که تا زمانی که ممکن بود، باید سعی می کرد که بدون جنایتهای گسترده، حاکمیت خود را حفظ کند.


تلاش رژیم برای حمام خون

  پیش از توضیح در مورد تلاشهای رژیم شاه برای کشتار گسترده در آستانۀ پیروزی انقلاب، باید یادآور شویم که رژیم شاه، به راستی در مواردی کاری کرد که دست کمی از حمام خون نداشت. کشتار مخالفین در 15 خرداد 1342، و از آن بدتر جنایات 17 شهریور، مؤید این حقیقت است. در این میان به عنوان نمونه به فاجعه 17 شهریور تهران یا جمعه سیاه اشاره می کنیم که عمق جنایت و فاجعه به اندازه ای زیاد بود که رژیم نیز نتوانست اصل ماجرا را انکار کند به طوری که وزارت دادگستری آمار 95 نفری کشته شدگان را تأیید کرد[4] و رسانه های غربی همچون خبرگزاری فرانسه تا 200 کشته را در خروجی های خود قرار دادند[5]، همچنین با وجود اینکه آمارهای غیر رسمی حاکی از هزاران کشته در این روز داشت برخی محققان از جمله سیروس پرهام بنیانگذار و رئیس سازمان اسناد ملی پیش از انقلاب در کتابی که در زمینه انقلاب اسلامی نگاشته است، به استناد آمار به دست آمده از بهشت زهرا، حداقل چهار هزار و دویست و هشتاد نفر کشته را پذیرفته و این احتمال را داده است که ششصد جسد دیگر نیز در گورستان های دیگر به خاک سپرده شده باشند[6]. همچنین بنابر اعلان رسمی، فرمانداری نظامی مشهد، کشتار 116 غیر نظامی در روز های 9 تا 11 دی ماه 57 را رسما تایید نموده بود[7] که احتمالاً بیش از این ها بوده است.

  علاوه بر این روزهای مهم که به دلیل حجم عملیات و کشتارهایی که در آن اتفاق افتاده است برجستگی خاصی نسبت به روزهای دیگر پیدا کرده است باید به کل روزهای پاییز و زمستان سال 57 نیز اشاره نماییم که با اوج گیری انقلاب و برگزاری هر روزۀ تظاهرات، هر روز شاهد به خاک و خون افتادن دهها شهید در گوشه و کنار کشور بودیم. به عنوان مثال در دو روز انتهایی عمر رژیم آمار ها حاکی از این بود که فقط درتهران 654 نفر شهید و 2700 نفر نیز زخمی شده بودند و در سایر شهرها نیز اوضاع کما بیش به همین منوال بوده است.[8]

  گذشته از موارد فوق، پیرامون کارهایی مثل بمباران و حمله با تانک به مردم، هر چند رژیم تا زمانی که امیدی به بقا داشت، دست به این کار نزد، و حیثیت خود را حفظ نمود، ولی در نهایت، این دستورات نیز صادر شده است:


دستور به بمباران

  شاپور بختیار، نخست وزیر وقت، در مورد دستوراتش در جلسۀ شورای امنیت ملی، می نویسد: «دستور آخری که من دادم، کتبی بود و دستور بمباران منطقه تسلیحات در مسلسل سازی بود. در این منطقه همافران و یک عده ای آخوند و یک عده ای رجاله جمع شده بودند... این را رسماً توی صورتجلسه نوشتیم.»[9] ارتشبد قره باغی، فرماندۀ ارتش شاهنشاهی(رئیس ستاد بزرگ ارتشتاران) این ادعا را که بختیار در این جلسه چنین چیزی گفته و آنرا صورتجلسه نموده است، تکذیب می کند، ولی از قرار معلوم تکذیب او فقط مربوط به زمان این دستور و صورتجلسه شدن آن است، زیرا خود او می نویسد: ساعت حدود 6 صبح (22 بهمن 57) بود که سپهبد ربیعی[فرماندۀ نیروی هوائی] تلفن کرده، اظهار داشت: تخست وزیر تلفن می زند و می گوید: «مرکز آموزش هوائی دوشان تپه و مسلسل سازی اداره تسلیحات را بمباران کنید.» و اضافه کرد: «من در جواب گفتم با این وضعیت پرسنل نیروی هوایی بخصوص همافران که به عنوان اعتراض علیه افراد گارد تماماً مسلح شده و بر پشت بامهای مرکز آموزش هوائی و ساختمان پست فرماندهی موضع گرفته اند، نیروی هوائی قادر به هیچگونه عملی نیست»[10] پس مشخص است که رژیم قصد بمباران هوایی را داشت است، ولی نیروی هوائی قادر به انجام آن نبوده است. سپهبد آذربرزین، جانشین پیشین نیروی هوایی ارتش شاهنشاهی نیز، در مصاحبه ای در سال 2009 میلادی در کالیفرنیای آمریکا، در این مورد می گوید: «مثلاً همین هلیکوپتر، تو[ی] انقلاب مصرف نشد. شما حساب کنید، هلیکوپتر؛ صنایع اسلحه ای که مالِ صنایع هوایی بود، کارخانۀ اسلحه سازی، در اختیار [ارتشبد] طوفانیان بود. وقتی اینجا رو محاصره کردن و می خواستن برن بگیرنش، تلفن کرد، گفت بگو اینجا رو بمباران کنن. ببینید، ارتشبد این مملکت ندونه چه سلاحی رو باید اینجا مصرف کنه، این خیلی ننگ بود. بعد می گفتش که آدرس، گفتم آدرس چیه؟ گفتم تو می خوای [روی] شهر تهرون بمب بندازی، واسه اینکه اسلحه خونه رو حفظ کنی؟ گفتم می دونی چند نفر کشت میشه؟»[11] اینجا مشخص می شود که از مقامات بالاتر دستور بمباران صادر شده، ولی امکان انجام آن ایجاد نشده است، و یا به قول خود این افراد، از سوی مقامهای پایینتر، دستور اجرا نشده است. ولی قدر مسلّم این است که نظر  بختیار به عنوان سکّاندار کشتیِ در حال غرق شدنِ رژیم پهلوی، بر بمباران بوده است.


جنگ خیابانی مردم با تانکهای ارتش

  در پی درگیری گارد شاهنشاهی با هنرجویان، همافران و مردم در مرکز آموزش هوایی دوشان تپه، ارتش ستونی متشکل از 30 تانک را برای "کمک" به فرماندۀ نیروی هوایی، ارسال می کند. ارتشبد قره باغی از سپهبد بدره ای، فرماندۀ نیروی زمینی، نقل می کند که در پاسخ به سؤال او در مورد نتیجۀ بررسی و اقداماتش، اظهار نمود: «مشغول هستیم، دستور دادم، تعدادی ارابه جنگی آماده کنند تا برای کمک به سپهبد ربیعی به مرکز آموزش هوایی دوشان تپه بفرستیم.»[12] که البته در نهایت در حوالی تهرانپارس مردم با این ستون تانک درگیر شده و آنها را آتش می زنند و سرلشکر ریاحی فرماندۀ آن نیز تیر می خورد.[13] بدره ای در جلسۀ شورای فرماندهان ارتش در 22 بهمن 1357، اینگونه گزارش داده است: «دیشب در اجرای دستورات ریاست ستاد بزرگ، به هر ترتیب بود 30 دستگاه تانک از لشکر گارد برای کمک به مرکز آموزش دوشاه تپه نیروی هوائی آماده کردیم ولی چون ارابه ها مهمات نداشتند، مدتی طول کشید تا از زاغه ها، مهمات برسد، که بالأخره در حدود ساعت 3 بعد از نصف شب به سرپرستی سرلشکر ریاحی، فرمانده لشکر گارد، حرکت کردند. متأسفانه طولی نکشید [که] در حدود تهرانپارس مردم جلوی ستون اعزامی را گرفته، ضمن تیراندازی ارابه ها را آتش زدند که ابتدا خبر تیر خوردن و سپس شهادت سرلشکر ریاحی رسید، و برابر گزارش گارد، از 30 دستگاه ارابه جنگی، فقط چند دستگاه به سربازخانه برگشته اند.»[14]

تلاشهای ناموفق برای اعزام نیروهای مسلح به محل درگیریها

  برای مقابله با توده های مردم که به مسلسل سازی حمله کرده بودند، دستور اعزام درجه داران ارتش صادر می شود، که این دستور نیز با شرایط جاری قابل اجرا نیست. ارتشبد قره باغی در جلسۀ شورای فرماندهان ارتش در 22 بهمن 1357، در این مورد می نویسد: «فرمانده نیروی زمینی و فرمانداری نظامی موفق نشدند [که] عده ای [را] جهت کمک به نگهبانان آنجا و جلوگیری از تجاوز آشوبگران به مسلسل سازی اعزام نمایند... من به سرتیپ اتابکی در یگان هوانیروز دستور دادم عده ای درجه دار به وسیله هلیکوپتر برای کمک به مسلسل سازی بفرستد ولی موفق به اجرای مأموریت نگردید.»[15]

  سپهبد بدره ای، فرماندۀ نیروی زمینی ارتش شاهنشاهی، یک گردان پیاده را از قزوین فرا می خواند، تا وارد درگیریها شوند. خود او در جلسۀ شورای فرماندهان ارتش در 22 بهمن 1357، در این خصوص گفته است: «ضمناً یک گردان پیاده هم از لشکر قزوین خواسته بودم ولی چون ستون قادر به برقراری ارتباط با نیروی زمینی نبود، برابر اطلاع در حدود کاروانسراسنگی مخالفین جاده را بسته و جلوشان را گرفته اند که تا این ساعت به تهران نرسیده و اطلاع صحیحی از وضع آن نداریم»[16]

  پس مشخص است که رژیم در زمانی که امید خود را برای حفظ خویش به شکلی شرافتمندانه از دست داد، و شاهد هجوم مردم به مراکز نظامی شد، دستور به اقدامات شدیدی نیز داد، ولی این این اقدامات یا ناموفق بودند و یا اصلاً قابل اجرا نبودند.


ناکارآمدی حمام خون

  اما کسانی که حسرت برپا نشدنِ حمام خون در ایران را می خورند، اگر نگاهی به تاریخ بیندازند، به خوبی می بینند که چنین سیاستی جواب نمی دهد و عمر حکومتها را کوتاهتر نیز می کند. در تاریخ کشور خودمان دیدیم که شدت عمل محمدعلی شاه علیه مشروطه، سقوط خودش را در پی داشت.

  در تاریخ معاصر نیز، می بینیم که پیروان این نگرش، به شدت سقوط می کنند. نیکلای چائوشسکو، دبیر حزب کمونیست و در نتیجه بالاترین مقام در کشور رومانی، پس از اولین برخورد خونین بین نیروهای حکومتی با مردم، در 26 آذر 1368(17 دسامبر 1989) در تیمیشوارا، تنها ظرف هشت روز در 4 دی 1368(25 دسامبر 1989) ساقط و اعدام شد. معمر قذافی نیز، با شروع اعتراضات در 23 دی 1389(13 ژانویه 2011)، در پی برخورد شدید با مخالفان، اسیر جنگ داخلی گشت، و در مدت نه ماه، حکومتش سرنگون و خودش در 28 مهر 1390(20 اکتبر 2011) کشته شد.


پی نوشت:

[1] Hamilton Jordan در کتاب crisis the last year of the carter presidency، چاپ نیویورک، 1982، ص 94.
[2] جنایت و مکافات، شجاع الدین شفا، صفحه 85.
[3] این آمار در مقدمه قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران ذکر شده است .
[4] سیدجلال الدین مدنی ، تاریخ سیاسی معاصر ایران ، ج2 ، ص 353
[5] همان ، ص 358
[6] همان ، ص 352
[7] همان ، ص 412
[8] رک : همان ، ص 469
[9] 37 روز پس از 37 سال، شاپور بختیار، ص55(در نسخه pdf، ص41)
[10] اعترافات ژنرال، ارتشبد عباس قره باغی، نشر نی، چاپ پنجم 1365، ص 343.
[11] مستند گزارش یک پژوهش ناتمام.
[12] اعترافات ژنرال، ارتشبد عباس قره باغی، نشر نی، چاپ پنجم 1365، ص 334.
[13] همان، ص342.
[14] همان، ص354-353.
[15] همان، ص352.

[16] همان، ص353.

۱۳۹۴ آذر ۱۳, جمعه

پیشرفتهای ایران در عصر پهلوی




پیشگفتار

  آیا ایران در عصر پهلوی پیشرفتی داشته است؟ در پاسخ به این سؤال، نگاههایی پر از افراط و تفریط در بین ایرانیان دیده می شود. برخی می خواهند وضعیت ایران در عصر پهلوی را یک بهار شکوفائی جلوه بدهند و برخی برعکس، سعی می کنند که آنرا یک سقوط محض جلوه دهند.

  یکی از نگاههای افراطی و پراغراق را در کلام شجاع الدین شفا، در دفاع از رژیم پهلوی و نفی انقلاب اسلامی می بینیم:

  «در آغاز قرن بیستم، انحطاط همه جانبه مادی و معنوی ایران چنان فراگیر شده بود که دیگر تنها معجزه ای ضروری بود تا این کشور را از سقوطی نهائی و برگشت ناپذیر نجات دهد. و برای صحه نهادن بر همین سقوط نهائی بود که برنامه تحت الحمایگی ایران و انضمام آن به امپراتوری جهانی بریتانیای کبیر طرح ریزی شد. از دیدگاه واقعیتها این غول زخم خورده و رنجور با همه سخت جانی چند هزار ساله اش، میبایست همان هنگام و نیم قرن بعد از آن از پای درآمده باشد.
  ولی آن معجزه سرنوشت ساز بوقوع پیوست، و به دنبال آن نه تنها حسابهای مربوط به ایران بلکه بسیار حسابهای دیگری نیز در سطح بین المللی بر هم خورد، زیرا در سال 1917 در سرزمین پهناور روسیه تزاری انقلاب سرخ روی داد که هم ساختار سیاسی و اجتماعی خود این کشور را فرو ریخت و هم نظم دیرپای جهانی را که در آنزمان تقریباً سراسر آن در زیر نگین سروران غربی دو سوی اقیانوس اطلس قرار داشت.»[1]

«ایران و ترکیه در تقریباً در یکزمان جهش سرنوشت ساز سازندگی را، با هدف رسیدن به کاروان تمدن عصر حاضر که بسیار و بسیار از آن فاصله داشتند، آغاز کردند. در این تلاش سازندگی ترکیه این امتیاز را بر ایران یافت که در جریان جنگ جهانی دوم اشغال نشد، و در نتیجه عواقب سیاسی و اجتماعی چنین اشغالی را تحمل نکرد. در عوض ایران این شانس برتر را داشت که از سرمایه تقریباً بیکران نفت برخوردار بود و در سالهای اوج سازندگی خویش به برکت عواید سرشار ناشی از افزایش بین المللی بهای همین طلای سیاه توانست همه امکانات خود را در خدمت برنامه های وسیع سازندگی خویش بکار گیرد.
  ولی همانند آنچه در "بی بی پیک" پوشکین گذشته بود، همان طلسم سحرآمیزی که ایران را به مقام موفقترین کشور جهان سوم در تلاش سازندگی رسانید و سالهای پیاپی آنرا از بالاترین نسبت رشد سالانه اقتصادی و آموزشی در تمام جهان برخوردار ساخت، سقوطی سنگین را نیز برای این کشور بدنبال آورد، چنانکه در نهایت بمصداق ضرب المثل معروف پارسی، گاوان یک من شیر و دو من شیر دیگر که همان یک من و دو نم شیر را برای خود نگاه داشتند در ردیفی مقدم بر این گاو نه من شیر باقی ماندند که در پایان کار بر تمام دوشیده های خویش لگذ زد و حتی قطره ای نیز برایش نماند.»[2]

  می بینیم که که این نویسندۀ سلطنت طلب، چگونه در رسای رژیم پهلوی اغراق می کند، و پیرامون وقوع انقلاب، سیاه نمایی می نماید، تا جایی که تمثیل "گاو نه من شیر" را برای ایرانیان به کار می برد! گویی ایرانیان به دلیل پیشرفتهای ادعایی طرفداران رژیم شاه، باید در برابر حکومت مستبدی که به راحتی خون جوانانشان را می ریخت، سکوت می نمودند.

  از سوی دیگر، این مسئله نیز قابل توجه است که پیشرفت یک کشور در طول دوران یک حکومت، امری طبیعی می باشد، و این مسئله در حکومت قاجاریه هم دیده می شود. آقامحمد خان قاجار و جانشینش فتحعلیشاه، تأثیر زیادی بر از بین بردن بی ثباتی در کشور و محو سیستم شبه ملوک الطوایفی داشتند که از زمان انقراض صفویه دامن ایران را گرفته بود، و سالهای سال، در حالی که رقبای ایران در حال پیشرفت بودند، ایرانیان را مشغول تلاش برای کسب قدرت در ایران نمود. حکومت قاجاریه، گذشته از بازگرداندن ثبات پس از سالها بی ثباتی و آشوب، در طول دوران خود، مظاهری از تکنولوژی و علوم جدید را نیز از کشورهای پیشرفته که سالها بود ایران از آنها عقب افتاده بود، وارد کشور نمود، و این کار را مثل پهلویها از طریق تغییر در لباس و فرهنگ مردم انجام نداد. این مسائل باعث نمی شود که ما فراموش کنیم که شاهان قاجار به غیر از بنیانگذار این حکومت، در اکثر موارد گذشته از اینکه خود بیعرضه و بی کفایت بودند، حتی به افراد دلسوز نیز در خیلی مواقع میدان عمل نمی دادند. حال مسئلۀ رژیم پهلوی نیز به همین شکل است. این رژیم، مثل هر حکومت دیگری در دوران حاکمیت خود، سعی کرد که امکانات کشورش را بروزرسانی کند، ولی این مسئله را نباید اینطور با اغراق و تعصب مطرح کرد که گویی ایران در دوران حکومت پهلوی یک معجزۀ بزرگ را پشت سر گذاشته است.

  این نکته را نیز فراموش نکنیم که پیشرفت یک کشور در طول دوران یک حکومت، به خاطر بیداری مردم، مدیران و نخبگان است، و حکومت صرفاً در ایجاد بستر مناسب برای این پیشرفت مؤثر است.

تلاشها برای اغراق

 با مطالعه وضعیت کشور در سال 57 نادرستی این گونه برداشتها روشن می شود در مورد عملکرد رژیم پهلوی صرف نظر از افرادی که نادانسته، برخی از اقدامات صورت گرفته در زمان شاه را بدون توجه به ماهیت آن به عنوان شواهدی بر پیشرفت و توسعه کشور و خدمت این رژیم بر می شمرند، برخی از جریانها چنین رویکردی را با هدف تطهیر چهره رژیم پهلوی و سرپوش گذاشتن بر خیانت های آن به کشور و مردم و زیر سؤال بردن انقلاب اسلامی دنبال می کنند .به طور خاص پس از پیروزی انقلاب اسلامی، یک جریان تاریخ نگاری فعال ظهور کرد که به پشتوانه حضور در محافل آکادمیک اروپا و آمریکا و برخورداری از ماهنامه ها و فصلنامه های پژوهشی به تحریف تاریخ انقلاب و تطهیر رژیم پهلوی روی آورد. نمونه آثاراین طیف نیز به فارسی ترجمه شده که کتاب «در دامگه حادثه» خاطرات پرویز ثابتی،  «معمای هویدا» نوشته دکتر «عباس میلانی» و تاریخ شفاهی دانشگاه «هاروارد» درباره ایران و انقلاب می توان اشاره کرد. این جریان که پیوندهای نزدیکی با سلطنت طلبان دارد، چند سالی است که به حیطه مستند سازی تاریخی-سیاسی در شبکه های ماهواره  ای وارد شده و برای مثال، مستند «ده شب گوته» یا «از تهران تا قاهره» و اخیراً نیز مستند «انقلاب ۵۷» از تولیدات آن هاست. چنین کوشش هایی با هدف «بزک کردن چهره رژیم پهلوی» نزد مردم و ارایه چهره ای مناسب و طرفدار پیشرفت و توسعه کشوراز آن و سرپوش نهادن بر جنایات ها و خیانت های آن و زیر سؤال بردن انقلاب اسلامی ، صورت می گیرد.

کتاب «پاسخ به تاریخ» که پس از وقوع انقلاب توسط شاه نگاشته شده را می توان آغاز گر چنین جریانی دانست که شاه در آن یک نوع ژشت ضد غربی گرفته و چنین وانمود می کند که با افزایش قیمت نفت جلوی غربیها ایستاده و آنها به این دلیل به دنبال تلافی هستند و قصد دارند وی را به نحوی از سر راه خود بردارند. هم محمدرضا پهلوی و هم پدرش دچار توهمی شده بودند که ریشه آن به اتکای آنان از ابتدای امر به بیگانگان برمی گشت. از آنجا که بیگانه آنان را سر کار آورده بود و آن ها می دانستند در حکومت و اداره کشور استقلال ندارند، همواره نگران بودند که حالا که انگلیسی ها ما را انتخاب کرده اند، ممکن است تصمیم بگیرند گزینه بهتری جانشین و جایگزین ما نمایند. با تشدید مخالفت ها در جریان انقلاب، محمدرضا پهلوی که اساسا برای مردم و هیچ نیروی دیگری قدر و ارزشی قائل نبود، تلاش کرد با توسل به بیگانگان که سنت همیشگی دربار پهلوی بود بر انقلاب مردم غلبه نماید، اما با وجود پشتیبانی جدی غربی ها و ددمنشی های نظامیان شاه، انقلاب مردم مهار نشد و شاه از ایران گریخت. درچنین شرایطی شاه تلاش کرد با مبراکردن خود، اطرافیان و غربیها را به عنوان علت سقوط خود معرفی نماید. جالب اینجاست که درهمان وضعیت نیز او باز به کمک غربی ها برای اعاده سلطنت خود و یا حداقل پناه دادن به او التماس می کرد.

  مطالعه وضعیت کلی کشور در آستانه انقلاب اسلامی و ماهیت وابسته و سرسپردگی افراطی شاه رژیمش به غرب به روشنی بی پایه و اساس بودن چنین ادعاهایی را اثبات می کند.

انقلاب سفید

  در اینجا برای روشن شدن واهی بودن چنین ادعاهایی به فراز هایی از کتاب «پاسخ به تاریخ» در این خصوص و نقدها و ایرادهای آن اشاره می کنیم: شاه در سومین بخش از این کتاب تحت عنوان «انقلاب سفید» به تشریح برنامه ها و سیاست های خود برای پیشرفت کشور پرداخته است و با استناد به انبوهی از آمار و ارقام تلاش کرده تا به تعبیر خویش چگونگی رهنمون ساختن جامعه به سوی تمدن بزرگ را تشریح نماید.

  شاه با اختصاص فصل مستقلی به اصلاحات ارضی و ارائه آمارهایی از میزان واگذاری زمین و تسهیلات به کشاورزان، این اقدام را که نخستین اصل از «انقلاب سفید» به شمار می رفت، گامی بلند در جهت تقویت بنیه کشاورزی محسوب داشته است. اما با مراجعه به آمارهای ارائه شده از سوی بانک مرکزی می توان سیر نزولی سریع سهم بخش کشاورزی را در تولید ناخالص داخلی طی سالهای پس از انجام اولین اصل انقلاب سفید، مشاهده کرد. براساس این آمار سهم بخش کشاورزی که در سال 1963(1341) یعنی سرآغاز اصلاحات ارضی در تولید ناخالص داخلی 9/27 درصد بود، طی سال های پس از این اقدام رو به کاهش گذارد و سرانجام در سال 1978 (1356) به پایین ترین حد خود یعنی 3/9 درصد رسید.[3] این در حالی بود که در آخرین سال حاکمیت رژیم پهلوی هنوز حدود 40 درصد از جمعیت فعال کشور در بخش کشاورزی حضور داشتند؛ لذا با توجه به سهم ناچیز این بخش در تولید ناخالص داخلی می توان متوجه فقر حاکم بر این بخش از جمعیت کشور در آستانه انقلاب، گردید. بنابراین بیراه نیست اگر گفته شود اصلاحات ارضی نه تنها گام مثبتی در جهت پیشرفت و توسعه کشاورزی در کشور نبود، بلکه به اضمحلال و نابودی آن انجامید و سایه فقر و مسکنت را بر روستاها و روستاییان و کشاورزان این سرزمین گسترانید. در پی بروز چنین وضعیتی بود که وابستگی کشور به محصولات کشاورزی و نیز دامپروری که در ارتباط مستقیم با آن قرار داشت، رو به فزونی گذاشت، حال آن که پیش از آن، کشور در این زمینه از خودکفایی برخوردار بود. منظور از این سخن، انکار ضرورت بهبود شیوه ها و روش های کشاورزی سنتی در کشور نیست، اما باید دانست آنچه به نام اصلاحات ارضی صورت گرفت برخلاف تلاش شاه در این کتاب، نه تنها پیشرفت و منفعتی برای کشور نداشت، بلکه موجب نابودی همان وضعیت موجود نیز گردید و سهم کشاورزی در اقتصاد کشور را به پایینترین حد خود رسانید.

  از سوی دیگر سیاست های توسعه صنعتی کشور نیز که عمدتاً برمبنای صنایع مونتاژ پی ریزی شده بود، از یک سو توانایی جذب انبوه بیکاران روستایی را نداشت و از سوی دیگر این صنایع اساساً از توانایی چندانی برای تقویت قدرت اقتصادی کشور برخوردار نبودند. توجه به این نکته نیز ضروری است که عمده ترین سرمایه گذاری ها و فعالیتها در زمینه توسعه صنعت نفت صورت می گرفت؛ چرا که سهم آن در تأمین درآمدهای کشور، روز به روز افزایش می یافت و بدین طریق وابستگی کشور به درآمد نفت، نهادینه گردید. در کنار صنعت نفت، بخش خدمات نیز از رشد قابل ملاحظه ای برخوردار بود که نتیجه آن گسترش بی رویه بخش های اداری و تجاری و واسطه گری بود و به این ترتیب شاکله اقتصادی کشور، به ویژه پس از افزایش درآمدهای نفتی در سال 1352، بر این مبنا گذارده شد.

اظهارات وزیر اقتصاد رژیم پهلوی

  شاید بهتر باشد برای دریافتن نتیجه مجموعه فعالیت هایی که محمد رضا شاه صفحات زیادی از کتاب خود را برای توضیح و تشریح آنها اختصاص داده است، به اظهار نظرهای برخی از وزرا و مسئولان رژیم پهلوی در این باره، رجوع نماییم. علینقی عالیخانی از مقامات عالی رتبه اقتصادی رژیم پهلوی که در اغلب سال های دهه 40 نیز وزارت اقتصاد را برعهده داشت، طی مقدمه ای که بر یادداشت های اسدالله علم نگاشته، به تفصیل کارکردها و دستاوردهای رژیم پهلوی را در عرصه های مختلف مورد بررسی قرار داده است.

  در بخشی از این مقدمه می خوانیم: «... به گمان او [شاه] اصلاحات ارضی و اجتماعی موجب آزادی زنان و دهقانان و سهامدار شدن کارگران گشته و برنامه های بهداشت و آموزش رایگان، جامعه خوشبخت برپا ساخته بود و دیگر جایی برای شکایت و خرده گیری نبود. ولی جز در زمینه آزادی زنان که بی گمان گام هایی اساسی برداشته شد [البته در چارچوب سیاست ها و ارزشهای رژیم پهلوی] در موردهای دیگر واقعیت وضع کشور با تصورات شاه تفاوتی کلی داشت. اصلاحات ارضی و از میان بردن بزرگ مالکی به راستی خدمت بزرگی بود، به شرطی که به دنبال آن نهادهای تازه ای مانند شورای ده یا شرکت های تعاونی- به معنای راستین و نه تبلیغاتی کلمه- جایگزین نظام پیشین می شد و دولت نیز با سیاست پیگیر و روشنی از آنها پشتیبانی می کرد، ولی در عمل به این امر آن چنان که باید توجه نشد و اعتبارات کشاورزی بیشتر صرف طرح های بزرگ شد و دهقانان خرده پا کم و بیش فراموش گشتند. داستان مشارکت کارگران در سود سهام واحدهای صنعتی نیز در عمل تبدیل به یک یا دو ماه دستمزد اضافی در سال شد و هیچ ارتباطی با سود این واحدها نداشت. هنگامی نیز که قرار شد بخشی از سهام این گونه شرکت ها به کارگران واگذار شود، تورم و کمبود مسکن و خواربار چنان فشاری برگرده این طبقه وارد کرده بود که دیگر کسی با وعده صاحب سهم شدن و دریافت سود در آینده، دل خوش نمی داشت... برنامه آموزش و بهداشت رایگان نیز چندان معنایی نداشت. در 1355 تنها 75% از کودکان به آموزش دسترسی داشتند، آن هم در شرایطی که حتی در پایتخت مدرسه ها تا سه نوبت کار می کردند و شمار شاگردان هر کلاس به 80-70 نفر می رسید. برپایه گزارش سال 1979 بانک جهانی، درصد اشخاص بالغ باسواد در 1975، در تانزانیا 66، در ترکیه 60 و در ایران 50 بیش نبود، همچنین در 1977 انتظار عمر متوسط (امید به زندگی) در ترکیه 60، در ایران 52 و در هندوستان و تانزانیا 51 سال بود. به زبان دیگر، چه در زمینه آموزشی و چه در زمینه بهداشتی، وضع ایران از کشورهایی که درآمد کمتر یا خیلی کمتر داشتند، بهتر نبود.»[4]

غیرمنطقی بودنِ برخی آمارها

  اگر این اظهارات مقام برجسته اقتصادی رژیم پهلوی را با آنچه شاه در کتاب خویش مدعی شده است، مقایسه کنیم، به بسیاری از واقعیت ها پی خواهیم برد. نکته قابل توجه در مطالب عالیخانی، تأکید وی بر تفاوت داشتن واقعیات موجود با «تصورات شاه» است. محمد رضا شاه از آنجا که عادت به خود بزرگ بینی داشت، فارغ از این که وضعیت واقعی اقتصاد، صنعت و دیگر امور جامعه و کشور در چه شرایطی قرار دارد، ایران و ایرانیان را تحت حکومت خویش، دارای بیشترین رشد اقتصادی و بهترین شرایط برای رسیدن به تمدن بزرگ تصور می کرد. از طرفی، دولتمردان رژیم پهلوی نیز به خاطر آشنایی با روحیات شاه، همواره سعی داشتند با ارائه آمار و ارقام بی مبنا، همین تصور را در ذهن او دامن بزنند و ضمن چاپلوسی و تملق گویی های فراوان، رضایت خاطر شاه را فراهم آورند؛ بنابراین شاه همواره در تصورات خود غوطه می خورد و همین غفلت موجب بروز آشفتگی ها و نابسامانی های بسیار در امور مملکت می گردید.

  این خصلت محمد رضا شاه، پس از فرار از کشور همچنان با او عجین است و خود را به طور واضح در کتاب «پاسخ به تاریخ» نیز نشان می دهد: «از آغاز انقلاب سفید (1963) کل در آمد ناخالص ملی از 340 میلیون به 5682 میلیون ریال افزایش یافت، که می توان گفت طی فقط پانزده سال، درآمد ما شانزده برابر شد. حجم ذخایر ارزی که محک استحکام اقتصاد عمومی است، از 45 میلیارد به 1509 میلیارد ریال افزوده گردید. نرخ سالانه رشد اقتصادی، که سالها بالاترین مقام را در دنیا داشت، به 8/13 درصد در سال 1978 بالغ گشت و میانگین درآمد سرانه از 174 دلار در سال 1963 به 2540 دلار افزایش یافت. کشور ما، که تا 1973 در لیست کشورهای غنی صندوق بین المللی پول جای نداشت، از 1974 به بعد مقام دهم را احراز کرد.» (محمد رضا پهلوی ، پاسخ به تاریخ ، ترجمه حسین ابوترابیان ، تهران : زریاب ، 1385، ص257-256) وی در جای دیگری به طرح این ادعا می پردازد: «ما در زمینه های مختلف سیاست و آموزش و پرورش و رفاه اجتماعی و توسعه از همه کشورهای در حال توسعه جلوتر بودیم. آخرین برنامه پنج ساله ما یک رشد سالانه 24 درصد را نوید می داد. این رشد در 1975 برمبنای قیمتهای جاری به 42 درصد بالغ شد که چهار برابر رشد سالانه ژاپن بود.»[5]

  طبیعتاً اگر این اعداد و ارقام در خارج از محدوده "تصورات شاه" نیز واقعیت یافته بودند، دست کم وضعیت اقتصادی کشور در آخرین سال های حاکمیت پهلوی می بایست با رشد سالانه 8/13 یا 26 یا 42 درصدی، در شرایط بسیار خوب و ایده آلی باشد، اما پرواضح است که چنین نبود. گذشته از جداول و آمارهای رسمی بانک مرکزی، آنچه در خاطرات برخی رجال دوران پهلوی برجای مانده است، به صراحت از بحرانی شدن وضعیت اقتصادی در سال های پایانی عمر رژیم پهلوی حکایت دارد. در یادداشت های علم - وزیر دربار شاه و نزدیکترین فرد به وی- بارها از کمبودها و مشکلات اقتصادی برای عموم مردم، حتی احتمال بروز انقلاب سخن به میان آمده است: «3/11/54- افکار پیچیده دور و درازی می کردم، ولی مطلبی که مرا بیشتر تحت تأثیر داشت مذاکراتی بود که دیشب باعبدالمجید مجیدی رئیس سازمان برنامه و بودجه داشتم، چون چند تا پروژه مورد علاقه شاهنشاه را باید با او مذاکره می کردم. دیشب به منزل من آمده بود و به صورت وحشتناکی از کمی پول و هدر داده شدن پول در گذشته سخن می گفت که بی نهایت ناراحتم کرد. یعنی وضع به طوری است که قاعدتاً باید به انقلاب بیانجامد.»[6]

  توجه به این نکته ضروری است که علم در پایان سال 1354، یعنی در اوج درآمدهای نفتی و بلندپروازی های شاه، چنین نظری را ابراز می دارد، حال آن که اگر به مطالب شاه در کتاب «پاسخ به تاریخ» راجع به این برهه زمانی رجوع کنیم، ملاحظه می شود که او بهترین شرایط را در کشور به تصویر می کشد و رشد اقتصادی بالاتر از ژاپن را در تصورات خود به ثبت می رساند!

  جالب این که دقیقاً مقارن با این اظهار نگرانی علم از وضعیت اقتصادی کشور، براساس یک سند برجای مانده از ساواک، جعفر شریف امامی که او نیز از بلندپایگان رژیم پهلوی و از برجسته ترین عناصر فراماسون در کشور محسوب می شد، اوضاع را "در حد انفجار" توصیف می کند: «شخص مطلع و برجسته ای می گفت دو روز قبل در جلسه ای با شرکت شریف امامی رئیس مجلس سنا بودیم و خیلی جلسه خصوصی بود. رئیس سنا می گفت من اوضاع را خیلی بد می بینم. تمام مردم ناراضی در حد انفجار هستند. من که همه چیز دارم، می بینم وضع به نحوی است که شخص وقتی به خود می اندیشد عدم رضایت در باطن او مشاهده می شود و اضافه می کرد خیلی احساس وضع غیرعادی و آینده ای مبهم می کنم. در مورد نفت هم شریف امامی می گفت وضع را روشن نمی بینم و فایده ای هم ندارد که 24 میلیارد دلار به ما پول دادند. بیست میلیارد آن را که پس دادیم و حتی به انگلستان وام دادیم و چهار میلیارد بقیه هم به دست عوامل اجرایی از بین می رود و می خورند. اگر پولی نمی دادند بهتر بود. لااقل دلمان نمی سوخت و می گفتیم یک روز بالاخره پول وصول می شود. یعنی نفت به فروش می رسد و می توانیم با پول آن کاری برای مردم و مملکت انجام دهیم.»[7]

  با توجه به بسیاری از این گونه اظهارات مقامات رژیم پهلوی که از نزدیک با واقعیات جامعه در تماس بودند، پرواضح است که وقتی شاه از رشد اقتصادی 13 و 24 و 42 درصدی سخن به میان می آورد، فارغ از این که ذکر چنین اعداد و ارقامی برای رشد اقتصادی حکایت از عدم درک صحیح وی از معنا و مفهوم "رشد اقتصادی" دارد، در تصورات شاهانه خویش مستغرق است. اسدالله علم در یادداشت روز 15/6/1348 خود با زیرکی تمام، به گونه ای کنایه آمیز دلایل و زمینه های شکل گیری این گونه تصورات نزد شاه را برای آیندگان به یادگار نهاده است: «سر شام شاهنشاه فرمودند بانک مرکزی گزارش می دهد 22% رشد اقتصادی در سه ماهه اول سال بالا رفته است. از من تصدیق خواستند. فرمودند آیا واقعاً  تعجب نمی کنی؟ عرض کردم تعجب نمی کنم [و] باور [هم] نمی کنم. این گزارشات دروغ است. چون در حضور دیگران بود، شاهنشاه خوششان نیامد. من هم فهمیدم جسارت کرده ام، ولی دیر شده بود! ماشاالله شاه آن قدر علاقه به پیشرفت کشور دارد که در این زمینه هر مهملی را به عرض برسانند قبول می فرمایند و به همین جهت گاهی دچار مشکلات مالی و مشکلات دیگر می شویم.»[8]

عدم تعادل

  بی تردید بخش قابل توجهی از مشکلات اقتصادی کشور در آن دوران، به صرف هزینه های کلان در امور نظامی بازمی گشت. این نکته بر صاحبنظران پوشیده نیست که در یک برنامه ریزی سنجیده به منظور دست یابی به توسعه و پیشرفت، باید تعادل میان حوزه های مختلف رعایت شود. طبیعتاً حوزه نظامی نیز برای یک کشور از اهمیت ویژه ای برخوردار است که بی توجهی به آن، می تواند امنیت ملی آن جامعه را در معرض خطرات جدی قرار دهد؛ بنابراین اگر شاه در قالب یک برنامه متعادل، درآمدهای ارزی کشور را به مصرف می رسانید، ضمن آن که در زمینه توسعه و تجهیز نظامی کشور گامهای مؤثری برمی داشت، وضعیت اقتصادی بهتری را نیز برای جامعه رقم می زد، اما عملکرد رژیم پهلوی در این زمینه کاملاً نامتعادل و نامعقول بود. علینقی عالیخانی به صراحت به این مسئله اشاره دارد: «هزینه نظامی ایران در سال های واپسین شاهنشاهی به راستی سرسام آور بود و در 1977 (56-1355) به 6/10 درصد تولید ناخالص ملی رسید. در حالی که این درصد در فرانسه 9/3، در انگلستان 8/4، در ترکیه 5/5 و در عراق 7/8 بود. در آن سال ایران با همه همسایگان خود- از جمله عراق- روابط دوستانه ای داشت و مورد هیچ گونه خطر مستقیم از هیچ سو نبود و در نتیجه چنین هزینه چشمگیر نظامی را به هیچ وجه نمی توان توجیه کرد.»[9]

  این در حالی است که شاه برای توجیه هزینه های سرسام آور نظامی، در کتابش عنوان می کند: «معنی سیاست دقیق استقلال ما این بود که به تسلیحات و ارتش احتیاج داشتیم. می خواستیم طوری مسلح شویم که امنیت ما در آن بخش از جهان اقتضاء می کرد.»[10]

  شاه اگرچه سعی دارد نظامی گری پرهزینه و ویرانگر خود را سیاستی مستقل و به منظور حفظ امنیت ملی ایران قلمداد کند، اما واقعیات تاریخی، این تلاش او را ناکام می گذارند. گذشته از وابستگی رژیم پهلوی به انگلیس و سپس آمریکا، پس از تصمیم انگلیس به خارج کردن نیروهای نظامی اش از منطقه خلیج فارس در سال 1971، نوعی خلأ قدرت در این منطقه به وجود می آمد که با توجه به حضور برخی رژیم های چپ گرا مانند عراق، سوریه و مصر، نگرانی هایی را برای بلوک غرب به رهبری آمریکا دامن می زد. از سوی دیگر اگرچه تهدید بالفعلی از جانب شوروی احساس نمی شد، اما به هر حال سیاست غرب برای حفظ و تقویت پرده آهنین گرداگرد بلوک شرق، از جمله مرزهای جنوبی اتحاد جماهیر شوروی، کماکان به عنوان یک ضرورت اجتناب ناپذیر دنبال می شد. در همین زمان، آمریکا به شدت در ویتنام گرفتار شده بود، و تلفات و خسارات سنگینی را متحمل می گردید. بی تردید ماجرای ویتنام و آثار و تبعات نظامی، اقتصادی و سیاسی آن برای دولتمردان آمریکایی، تجربه ای بس گرانبها به حساب می آمد و چه بسا برمبنای همین تجربه بود که پس از خروج نیروهای نظامی انگلیس از خلیج فارس، آنها سیاست جدیدی را برای حفظ موقعیت خویش در این منطقه به کار بستند. "دکترین نیکسون" در چارچوب این سیاست جدید ایالات متحده طرح ریزی شد و به اجرا درآمد: «به باور "نیکسون"، اصل اساسی این سیاست آن بود که کشورهای مورد نظر بتوانند در مناطق از پیش تعیین شده، امنیت خویش را حفظ کنند. بدین ترتیب، اصطلاح "صلح در خلال همیاری" به محور استراتژی آمریکا تبدیل می شود. کشورهای متحد و دوست آمریکا با فراهم آوردن عوامل انسانی و تأمین هزینه ها و ایالات متحده با فراهم آوردن امکانات و وسایل لازم، معادله ای برقرار می کردند که براساس آن، امنیت منطقه حفظ می شد. این مسئله، در کنار فشار شرکت های بزرگ تولید کننده تسلیحات و تجهیزات نظامی، نشان دهنده تهاجم اقتصادی در صادرات محصولات نظامی است.»[11] به این ترتیب آمریکایی ها که درچارچوب سیاست های امپریالیستی و سلطه جویانه خود، در پی حفظ و تحکیم موقعیت خویش در اقصی نقاط جهان بودند، به جای آن که طبق روش های پیشین، خود مستقیماً به این امر مبادرت کنند، این وظیفه را برعهده وابستگان منطقه ای خویش نهادند. اتخاذ این سیاست، منافع بی شماری برای آمریکا داشت. از این پس کلیه هزینه های مالی لازم و نیز تدارک نیرو و تجهیزات، برعهده "ژاندارم های وابسته منطقه ای" قرار می گرفت و در مقابل، آمریکا متعهد می شد این کشورها به هر میزان که اسلحه و تجهیزات بخواهند در اختیار آنها قرار دهد. در چارچوب این دکترین بود که شاه به عنوان ژاندارم آمریکا در منطقه برگزیده شد و سیل تسلیحات و تجهیزات و مستشاران نظامی، در قبال تأمین و پرداخت هزینه آنها، راهی ایران گردید. درست پس از آغاز این مرحله است که ناگهان قیمت نفت در جهان رو به افزایش می گذارد و پول کافی در اختیار شاه برای تأمین هزینه های بسیار سنگین این طرح قرار می گیرد.

  از آنجا که دکترین نیکسون و پیامدهای آن برای ایران و معادلات قدرت در منطقه خلیج فارس، معروفتر از آن است که شاه بتواند آن را نادیده بگیرد، به ناگزیر اشاراتی را به آن البته در قالب عبارات و واژه های حساب شده دارد، اما همین مقدار نیز می تواند برای خوانندگان کتاب بیانگر حقایقی باشد: «پیش از آن که نیکسون به ریاست جمهوری برسد، در تهران با هم مذاکرات مفصلی داشتیم، و معلوم شد که درباره بسیاری از اصول ساده ژئوپولتیک با یکدیگر توافق داریم. مثلاً: هر ملتی باید در پی اتحاد با "متحدان طبیعی اش" باشد، یعنی کشورهایی که با علائق مشترک و دائمی به آنها وابسته است.»[12] پرواضح است که منظور شاه از "اصول ساده ژئوپولتیک" همان دکترین نیکسون و منظورش از ضرورت "اتحاد با متحدان طبیعی اش"، توجیه وابستگی خود به ایالات متحده آمریکاست.

  آنچه بیش از همه در این زمینه جای تأسف دارد این که تمامی مخارج و هزینه های سنگین بار شده بر ملت ایران، در حقیقت در جهت تأمین منافع کلان آمریکا و پیشبرد سیاست های جهانی آن بود. قبل از هر سخن دیگری در توضیح این موضوع باید گفت شاه خود در این کتاب، به این مسئله اعتراف دارد: «ارتش ما در واقع قادر بود در این ناحیه، که برای غرب اهمیت استراتژیک فوق العاده ای دارد، هرگونه "ناآرامی محلی" را متوقف یا در نطفه خفه کند.»[13] به این ترتیب دیگر لازم نبود آمریکا آن گونه که برای سرکوب "ناآرامی محلی" در منطقه آسیای جنوب شرقی، وارد ویتنام شده و در آنجا گرفتار شده بود، در این منطقه نیز وارد عمل شود؛ چرا که شاه وظیفه در نطفه خفه کردن هرگونه "ناآرامی محلی" را عهده دار گردیده بود. این احساس وظیفه شاه، طبعاً از وابستگی رژیم پهلوی به آمریکا نشئت می گرفت. مارگ گازیوروسکی در کتاب خویش تحت عنوان «سیاست خارجی آمریکا و شاه»، به بررسی این رابطه پرداخته است و می نویسد: «سیاستگذاران ایالات متحد، کودتای 1953 را برای بازگرداندن ثبات سیاسی به کشوری که آن را برای استراتژی جهانی آمریکا در مقابله با اتحاد شوروی حیاتی می انگاشتند، ترتیب داده بودند... رابطه دست نشاندگی بین ایران و آمریکا در آغاز بخشی از استراتژی "نگاه نو" حکومت آیزنهاور بود. "نگاه نو" که در بررسی شماره 2/162- NSC شورای امنیت ملی در تاریخ نوامبر 1953 مطرح شد تلاشی برای بازیابی ابتکار عمل در رویارویی جهانی با اتحاد شوروی و در عین حال کاهش هزینه های دفاعی آمریکا بود... از دیدگاه  سیاستگذاران آمریکا، جایگاه ایران در خط شمالی خاورمیانه آن را برای دفاع از آن منطقه، برای دفاع مقدم از منطقه مدیترانه، و به عنوان پایگاهی برای حمله های هوایی یا زمینی به درون اتحاد شوروی، حیاتی می ساخت. منابع نفت ایران و دیگر کشورهای خلیج فارس برای بازسازی اروپای غربی و برای توانایی غرب در دوام آوردن در یک جنگ طولانی، حیاتی بودند. اگر جنگ فراگیری هم در کار نبود، ایران به عنوان پایگاهی برای هدایت عملیات جمع آوری اطلاعات علیه شوروی، جاسوسی آن سوی مرز و همچنین، از 1957، مراقبت الکترونیک تجهیزات آزمون موشک شوروی در آسیای مرکزی ارزشمند بود.»[14]

  بنابراین اگر آمریکا و انگلیس در یک تلاش مشترک، دوباره شاه را پس از کودتای 28 مرداد، به قدرت می رسانند و از آن پس با حمایت همه جانبه از او و حتی تدارک دیدن یک سازمان امنیت سرکوبگر به نام «ساواک» درصدد مقابله با هرگونه تهدیدی در قبال وی برمی آیند، بدان خاطر است که تنها از طریق یک حاکمیت وابسته و دست نشانده، قادرند اهداف استراتژیک خود را دنبال کنند و در این مسیر، نه تنها متحمل هزینه ای نشوند بلکه منافع سرشاری را نیز نصیب خویش سازند.

  اینها واقعیت های موجود در زمینه سیاست نظامی گری شاه و اختصاص بخش اعظم درآمدهای کشور به این امر است، اما عمق فاجعه هنگامی بیشتر عیان می گردد که متوجه شویم در آن برهه حتی تصمیم گیری های کلان درباره خریدهای نظامی ایران برعهده دولت آمریکا بود. عبدالمجید مجیدی - ریاست وقت سازمان برنامه و بودجه- در پاسخ به سؤالی مبنی بر این که "در مورد خرید وسائل و تجهیزات چه طور؟ آیا در موقعیتی بودید که بررسی کنید؟" می گوید: «نه، نه، نه. آنها اصلاً دست ما نبود. تصمیم گرفته می شد... چون دولت ایران برای خرید وسائل نظامی قراردادی با دولت آمریکا داشت، [تصمیم گیری] با خود وزارت دفاع آمریکا بود. یعنی ترتیبی که با موافقت اعلیحضرت انجام می شد این بود که آنها خریدهایی می کردند که پرداختش مثلاً ظرف پنج یا ده سال بایست انجام بشود. به هر صورت، قرارهایشان را با آنها می گذاشتند. به ما می گفتند اثر این در بودجه سال آینده چیست؟ به این جهت ما رقمی که می بایست در سال معین در بودجه بگذاریم می فهمیدیم چیست. توجه می کنید؟ اما این به این معنی نیست که ده تا هواپیما خریدند یا بیست تا هواپیما خریدند. با خودشان بود. به ما می گفتند که شما در سال آینده بابت خریدهایی که ما می کنیم، قسطی که برای سال آینده در بودجه باید بگذارید، [فلان] مبلغ است که ما این مبلغ را می گذاشتیم توی بودجه»[15]

  و اگر بر این همه، این سخن عالیخانی را که حاکی از اولویت داشتن بودجه نظامی بر هر امر دیگری- حتی به بهای کاهش بودجه های عمرانی- است، بیفزاییم، به نظر می رسد به نحو بهتری می توانیم درباره ادعاهای شاه در این کتاب قضاوت کنیم: «هرچند یک بار، همه را غافلگیر می کردند و طرحهای تازه برای ارتش می آوردند، که هیچ با برنامه ریزی دراز مدت مورد ادعا جور درنمی آمد. در این مورد هم یک باره دولت خودش را مواجه با وضعی دید که می بایست از بسیاری از طرحهای مفید و مهم کشور صرفنظر نماید تا بودجه اضافی ارتش را تأمین کند.»[16]

  اینک می توان معنای این فراز از کتاب شاه را بهتر درک کرد: «با وجود کوششهای دائمی و پیگیر، زیربنای کشور (راه آهنها، جاده ها، بنادر) به قدر کفایت توسعه نیافته بودند. این بدان معنا بود که وارداتی بیش از آنچه تا آن روز از راه دریا و هوا و از طریق ترکیه و روسیه و دیگر کشورهای همسایه انجام می گرفت غیر ممکن بود. بندرهای ما را کشتیها عملاً مسدود کرده بودند و هر کشتی می بایست شش ماه به انتظار تخلیه بار خود لنگر بیندازد.»[17] به راستی اگر شاه ده ها میلیارد دلار از سرمایه های کشور را صرف تأمین منافع غرب در منطقه نمی کرد و بودجه های عمرانی را در پای هزینه های نظامی قربانی نمی ساخت، امکان توسعه زیرساخت های اساسی برای پیشرفت واقعی و همه جانبه کشور فراهم نمی آمد؟ متأسفانه محمد رضا شاه با از دست دادن فرصت های طلایی برای انجام اقدامات اساسی در کشور، بیشتر در جهت انجام وظایفی که در چارچوب وابستگی به آمریکا برای او در نظر گرفته شده بود، گام برداشت و این البته مسئله ای نبود که از چشم ملت پنهان بماند. در حقیقت آنچه به نارضایتی های مردم دامن می زد، کمبودها و سختی های ناشی از معضلات اقتصادی نبود، چه بسا اگر مردم اقدامات شاه را در عرصه نظامی واقعاً در جهت تأمین امنیت ملی ایران تشخیص می دادند، با عوارض اقتصادی آن نیز به نوعی کنار می آمدند. اما آنچه ملت را سخت می آزرد و برایشان غیرقابل تحمل بود، صرف سرمایه های هنگفت کشور در چارچوب وابستگی به آمریکا و در جهت تأمین منافع کاخ سفید بود. در کنار این مسئله، برقراری قانون کاپیتولاسیون و حضور ده ها هزار مستشار نظامی آمریکایی به همراه اعضای خانواده شان، گذشته از صرف هزینه کلان برای آنها، عزت و شرافت جامعه ایرانی را نیز لکه دار ساخته بود. این قضیه به حدی شرم آور و ننگین بود که حتی شاه نیز ترجیح داده است بدون کمترین اشاره ای، با سکوت و سرافکندگی از کنار آن رد شود. ولی آیا این مسئله از حافظه تاریخی ملت ایران پاک خواهد شد؟[18]

مقایسۀ پیشرفتها با کرۀ جنوبی

  باوجود این که ما قبول داریم وضعیت ما در زمان قاجارها وضعیت فلاکت بار و نابهنجاری بوده است ولی تغییرات دوران پنجاه و هفت سالۀ پهلوی با توجه به امکانات، منابع و دیگر عوامل و نیز در مقایسه با بعضی از کشورها که امکانات و منابع کشور ما را ندارند، معجزه نیست، چون وقتی ملاحظه می کنیم که برخی کشورها به رغم نبود امکانات و فقدان منابع چنان پیشرفت های دارند که  تغییرات دوران حکومت پهلوی با پیشرفت های آن ها قابل مقایسه نیست، از این جهت تغییرات و برنامه های رژیم پهلوی را قابل دفاع نمی بینیم، به عنوان نمونه کشور کره مستعمره ژاپن بود و در سال 1945 استقلال یافت، امّا به زودی دچار صحنه نبرد بین المللی شد تا در سال 1962 به دو قسمت شمالی و جنوبی تقسیم شد و آرامش خود را باز یافت. آمار زیر حاصل پیشرفت های کره جنوبی طی 20 سال از سال 1962 تا سال 1982 است این آمار را ما با مساعدترین آمار دوران رژیم سابق از سال 1922 تا سال 1979 (مجموعاً 57 سال که از حیث طول زمان 285% بیش از مدت مورد نظر در کره جنوبی است) مورد سنجش قرار می دهیم. (باید توجه داشت که کره جنوبی بر عکس ایران از عایدی نفت محروم بود).

ـ ذوب آهن: طی 20 سال در کره پنج مجتمع ذوب آهن و فولاد تأسیس شد با تولید 06/9 میلیون تن در سال، آن کشور در ردیف دهمین کشور تولید کننده ی فولاد در دنیا قرار داد. طی 57 سال در ایران یک مجتمع ایجاد شد با تولید 2/1 میلیون تن یعنی 800% کمتر.

ـ ساختمان کشتی: طی 20 سال در کره 14 حوضچه ساختمان کشتی تأسیس شد با محصول 4026000 تن در آخر سال 1982. طی 57 سال، فعالیت ایران در زمینه ی بالا صفر بود.

ـ وسایل الکترونیک: طی 20 سال در کره تلاش فوق العاده برای ساختمان آلات دقیق الکترونیکی (تلویزیون، رادیو، ساعت های الکترونیکی، کامپیوتر) و صدور آن به کار رفت که کره را در ردیف پنجمین صادر کننده ی وسایل الکترونیکی قرار داد. طی 57 سال فعالیت صادراتی ایران در زمینه بالا صفر بود.

 ـ شاهراه: طی 20 سال در کره 1100 کیلومتر شاهراه ساخته شد. در طول 57 سال در ایران 140 کیلومتر شاهراه ساخته شد: 786% کمتر

 ـ خط آهن: در طول 20 سال در کره 3900 کیلومتر راه آهن ساخته شد. در مدت 57 سال در ایران تقریباً معادل همین مقدار راه آهن ساختند.

 ـ تولید اتوبوس و اتومبیل باری: در سال 1981 در کره به 83000 دستگاه رسید که 400% ارقام منتشره در ایران بود.

 ـ خط آهن زیرزمینی: در طول 20 سال در کره 115 کیلومتر مترو ساخته شد. در ایران هیچ.

  از همه مهم تر مقایسه ی دو کشور از لحاظ تعلیم و تربیت است که بدواً از لحاظ کمیتی مقایسه می شود: در سال 1945 در تمام کره 165 دبیرستان سه ساله وجود داشت. تعداد آن در سال 1981 به 2000 واحد رسید که 1353 واحد آن دارای سیکل دوم بود. در مجموعه ی آن ها 4100000 دانش آموز تحصیل می کردند. علاوه بر این در آن مدت تعداد 18 دانشگاه در سئول ایجاد شد که با احتساب شعب آن ها در شهرستان ها مجموعاً 85 دانشکده را با 402000 نفر دانشجو تشکیل می داد. کل تعداد دانشجویان و دانش آموزان کره در سال 1981 به رقم 10502000 رسید. مساعدترین رقمی که شاه مخلوع در کتاب پاسخ به تاریخ از لحاظ تعداد افراد مشغول به تحصیل در ایران ذکر کرده 4/7 میلیون در آخر سال 1978 است که شامل تمام سازمان های تحصیلی اعم از دبستان، دبیرستان، حرفه ای، بزرگسالان شبانه ودوره های تخصصی باشد. تعداد کل دانشجویان در همان کتاب در آن سال 000,185 نفر قلمداد شده. بنابراین نسبت تعداد کل محصلین در ایران نسبت به کره 42/1 برابر کمتر و نسبت تعداد کل دانشجویان در ایران نسبت به کره از آنهم عقب تر، یعنی 17/2% پایین تر است. آمار بالا به طوری که اشاره شد عملکرد 20 ساله ی کشور کره ی جنوبی در مقابل 57 سال عملکرد دوران رژیم در ایران است. پس برای اینکه سنجش صورت منصفانه داشته باشد باید تمام آمارهای کره ی جنوبی را با ضرب 85/2 که نسبت بین 20 و 57 است وارد محاسبه کنیم. در این صورت میزان عقب ماندگی های ایران نسبت به کره در مواردی که ذکر شد به صورت زیر در می آید:

ـ نسبت عقب ماندگی ایران به کره در تولید آهن و فولاد8/22 بار
ـ نسبت عقب ماندگی ایران به کره در ساختمان کشتی(بی نهایت)
ـ نسبت عقب ماندگی ایران به کره در صدور وسایل الکترونیک(بی نهایت)
ـ نسبت عقب ماندگی ایران به کره در ایجاد خط آهن85/3 بار
ـ نسبت عقب ماندگی ایران به کره در ایجاد مترو (بی نهایت)
ـ نسبت عقب ماندگی ایران به کره در ایجاد شاهراه80/22 بار
ـ نسبت عقب ماندگی ایران به کره در مونتاژ اتوبوس و کامیون 40/11 بار
ـ نسبت عقب ماندگی ایران به کره درباره ی مجموعه ی افراد تعلیم گیرنده60/4 بار
ـ نسبت عقب ماندگی ایران به کره درباره ی تعداد دانشجویان20/6 بار[19]

  بنابر این تغییرات به وجود آمده در دوران پهلوی معجزه نیست، زیرا تغییرات به وجود آمده در دوران پنجاه و هفت ساله حکومت پهلوی ها و حتی دوران حکومت سی و هفت سالۀ پهلوی دوم نسبت به کشوری مثل کره که منابع نفتی و ذخائر کشور ما را ندارد، قابل مقایسه نیست و این در حالی که حکومت پهلوی به علت تأمین منافع انگلیس و آمریکا از حمایت های آنان برخوردار بود و آنطوری که منتفدین اقتصادی گفته اند، نتیجۀ تغییرات و برنامه های اقتصادی پهلوی برای کشور چیزی جز اقتصاد وابسته را به دنبال نداشت و قطعاً این تغییرات و برنامه ها نمی توانست پسندیده باشد تا چه برسد که از آن به عنوان معجزه یاد کنیم.

***

 قدر مسلّم مردم در آستانۀ انقلاب اسلامی، این ادعاهای رژیم را باور نمی کردند، زیرا خود بعینه فقر را در زندگی روزمرۀ خویش می دیدند. اختلاف طبقاتی، و تقابل فقر و غنا، امری آشکار بود. در حالی که بسیاری در حلبی و کپرها و بیغوله ها زندگی می کردند، رژیم در حال ساختن کاخ و استادیوم و جشنهای بین المللی بود. شعبان جعفری که خود از دوستداران شاه بود، در این مورد می گوید: «این استادیوم فرح کجا بود؟... بغلش حلبی آباد بود. بیست هزار قاچاقچی و دزد و قالتاق و قاتل اونجا زندگی می کردن. وقتی عرض می کنم مردم بیشترشو نمی دونن، ایناست. الان هیچکدوم از شما نمی دونین. اینا اونجا زندگی می کردن. آخه یکی نباید بود به وضع اینا می رسید؟»[20] در واقع می توان گفت که مردم در آن دوران، معتقد بودند که رژیم در حالِ "به هدر دادنِ منابع" است، و نه اینکه در زندگی آنها پیشرفتی حاصل کند. همین مسئله هم باعث شد که این ادعاهای پیشرفت، در مردمی که از خشونتهای حکومت در سالهای آخر عمر رژیم به ستوه آمده بودند، اثری نگذارد.

  البته ممکن است برخی بگویند که وضع پیشرفت کشور بعد از انقلاب هم ضعفهایی داشته است. در این مورد به طور اساسی باید در بحثی دیگر، به بررسی مسئله بپردازیم، و من در اینجا فقط دو سؤال می پرسم: آیا نظامی که بعد از انقلاب روی کار آمد نیز ادعای یک پیشرفت بزرگ و عظیم در تمام زمینه های اقتصادی، زیربنایی، فرهنگی، اجتماعی، علمی، نظامی و غیره را دارد؟ و آیا رژیم پهلوی نیز سالها اسیر جنگ تحمیلی و تحریمهای گسترده بوده است؟


پی نوشت:
[1] شجاع الدین شفا، جنایت و مکافات، ص24.
[2] همان، ص27.
[3] محسن میلانی، شکل گیری انقلاب اسلامی؛ از سلطنت پهلوی تا جمهوری اسلامی، ترجمه مجتبی عطارزاده، تهران، انتشارات گام نو، 1381، ص124، به نقل از بانک مرکزی ایران: گزارش سالانه، تهران، قسمت مربوط به سال های1977، 1976، 1975، 1973.
[4] یادداشت های امیراسدالله علم، ویراستار علینقی عالیخانی، تهران، انتشارات مازیار و معین، ، 1380، ج 1، ص121-120.
[5] پاسخ به تاریخ، محمد رضا پهلوی، صفحه 297.
[6] یادداشت های امیراسدالله علم، ج5، ص452.
[7] سند ساواک- 17/10/1354؛ به نقل از: ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج2، صص407-406.
[8] یادداشت های اسدالله علم، ج 1، ص257.
[9] یادداشتهای اسدالله علم، جلد اول، ص84.
[10] پاسخ به تاریخ، ص261.
[11] حمیدرضا ملک محمدی، از توسعه لرزان تا سقوط شتابان، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1381، ص172.
[12] پاسخ به تاریخ،  ص286.
[13] همان، ص266.
[14] مارک.ج. گازیوروسکی، سیاست خارجی آمریکا و شاه، ترجمه فریدون فاطمی، تهران، نشر مرکز، 1371، ص165-164.
[15] خاطرات عبدالمجید مجیدی، طرح تاریخ شفاهی هاروارد، تهران، انتشارات گام نو، 1381، ص146.
[16] خاطرات علینقی عالیخانی، به کوشش غلامرضا افخمی، تهران، نشر آبی، 1382، ص212.
[17] پاسخ به تاریخ، ص267-266.
[19] نقدي بر توسعه صنعتي ايران در دوره پهلوي ، سرهنگ غلامرضا مصوررحماني ، کهنه سرباز ، موسسه خدمات فرهنگي رسا ، نقل از درآمدي بر ريشه هاي انقلاب اسلامي ، نشر معارف ، ص 318-315.

[20] خاطرات شعبان جعفری، هما سرشار، انتشارات آبفام، چاپ اول، صفحه311.