۱۳۹۴ آذر ۲۱, شنبه

خاطرات طاهره سجادی، از شکنجه های ساواک




  33 سال گذشته است، اما هنوز هم هر بوی سوختگی، طاهره را یاد مرد نیمه عریانی می اندازد که در کمیته مشترک ضدخرابکاری ساواک شهربانی، به تختی فلزی بسته شده بود و گوشت تنش، ذره ذره روی چراغ الکلی می سوخت. هنوز هم هر شمعی، شعله ترسی کهنه را در دلش روشن می کند از شب هایی که موم داغ روی پوستش می چکید تا اعتراف کند، هنوز هم بعضی وقت ها طاهره، ناگهان از خواب می پرد و خیال می کند در تاریکی سلول انفرادی اش، چشم باز کرده است. هنوز هم او، در کابوس هایش مرد قوی  هیکلی را می بیند که می خواست از میان شلاق ها یکی را برای تن نحیف طاهره انتخاب کند. طاهره سجادی یکی از صدها زن زندانی پیش از انقلاب است که حدود 4 سال از زندگی اش را در زندان های اوین، قصر و بدتر از همه، کمیته مشترک ضدخرابکاری ساواک شهربانی گذرانده است، اما وقتی نوبت به نقل حوادث گذشته می رسد، او هم از کلمات فرار می کند و بسختی راضی می شود چند خاطره کوتاه را از گذشته روایت کند.


از چه سالی مبارزه علیه رژیم  پهلوی را آغاز کردید و چند بار دستگیر شدید؟

از سال 1341 و پس از ازدواج با آقای غیوریان که سابقه فعالیت های سیاسی علیه رژیم [شاه] داشت، وارد جریان مبارزه شدم فعالیت هایم بیشتر بر پخش اعلامیه های امام و پناه دادن به مبارزان در منزل مان متمرکز بود. اولین باری که به همراه همسرم دستگیر شدم، وانمود کردم زنی خانه دار هستم که از هیچ چیز خبر ندارم. آنها هم باور کردند و آزاد شدم؛ اما همسرم را نگه داشتند چون مطمئن بودند در مبارزه دست داشته است. دومین دستگیری ام 13 روز بعد بود. دیگر شک نداشتند با همسرم همکاری کرده ام. او در آن زمان، از شدت شکنجه با شوک الکتریکی فلج شده بود اما بازپرسی که مرا با کابل می زد، گفت: «شوهرت را کشتیم!  حیف که نشد اطلاعاتش را بگیریم.» احتمالا انتظار داشت با شنیدن این خبر متاثر شوم و روحیه ام را از دست بدهم، اما من خوشحال شدم. آنجا آدم ها را به قدری شکنجه می کردند که وقتی خبر شهادتشان را می شنیدی، از این که دیگر درد نمی کشند خوشحال می شدی بعد ها یک بار که مرا از اتاق بازجویی بیرون آورده بودند و به سلول می بردند، شوهرم را در یکی از اتاق ها دیدم و فهمیدم زنده است.


کدام دوره از سال های زندان، بر شما سخت تر گذشت؟

زندان همیشه سخت است. من یک سال و نیم در کمیته مشترک، 2 سال در اوین و 20 روز در زندان قصر بودم. اما کمیته مشترک واقعا کابوسی دردناک بود. زندانیان آنجا، برای شکنجه شدن و تخلیه اطلاعاتی نگهداری می شدند. باورش سخت است اما 2 ماه در انفرادی بودم و آفتاب، یک سال از من دریغ شد. کتک خوردن در کمیته مشترک، شب و روز نداشت. آنها حتی نیمه شب ها، ناگهان می آمدند فرنچی را روی سر زندانی می انداختند یا چشم هایش را می بستند و برای شکنجه می بردند. شکنجه ها متنوع بود. گاهی سوزن را زیر ناخن زندانی می کردند، بعضی وقت  ها با اشیای نوک  تیز، زخم های بدن زندانی  ها را عمیق تر می کردند، بعضی وقت ها دندان یا ناخنشان را می کشیدند یا از سقف آویزانشان می کردند و شلاق می زدند. بند های عمومی بی نور و پر از شپش بود و زندانبانها ناچار می شدند زیلوها را بیرون ببرند و سمپاشی کنند. زندان کاملا بوی تعفن می داد. مرا هم با کابل یا شلاق می زدند یا با موم مذاب می سوزاندند یا موهایم را می کندند. البته از نظر روانی هم سعی می کردند تضعیفم کنند. گاهی خبر کشته شدن بستگانم را می دادند یا می گفتند بچه هایم را می آورند و شکنجه می کنند و یا تهدیدهای دیگر.


بزرگترین ترستان در کمیته مشترک از چه بود؟

ترس از لو دادن مبارزان دیگر در خواب و بیداری همراهم بود. می  ترسیدم ناخواسته نام یکی شان را بر زبان بیاورم که البته اتفاق نیفتاد.


به نظرم تنهایی، حتی از شکنجه های جسمی هم سخت تر است. چطور 2 ماه در انفرادی دوام آوردید؟ در انفرادی به چه فکر می کردید؟

به چی فکر می کردم؟! اصلا فرصت فکر کردن نبود. آنقدر می زدند که وقتی داخل سلول پرتم می کردند، فقط درد می کشیدم. آنجا در انفرادی آخرین تصاویر خودم را فراموش کردم. آخرین باری که به یاد خودم افتادم، وقتی بود که فهمیدم صورت و بدنم پر از کورکهای بزرگ و قرمز شده است. پس از آن دیگر به خودم نگاه نکردم. در انفرادی حتی نور هم نبود. روزهای اول با خمیر نان خشک، روی دیوارها خط می کشیدم تا حساب و کتاب روزها و شب ها از دستم در نرود؛ اما یواش یواش روز و شب برایم یکی شد. دیگر چوب خط نکشیدم. فقط دیوار نوشته  ها را می خواندم. خودم هم سوره انشراح را با نان خشک روی دیوار نوشته بودم. اولین روزی که وارد انفرادی شدم، سرم بشدت درد می کرد، صدای قرآن شنیدم. گوشم رابه دیوار چسباندم. کسی با صدایی محزون قرآن می خواند. گفتم: «اسمت چیه؟» گفت: «علیرضا» فهمیدم جوانی کم سن و سال است. گفت: «مورس بزن، پایین دیوار، جدول مورس هست.» جدول را پیدا کردم. نمی دانم نگهبان ها چطور آن را ندیده بودند. با مورس با هم حرف زدیم اما، مامورها فهمیدند و سلولش را عوض کردند. هیچ وقت نفهمیدم آن جوان که بود. بعد از آن تنها شدم. چرا از خاطره های خوبم نمی پرسید؟ خاطره خوب هم دارم.


خاطره خوب؟ میان این همه غصه؟

در کمیته مشترک معمولا به کسی اجازه ملاقات نمی دادند؛  اما اگر دلشان به رحم می آمد و اجازه می دادند کسی ملاقاتی داشته باشد،  او خوردنی هایی را که خانواده برایش آورده بودند، بین بچه ها تقسیم می کرد. یک روز که در سلول عمومی مسئول تقسیم بودم، به یکی از بچه ها ملاقاتی خورد. خانواده برایش یک مشت کشمش و دو سه تا پرتقال آورده بودند. ما 8 نفر بودیم و من خوردنی ها را بین بچه ها تقسیم کردم. به هر نفر، چند پره پرتقال رسید و 8 تا کشمش، 4 تا هم اضافه ماند که ناچار شدیم هر کدامشان را نصف کنیم تا تقسیم  عادلانه باشد. این تنها سرگرمی مان بود. باعث می شد بعضی وقت ها لبخند بزنیم.


تحمل شکنجه برای زنان به مراتب از مردان سخت تر است. این پرسش شاید گستاخانه باشد، اما می خواهم بدانم آیا از جنسیت شما در زندان سوءاستفاده نشد؟

نه. این اتفاق برای من نیفتاد، اما در سال های پیش از ورودم به زندان، جسته و گریخته مطالبی در این باره می شنیدم که با واکنش تند جامعه، ساواک آنها را کمتر کرد و اگر هم موردی پیش می آمد، عیانش نمی کرد.


شواهدی وجود دارد که ثابت می کند صلیب سرخ یک بار از کمیته مشترک دیدن کرد. چطور آنها متوجه وضع اسفبار زندانی ها و شرایط نامساعد نگهداری شان نشدند؟

وقتی قرار شد ناظران صلیب سرخ بیایند، ماموران ساواک، زندانی هایی را که از شدت شکنجه وضع بدی داشتند از زندانی های دیگر جدا کردند و بردند، لباس های تمیز تنمان کردند و به هر کداممان یک قاشق و حوله دادند. با این همه سعی در مطلوب نشان دادن وضع ما، ناظران صلیب سرخ پس از بازدید بهت زده می گفتند حتی در اسپانیا - که در آن زمان معروف به دیکتاتوری بود - چنین زندان مخوف و شرایط غیرانسانی ای را ندیده اند.


از میان همه آدم هایی که درزندان دیده اید، تصویر کدامشان همیشه جلوی چشمتان است؟

کسی که همیشه یادم است، دخترکی است که هرگز او را ندیدم. یک شب که در اتاق حسینی شکنجه می شدم، صدای ضجه های دلخراشی را در ساختمان کمیته مشترک شنیدم. بازجوهای دیگر آمدند و برای حسینی تعریف کردند که منوچهری دختری را با چادر شب کفن پیچ کرده، سر و ته پارچه را بسته و با کابل کتک می زند. گاهی صدای جیغ های دخترک می آمد که «می گویم، نزنید!» اما ظاهرا اطلاعات دروغ می داد که باز کتکش می زدند. ناگهان صدای جیغ های دخترک قطع شد و من حدس زدم که احتمالا شهید شده است. بعد از آزادی دیگر هیچ خبری از او نشنیدم. هیچ کس او را نمی شناخت.


آزادی شما همزمان با هجوم مردم به زندان ها بود یا پس از آن؟

با نزدیک شدن به انقلاب و در سال آخر حکومت پهلوی، ساواک هم از مبارزه ناامید شده بود و شکست را پذیرفته بود، به همین دلیل مردم دسته دسته آزاد می شدند و من هم آزاد شدم.


در لحظه خروج از زندان چه احساسی داشتید؟

هم خوشحال بودم و هم کمی عصبانی.


عصبانی چرا؟

وقت خروج از زندان، رئیس زندان برگه ای را جلویم گذاشت که روی آن را کاملا با دست پوشانده بود. گفت: «باید زیر این برگه را امضا کنی تا آزادت کنیم.» گفتم: «تا نخوانم، امضا نمی کنم!» بحثمان که بالا گرفت ناچار شد متن را نشانم دهد. نوشته بود: «آزادی، با عفو ملوکانه!» حاضر نشدم برگه را امضا کنم. گفتم: «اصراری به آزاد شدن ندارم، برمی گردم سلولم.»


پس چطور آزاد شدید؟

کاملا بدون عفو ملوکانه!



خاطرات رضوانه میرزا دباغ از شکنجه های ساواک

در آغازین سالیان نوجوانی با مکتب فکری و مبارزاتی مادر آشنا شد و دل در گرو آن نهاد و آنگاه که در چنگ بدترین مردمان زمانه گرفتار آمد و پذیرای دردناک ترین شکنجه ها شد.

به گزارش نافع، خاطرات رضوانه میرزا دباغ فرزند مرضیه حدیدچی(دباغ) در کتاب «آن روزهای نامهربان» از سوی موزه عبرت به تاریخ پژوهان عرضه شده است که وصف خاطراتی از روزهای سخت و پرالتهاب انقلاب را به تصویر می کشد خاطراتی که دختر 14 ساله آن روزها امروز هم با آن درگیر است، به گونه ای که تا امروز نیز بهای آن را با دست و پنجه نرم کردن با بیماری های گوناگون می پردازد...



  چهارده سال بیشتر نداشتم و در دبیرستان رفاه تحصیل می کردم، مادرم نه تنها به عنوان یک مادر، بلکه خط دهنده زندگی من بود و جهت را برای من مشخص کرده بود، همه چیز الهی بود و این لطف خدا بود و همراه بودن پدر و مادر، راه نورانی ای را برای من ترسیم کرده بود.

  سمت و سوی فعالیت های ما در مسائل فرهنگی و سیاسی و الهی بود و من همواره در جلساتی که مادرم داشت، شرکت می جستم و جان تشنه خود را از کلام او سیراب می کردم. مادرم مرا در مدرسه ای ثبت نام کرده بود که عزیزانی نظیر آیت الله شهید بهشتی و محمدعلی رجایی از گردانندگان اصلی آن بودند و فرزندان خود آنان نیز در همان جا فعالیت می کردند. وقتی فعالیت ها و زحمات مادرم را می دیدم. بر آن می شدم تا من هم کاری بکنم.

  با یکی از دوستان به نام خانم حداد عادل بر آن شدیم که حرکتی را آغاز کنیم، شبانه رادیو را روشن می کردم و از رادیو عراق اعلامیه ها و به پیام های حضرت امام خمینی گوش می دادم و به دقت می نوشتم و چون دستگاه تکثیر نداشتیم، با استفاده از کاربن اعلامیه ها را رونویسی می کردم و صبح به مدرسه می بردم و قبل از اینکه بچه ها به مدرسه بیایند، با کمک دوستم، خانم حداد عادل، آنها را داخل میز بچه ها می گذاشتیم.

  زمانی که مأمورین ساواک وحشیانه به منزل ما ریختند و مسائل ما برایشان رو شد، مرا دستگیر کردند، ابتدا زیر بار نرفتم و همه چیز را انکار کردم، خداوند لطف کرده بود و من با هر دو دست، قدرت نوشتن داشتم، ساواک بر آن شد تا نمونه های خطم را چک کند و متوجه شد که نوشتن اعلامیه ها کار من بوده است.

  در آن زمان من تازه عقد کرده بودم و وسایلی خریده بودیم که همه را داخل چمدانی گذاشته بودم، به خیال خودم اعلامیه ها را لابلای آن اجناس پنهان کردم که ساواک به آن دست پیدا نکند، اما ساواکی ها همه جا را به هم ریختند و اشیائی را که داخل چمدان بود، از جمله طلا و وسایل عروس را با خود بردند و پارچه هایی را که تا شده بود، به طول پارچه با سیگار در مقابل چشمانم سوزاندند، آنها سیگار را داخل پارچه ها فشار می دادند و می سوزاندند، بالاخره هم به مدارک پنهان شده رسیدند، پدرم از آنان خواست که او را به جای من ببرند و با ناراحتی می گفت او بچه است مرا ببرید، آنها هم در پاسخ گفتند شما خیالت راحت باشد و پیش بچه هایت بمان.

  چشمانم را بستند، وقتی داخل کوچه شدم از زیر چشم بند، دو دستگاه اتومبیل را دیدم، به خیال خودم لباس پوشیده ای در زیر چادر به تن کرده بودم که اگر در ساواک چادرم را کشیدند، باحجاب باشم، متاسفانه وقتی به ساواک رسیدیم، نه تنها حجاب را از من گرفتند، بلکه به لباس تنم هم رحم نکردند و کتک ها و شکنجه ها آغاز شد، یونیفورم مخصوص زندان که شامل یک تونیک و شلوار بود، به من تحویل شد و برای پوشش سر از پتو استفاده کردم، زمانی که مرا به کمیته آوردند، روانه سلولی شدم که مادرم در همان سلول بود و این برای من بسیار ارزشمند بود، در اتاق افسر نگهبان، فردی به نام آقای اکرمی را که از دوستان خانوادگی ما بودند، دیدم که آن چنان به ایشان سیلی زده بودند که فکشان کاملا از جا درآمده بود، دربارۀ من از او سئوال می کردند و او گفت نمی دانم، برخورد ساواک با همه زندانیان مشخص بود، زیرا مسلما کسی را برای نوازش کردن به بازداشتگاه نمی بردند.

  متاسفانه بر اثر تکرار دفعات شکنجه با شوک الکتریکی، بسیاری از مسائل را به یاد نمی آورم و باقی را هم با کمک خواهرم راضیه به یاد می آورم.

  نامزدم، آقای بهزاد کمالی اصل را نیز دستگیر کردند و با اتو سوزاندند و اذیت کردند، البته ایشان قبل از من دستگیر شده بود، یک روز با مراقبت و کنترل خانه ما، 12 نفر را دستگیر کرده بودند، هیچ وقت لحظه دستگیری ام را فراموش نمی کنم، واقعا به طرز وحشیانه ای برخورد کردند، ساواکی ها فکر می کردند با یک گروه طرف شده اند، آن چنان داد و فریاد می کردند که کسی جرئت نداشت نفس بکشد.

  قبل از اینکه مادر را دستگیر کنند، ساواکی ها چهار هفته در خانه ما اقامت و آزادی را از همه ما سلب کردند و حتی اگر می خواستیم برادر کوچکم را برای خرید به بیرون از منزل بفرستیم، تا تفتیش نمی کردند، اجازه نمی دادند که از منزل خارج شود.

  ساواکی ها در حالی که ادعا می کردند خیلی زرنگ هستند، اما لطف خدا و هدایت فکری مادر در همین اوضاع سخت هم به کمک ما آمد و از بقال محل کمک گرفتیم، بقال محله ما مرد بزرگواری به نام آقای بهاری بود که مغازه او بیشتر شبیه عطاری بود و در این جریان، کمک زیادی به ما کرد، او حتی شهادت آیت الله سعیدی را به ما اطلاع داد و کسانی که قصد تردد به منزل ما را داشتند، توسط او از نبش کوچه بازگردانده می شدند، مادرم کاغذ کوچکی را نوشت و روی آن علامتی گذاشت و آن را به دست برادر کوچکم سپرد و مبلغی پول به او داد که آن تکه کاغذ کوچک، پشت یکی از آنها چسبانده شده بود و به برادرم گفت: «به آقای بهاری بگو به ما شکلات برساند.» همین پیام، آقای بهاری را متوجه مشکلات ما کرد.

  ایشان فرد متشرعی بود و نسبتا در جریان مسائل قرار داشت، ایشان یک بار نامزدم، آقای کمالی، را از سر کوچه برگرداند و به این وسیله مانع دستگیری ایشان شد، ساواک تلاش بسیاری کرد تا در طول مدتی که در خانه اقامت کرد، اسناد و مدارکی را به دست بیاورد، دو جعبه اعلامیه داخل خانه بود که با رهنمود مادر، آنها را داخل تشت آب و زیر لباس چرک ها پنهان کرده بودیم و با غفلت نگهبان ها به داخل حمام رفتیم و با بلند کردن صدای آب، اعلامیه ها را پاره کرده و داخل چاه ریختیم.

  در طول مدتی که آنها در خانه اقامت داشتند، مادر برای آنها غذا تهیه می کرد و سعی داشت وانمود کند سواد ندارد و از هیچ چیز سر در نمی آورد، در حالی که منزل ما محل رفت و آمد دانشجوها و فعالین انقلابی بود.

  به هر حال دستگیر شدم و در کمیته مشترک مرا با دو دست به تختی زنجیر کردند، سلول ما در جایی قرار داشت که بسیار نمناک بود و هوایی هم برای نفس کشیدن نداشت، چشمانم بسته بود و چیزی را نمی دیدم و فقط صداها را می شنیدم، در سکوت، صدای شکنجه گران و افراد تحت شکنجه را با همه وجود لمس می کردم و جسم و روحم، حتی برای لحظه ای آرام و قرار نمی یافت، صدای شلاق زدن ها و نواری که دائما پخش می شد: «بزن، بزن که داری خوب می زنی» و بازجویان مست پست فطرتی که مانند حیوانات درنده به جان زندانی ها می افتادند، امان انسان را می برید بازجوی من شخصی به نام منوچهری بود که همواره به من شوک الکتریکی می داد.

  یادآوری صحنه های شکنجه مادرم برایم بسیار سخت و دردآور است، به خاطر دارم که مادرم را سرپا نگه داشته بودند و اجازه نمی دادند لحظه ای بنشیند و یا به او بی خوابی می دادند که گاهی 48 ساعت و بیشتر طول می کشید، وقتی که شب می شد، تازه اول کار بازجویان بود و سیلی خوردن و شکنجه با کابل مانند نقل و نبات نثار زندانیان می شد، شوک الکتریکی تمام ابعاد وجودم را به لرزه در می آورد و بدنم از ضربه های شلاق، همیشه خونین و مالین بود.

  بنیان ساواک بر دروغ بود و از نیرنگ های زیادی استفاده می کرد، یک روز مرا برای بازجویی آورده بودند، پسری را پیش از من تا سرحد شهادت شکنجه کرده بودند و می گفت: «باید بگویی که با این پسر آشنا هستی» من اظهار بی اطلاعی کردم و آن زندانی شکنجه شده هم همین طور و شکنجه ها ادامه پیدا کرد، به قدری شکنجه شده بودم که دیگر تنفس برایم میسر نبود، کارم به جایی رسیده بود که هر روز یک یا دوعدد آنتی بیوتیک به من تزریق می شد و دیگر توان جانی نداشتم، منوچهری، بازجوی من، بسیار کریه المنظر بود، به اعتقاد من حتی نگاه به چنین اشخاصی بر روح و روان انسان اثر منفی می گذارد، بازجویان ساواک به قدری آلوده و پلید بودند که بعد حیوانی شان به نهایت اعلا رسیده بود و تا مرتکب جنایات پلید خود نمی شدند، اقناع نمی شدند.

  بازجوها ترفندهایی را به کار می بردند تا از بچگی من استفاده کنند. در اتاق بازجویی برای ناهار خودشان چلوکباب گذاشته بودند و بعد یک پرس از همان غذا را جلوی من گذاشتند تا تصور کنم، آنها با من کاری ندارند، زهی خیال باطل که می خواستند با آن یک پرس غذا از من حرفی بکشند، در داخل سلول نانی که می دادند آن قدر خشک بود که آن را زیر سرمان می گذاشتیم، آنان معمولا از الفاظ زشت و رکیک استفاده می کردند و همه زنان را با الفاظ نامربوط صدا می زدند، یک بار در اتاق بازجویی یکی از بازجویان به نام تهرانی، بعد از چند روز شکنجه پی در پی از من پرسید: «تشنه هستی؟» جواب دادم: «بله.» آب را جلوی صورتم گرفت و بر زمین ریخت، من در آن لحظه فقط به اطفال تشنه امام حسین(ع) فکر می کردم و با خودم گفتم: «اینها فرزندان یزیدیان هستند».

از خباثت و کارهای کثیفی که بازجویان انجام می دادند نمی توانم حرفی بزنم، چون شرم دارم. آن همه زشتی و پلشتی را می دیدم، اما کاری از دستم بر نمی آمد، با هر شکنجه ای دچار ضعف و بی حالی می شدم، اما روح بلند مادرم و دیدن وضعیت ایشان برایم تسکین بود. خانمی را کنار ما آورده بودند که هیچ کدام از انگشتانش ناخن نداشت و با تیمم نماز می خواند، من وقتی بلند مرتبگی مادرم را می دیدم، صبر می کردم. من مدام صدای آه و ناله افراد مختلف را که زیر شکنجه بودند، می شنیدم و زجر می بردم. در شرایطی آن همه شکنجه شده بودم که از نظر قانونی باید پرونده ام در دادگاه اطفال بررسی می شد، اما ساواک قوانین و اختیارات خود را داشت.

  بیشتر زندگی من پس از آزادی از زندان به بیماری گذشته است و نتوانسته ام آن طور که شایسته بندگی خداست، شاکر خدا باشم و او را عبادت کنم، قطعاً این مشیت الهی بوده که من در کنار چهره های پرزرق و برق آن روزگار، الگویی مانند مادرم داشته باشم، خدا می داند که نمی خواهم از خودم بت درست کنم، اما لحظه ای از خدا غافل نشدم و آن دوران سخت سپری شد.

اکنون افسوس می خورم که چرا حالا آن حالات را ندارم، من چهارده ساله بودم که دستگیر شدم، از خدا می خواهم همه جوانان و نوجوانان ما بدانند که انقلاب چگونه به دست آمد، چون فقط در آن صورت است که با علم به همه آنچه گذشته، می توانیم در حفظ و نگهداری انقلاب کوشا باشیم، انشاء الله درس عبرتی برای همگان باشد.

گزارش از فرشته درهم فروش

۱۳۹۴ آذر ۲۰, جمعه

خاطرات بتول غفاری از شکنجه های ساواک


  آنچه در پی می آید خاطرات خانم بتول غفاری، فرزند شهید آیت الله حسین غفاری از دوران پرمحنت شکنجه و زندان است. این خاطرات برگرفته از کتاب «آن روزهای نامهربان»  است که توسط موزۀ عبرت ایران منتشر شده و در بردارنده  خاطرات تنی چند از زنان زندانی در کمیتۀ مشترک می باشد:

  حدود ساعت هفت بعد از ظهر روزی از روزهای خدا، در منزل یکی از دوستان به نام خانم حکمتجو، جلسه ای به مناسبت سالگرد تولد پسر ایشان منعقد گردیده بود و همه در آن حضور داشتیم. من اعلامیه های امام را به همراه خود برده بودم. تقریبا نیم ساعت از شروع جلسه گذشته بود که مأمورین ریختند و همه را دستگیر کردند. من خیلی اعلامیه و عکس ها از امام داشتم و مانده بودم که اینها را چه جوری رد کنم، چون اگر اعلامیه ها را می گرفتند، حتما اعدامم می کردند. همه ما را سوار مینی بوس کردند و من که در کنار شیشه نشسته بودم، تا دیدم کسی نگاه نمی کند، تند تند اعلامیه ها را داخل جوی آب ریختم.

  وقتی ما را به کمیته مشترک بردند، چشم هایمان را با چشم بند بسته بودند و همه مان را به اتاق افسر نگهبان بردند و آنجا لباس زندان را به تن ما کردند که بترسیم و بگوئیم اول و آخر ما همین است؛ اما ما چون ما قبلا دوره دیده بودیم، می دانستیم که این برنامه ها چیست، بنابراین ترس و لرزی به خود راه ندادیم، اما عده دیگری هم بودند که آن شب خیلی جزع و فزع می کردند، چون اصلا در جریان برنامه نبودند و فقط برای شرکت در جلسه به خانه خانم حکمتجو آمده بودند. آنها همان شب بازجوئی مختصر و بعد آزاد شدند.

  از همان شب اول بازجویی کتک خوردن با سیم و کابل شروع شد. من اسم و فامیلی ام را عوضی گفتم که نشناسند، اما یکی از زندانی های سابق که خانم هم بود، مرا لو داده بود. لباسها را هم تحویل گرفتم که آماده شوم و به سلول بروم. توی جعبه لباس ها یک دست لباس خونی بود که باید آن را برمی داشتم و لباس های خودم را آنجا می گذاشتم. در حقیقت آنها می خواستند مرا بترسانند که خودت هم همین طور خونی خواهی شد، اما من ترسی در وجودم نبود. لباس های ما مثل لباس های بیمارستان بیماران مرد بود و فرنچ نام داشت. ما یکی از آنها را روی سرمان می انداختیم و همیشه رویمان را می گرفتیم.

  شکنجه گر اصلی من فردی به نام حسینی بود که همیشه هم به من می گفت: "مگر اینجا مسجد است؟ رویت را باز کن." بقیه بازجوها هم به نوبت و پشت سر هم به اتاق ما می آمدند و هرکس دستش می رسید، مشتی و لگدی و باتومی را نثار ما می کرد. یادم می آید که همیشه آرش در اتاق بازجویی موهای مرا دور دستش می پیچاند و می چرخاند و بارها سر مرا به پله ها کوبید. روزی خیلی کتک خورده بودم. آرش روی پاهایم ایستاد وگفت: "می خواهم فشار بدهم تا باد نکند و بتوانی باز هم کتک بخوری."

  آقایان را هم از میله های دور دایره آویزان می کردند. در این میان روحانیون را خیلی شکنجه آزار و اذیت می کردند. روحانی پیر دیگری هم بود که کتکش می زدند و می گفتند بگو قوقولی قوقو! بعد از لحظاتی که خسته می شدند، دوباره شروع می کردند و می گفتند به امام توهین کن. او جواب داد: «دیشب قبل از دستگیری به پسرم قوقولی را دیکته می گفتم، توی کتاب بود. من هم یاد گرفتم، ولی این جمله را که به امام توهین کنم، در هیچ کتابی ندیدم و بلد نیستم.» بعد از این حرف آن روحانی را خیلی کتک زدند و شکنجه کردند.

  شکنجه های خیلی بدی داشتند، گاز سرتاسری داشتند مانند گاز کباب پزی و دختر و پسر و زن و مرد را روی آن می خواباندند و می سوزاندند. یک بار هم در اتاق حسینی بود که دیدم جوانی را کاملا عریان کرده بودند و ناگهان بازجو از پشت میز پرید که: «خرِ من می شوی سوارت بشوم؟» و او در جواب فقط یا علی می گفت. او را تا حد مرگ کتک می  زدند و بعد رهایش می کردند و به بیمارستان می بردند و وقتی برمی گشت، دوباره از نو شروع می کردند. وسیلۀ دیگری هم به نام آپولو برای شکنجه بود. دست ها و پاها را محکم به صندلی آپولو می بستند و کلاهخود آپولو را روی سر فرد می گذاشتند و او را شلاق می زدند. او فریاد می زد، ولی جز خودش کسی صدای جیغ او را نمی شنید، به همین خاطر هر کس که شکنجه می شد، تا حد امکان داد نمی زد. وقتی زندانی از حال می رفت رهایش می کردند. من را چندین بار به اتاق شکنجه و بازجویی بردند و روی تخت خواباندند و چون پاهایم به لبه تخت نمی رسید، آرش روی زانوهای من می نشست تا صاف شود و بتواند زنجیرم کند. حسینی هم شروع می کرد به زدن. در همان حین آرش دهان مرا می گرفت تا صدایی در نیاید، اما بعضی از مواقع که شروع می کردم به ناله و فریاد، آرش بر دهانم تف می انداخت و من مجبور می شدم درد را تحمل کنم و چیزی نگویم.

  بازجوی دیگری هم بود به نام منوچهری که به او دکتر می گفتند. خیلی بد دهان بود و سربازجوی آرش هم بود. بچه ها را خیلی کتک می زدند. اصلا از کتک زدن و شکنجه دادن سیر نمی شدند. یک روز آرش آن قدر بچه ها را زد که خودش از حال رفت و با آمپول و دارو، حالش را جا آوردند. او رو به منوچهری کرد و گفت: «این قدر که من می زنم، شما باز هم می گویید کم می زنی؟» منوچهری خیلی خشن بود. همیشه کابل توی دستش بود و سر کابل ها هم لخت بود. به هر کس می رسید کتک می زد و کاری نداشت که متهم مال خودش باشد یا بازجوی دیگر. خود من از منوچهری و رسولی خیلی کتک خوردم. علاوه بر همه اینها هر روز برای ترساندن، ما را به اتاق شکنجه می بردند. هر روز نمی زدند، ولی هفته ای دو بار شکنجه رسمی می شدیم. بازجوها مثل نقل و نبات می ریختند توی اتاق و با کابل می زدند، تحملش خیلی سخت بود اما با وجود این، از خیلی ها نتوانستند حرف بکشند. البته بودند کسانی که بریدند و خیلی ها را هم لو دادند، اما بعضی ها هم بودند که اصلا حرفی نزدند و خیلی هم شکنجه  شدند.

  گاهی در اتاق های شکنجه برای اینکه ما را بترسانند، کارهای بسیار فجیع و دلخراشی می کردند. به یاد دارم که بچه ای را نزد پدرش در اتاق بازجویی آوردند و همان جا در جلوی چشمان او، بازوی بچه هفت ساله اش را با قمه بریدند تا بلکه حرف بزند، اما او حرف نزد. خیلی وحشی و عصیانگر بودند. آرش که از سه چهار سال قبل شکنجه گر شده بود، خیلی کتک می زد، چون می خواست رتبه بیاورد. هر کس که می توانست متهمی را به حرف بیاورد رتبه می گرفت. آدم بددهان، کثیف، هرزه و ناسالمی بود. او تا حد مرگ شکنجه می کرد و کتک می زد. روزی در اتاق بازجویی، حسینی ده تا ناخن پای مرا کشید. وقتی به بهداری رفتم، غلامی مسئول آنجا به من گفت: «خانم! هرچی داری بریز رو آب و خودت را راحت کن.» من جواب دادم: «من هنوز هیچی نگفته ام و ناخن های پایم را کشیدند، اگر می گفتم چه می کردند؟». من گوش های تیزی داشتم، برای همین یکی از نقشه های آرش و منوچهری را شنیدم و همین باعث شد ضعف نشان ندهم و حرفی نگویم. در اتاق بازجویی بودم که آرش بیرون آمد و به منوچهری گفت: «من می خواهم این دختر را بترسانم، چون اصلا حرف نمی زند.» آنان گاهی زنان را تهدید به تجاوز می کردند و اگر ضعفی نمی دیدند، در واقع نقشه آنان برملا شده بود. فردای آن روز مرا برای بازجویی بردند. از همان دم در ورودی که وارد شدم، آرش با کابلی که دو سر آن را گرفته بود، وارد شد و به من گفت: «پشت کابل را بگیر.» من پشت کابل را گرفتم و او مثل کسی که گوسفندی را بکشد، مرا می کشید و تهدیدم می کرد. لحظاتی که گذشت اول خودم و بعد سربازها زدیم زیر خنده. آرش گفت: «چقدر بی غیرتی، نمی ترسی؟» من هم جواب دادم: «برای چه بترسم؟ من که از شکنجه ها نترسیدم، حالا چرا بترسم؟» خیلی حرصش درآمد. ناگهان رسولی آمد و گفت: «آرش بیا بریم.» آرش جواب داد: «نه، لقمه خوبی گیرم اومده.» رسولی جواب داد : «بابا دختر عمه ات توی خیابان منتظرته.» آرش یک اردنگی محکمی به من زد و به شدت پرت شدم. بعد گفت: «حالا برو، فعلا وقت ندارم.» همه بازجوها همین طور بودند، اگر ضعف نشان می دادی،  سوء استفاده می کردند و حرف می کشیدند.

  طلبه ای را به خاطر دارم که هم بند ما بود و بازجویش آرش بود. در حین بازجویی، آرش او را تهدید به انجام عمل زشتی کرد؛ طلبه هم نامردی نکرد و خم به ابرو نیاورد. آرش گفت: «می خواهی فردا ما را بدنام کنی؟» طلبه رو به آرش کرد و گفت: «شما خیال کردید ما از این کارها می ترسیم؟ ما زیر تمام شکنجه ها طاقت آوردیم، درست است که این کارها به غیرت ما برمی خورد، ولی این طور نیست که با چنین تهدیدی، چیزی را لو بدهیم.» آرش آن روز آن قدر آن طلبه را زد که از حال رفت. سادیسم زدن داشتند. آرش از منوچهری دستور شکنجه می گرفت و حتی منوچهری به او یاد می داد که چه مدلی بزند، مثلا می گفت: «سر کابل ها را بیشتر لخت کن، چون درد بیشتری دارد.»

  ...به خاطر دارم 25 نفر از بچه های 7 تا 8 ساله گرگانی را به جرم داشتن اعلامیه گرفته و به کمیته مشترک آورده بودند. این بچه ها پشت بازجوها پنهان می شدند و می گفتند: «ما از سوسک و موش می ترسیم ، سلول ها موش دارند.» این بچه ها را خیلی کتک زدند و روحیه هایشان را خرد و خراب و بعد از یک هفته هم آزادشان کردند.

  یادم می آید یکی دیگر از زرنگی هایی که در طول ایام زندان به خرج دادم این بود که عکس های زندان پدرم را که شماره پرونده داشت، از داخل پرونده دزدیدم. زمانی که خبر شهادت پدرم را دادند، به ما گفتند که بعد از یک هفته برای بردن وسایل پدرتان به زندان قصر بیایید. من به این شکل عکس پدرم را از داخل پرونده کش رفتم که تا نگهبان به خودش جنبید، عکس پرونده را از داخل پرونده کندم و هنوز از زندان بیرون نرفته بودم که مرا دستگیر کردند و پرسیدند: «این عکس ها را از کجا آوردی و چگونه دزدیدی؟» من هم به آنها جواب دادم: «ندزدیدم،  نگهبانتان با دست خودش به من داد.» آن نگهبان خیلی قالتاق و بدجنس بود. فریاد کشید: «این دختر دروغ می گوید.» در پاسخ گفتم: «من دروغ نمی گویم. یادت هست به توگفتم پدرم را دوست دارم و می خواهم عکسش همراهم باشد و تو هم دلت سوخت و عکس ها را به من دادی؟» بازجو هم دو سیلی محکم به صورت نگهبان کوبید و نگهبان شروع به جیغ و داد کرد. آرام به او گفتم: «همه اش با خوردن دو سیلی این همه فریاد می زنی؟ پس اگر به جای ما بودی چه می کردی؟» این گونه بود که من به هیچ وجه زیربار نرفتم، چون اگر می فهمیدند که من عکس ها را از داخل پرونده دزدیده ام، برایم سنگین تمام می شد.

  قبل از اینکه مرا دستگیر کنند و به کمیته ضد خرابکاری ببرند،  پدر و برادرم هر دو در زندان قصر بودند و هیچ کس نمی دانست که این دو پدر و پسر هستند. تمام بدن و دست های برادرم را کلاً با سیگار سوزانده بودند و زخم بود، به همین دلیل پدرم لباس هایش را می شست. وقتی متوجه شدند، این دو را از هم جدا کردند. وقتی من و مادرم به ملاقات پدر رفتیم،  پدرم گفتند: «برای هادی جوراب و زیرپوش زیاد ببرید.» علتش را پرسیدم و ایشان هم گفتند که دست هایش را با سیگار سوزاندند و  نمی تواند لباس هایش را بشوید.

  در کمیته مشترک، خیلی اذیتمان می کردند. بازجوها و شکنجه ها و حرف ها از یک طرف آزارمان می داد و اوضاع نامناسب دستشویی و حمام و فضای سلول ها از طرف دیگر. برای دستشویی رفتن خیلی اذیت می کردند. در روز سه بار اجازه می دادند که به دستشویی برویم. حال اگر کسی حالش بد بود و احتیاج بیشتری به قضای حاجت داشت، نمی گذاشتند و می گفتند توی ظرف غذایت کارت را انجام بده. خیلی بی حیا بودند. برای حمام رفتن هم سه دقیقه بیشتر وقت نداشتیم. ده الی پانزده نفری با هم می رفتیم و اگر دیر می کردیم عریان بیرونمان می آوردند. دخترخانم ها می ترسیدند و به همین خاطر خشک و خیس،  شسته و نشسته بیرون می آمدند. آقایان لج بازی می کردند و بیشتر می ایستادند تا خودشان را بشویند، منتها با کابل، زیر آب کتک می خوردند.  کابل هم زیر آب خیلی دردناک تر است. نگهبان حمام ما فریده بود که گاهی یک نگهبان به همراه او می آمد و خیلی آدم هرزه ای بود. فریده چاق و بددهن بود و کمی هم می لنگید. اصلا احساس و عاطفه نداشت. تازه وقتی می دید بچه ها ناله می کنند، شروع می کرد به فحاشی. بعضی مواقع که در بند باز می شد، با همان صدای کلفتش فریاد می زد که دستور دادند بیائید بیرون و حمام بروید. بعضی وقت ها آب آن قدر داغ بود که می سوختیم و نمی توانستیم راحت خودمان را بشوییم، برای همین نیمه شسته بیرون می آمدیم. برعکس بعضی اوقات آن قدر سرد بود که از سرما نمی توانستیم آبکشی کنیم و بعد از سه دقیقه هم آب را قطع می کردند. این اوضاع از یک طرف و نگهبان های بی حیا از سمت دیگر، مایه عذاب بودند. روزی از روزها در دستشویی متوجه شدم که یکی از نگهبان ها که بسیار هم آدم عوضی و هرزه ای بود، از زیر در دخترها را نگاه می کند. داد زدم: «بی حیا چه کار می کنی؟» از آن به بعد بود که دخترها حواسشان را جمع کردند و موقع دستشویی رفتن، خودشان را جمع و جور می کردند. البته فقط مسئله این نبود. نگهبان های دیگری هم بودند که موقع خواب که ما دراز می کشیدیم، سرشان را می گذاشتند پائین در و داخل سلول را نگاه می کردند. من اعتراض کردم و داد و بیداد راه انداختم و دیگر از فردای آن روز دخترها روسری سرشان می کردند و می خوابیدند. ما حتی آزادی نداشتیم داخل سلول راحت بخوابیم. کف سلول زیلویی انداخته بودند که خیلی کثیف بود، طوری که رغبت نمی کردیم روی آن دراز بکشیم، اما چاره ای هم نداشتیم. چون بالش نداشتیم، سرمان را روی زمین می گذاشتیم. 13 نفر در یک سلول بودیم و جا نمی شدیم و مجبور بودیم کتابی کنار هم بخوابیم که جا بشویم. سلول هایمان نور نداشت. گاهی می توانستیم غذایی را که می دهند ببینیم و یا نوشته هایی را که روی دیوار بود، بخوانیم. افراد در سلول های یک نفره، راحت تر روی دیوار می نوشتند، اما سلول هایی که چند نفر در آن زندانی بودند، از ترس اینکه نکند جاسوسی در بین باشد، خیلی روی دیوارها نمی نوشتند.

  ...به یاد دارم یک روز مانده بود به شهادت پدرم، به ملاقات ایشان رفتیم و به ما گفتند: «اینها مرا می کشند. نگذارید جنازه ام اینجا بماند. اینها حتما مرا می سوزانند.» به ما می گفتند باید امضا بدهید که پدرتان خودش مرده تا ما جنازه را تحویل دهیم و من امضا ندادم. آرنج ایشان را شکسته بودند، طوری که آویزان بود و بر اثر شکنجه زیاد در آپولو و ضربات باتوم، سرشان طوری شده بود که مشت من در آن جا می گرفت. پاهایشان را سوزانده بودند و یک ذره گوشت نداشت و ... تمام این افراد، پدر من و خیلی های دیگر، جوان های دیگر این شکنجه ها را دیدند که روزگارمان بهتر شود، دینمان از این بهتر برقرار شود...





 *منبع: شاهد یاران «ویژه نامه 30 سالگی انقلاب اسلامی»

۱۳۹۴ آذر ۱۳, جمعه

پیشرفتهای ایران در عصر پهلوی




پیشگفتار

  آیا ایران در عصر پهلوی پیشرفتی داشته است؟ در پاسخ به این سؤال، نگاههایی پر از افراط و تفریط در بین ایرانیان دیده می شود. برخی می خواهند وضعیت ایران در عصر پهلوی را یک بهار شکوفائی جلوه بدهند و برخی برعکس، سعی می کنند که آنرا یک سقوط محض جلوه دهند.

  یکی از نگاههای افراطی و پراغراق را در کلام شجاع الدین شفا، در دفاع از رژیم پهلوی و نفی انقلاب اسلامی می بینیم:

  «در آغاز قرن بیستم، انحطاط همه جانبه مادی و معنوی ایران چنان فراگیر شده بود که دیگر تنها معجزه ای ضروری بود تا این کشور را از سقوطی نهائی و برگشت ناپذیر نجات دهد. و برای صحه نهادن بر همین سقوط نهائی بود که برنامه تحت الحمایگی ایران و انضمام آن به امپراتوری جهانی بریتانیای کبیر طرح ریزی شد. از دیدگاه واقعیتها این غول زخم خورده و رنجور با همه سخت جانی چند هزار ساله اش، میبایست همان هنگام و نیم قرن بعد از آن از پای درآمده باشد.
  ولی آن معجزه سرنوشت ساز بوقوع پیوست، و به دنبال آن نه تنها حسابهای مربوط به ایران بلکه بسیار حسابهای دیگری نیز در سطح بین المللی بر هم خورد، زیرا در سال 1917 در سرزمین پهناور روسیه تزاری انقلاب سرخ روی داد که هم ساختار سیاسی و اجتماعی خود این کشور را فرو ریخت و هم نظم دیرپای جهانی را که در آنزمان تقریباً سراسر آن در زیر نگین سروران غربی دو سوی اقیانوس اطلس قرار داشت.»[1]

«ایران و ترکیه در تقریباً در یکزمان جهش سرنوشت ساز سازندگی را، با هدف رسیدن به کاروان تمدن عصر حاضر که بسیار و بسیار از آن فاصله داشتند، آغاز کردند. در این تلاش سازندگی ترکیه این امتیاز را بر ایران یافت که در جریان جنگ جهانی دوم اشغال نشد، و در نتیجه عواقب سیاسی و اجتماعی چنین اشغالی را تحمل نکرد. در عوض ایران این شانس برتر را داشت که از سرمایه تقریباً بیکران نفت برخوردار بود و در سالهای اوج سازندگی خویش به برکت عواید سرشار ناشی از افزایش بین المللی بهای همین طلای سیاه توانست همه امکانات خود را در خدمت برنامه های وسیع سازندگی خویش بکار گیرد.
  ولی همانند آنچه در "بی بی پیک" پوشکین گذشته بود، همان طلسم سحرآمیزی که ایران را به مقام موفقترین کشور جهان سوم در تلاش سازندگی رسانید و سالهای پیاپی آنرا از بالاترین نسبت رشد سالانه اقتصادی و آموزشی در تمام جهان برخوردار ساخت، سقوطی سنگین را نیز برای این کشور بدنبال آورد، چنانکه در نهایت بمصداق ضرب المثل معروف پارسی، گاوان یک من شیر و دو من شیر دیگر که همان یک من و دو نم شیر را برای خود نگاه داشتند در ردیفی مقدم بر این گاو نه من شیر باقی ماندند که در پایان کار بر تمام دوشیده های خویش لگذ زد و حتی قطره ای نیز برایش نماند.»[2]

  می بینیم که که این نویسندۀ سلطنت طلب، چگونه در رسای رژیم پهلوی اغراق می کند، و پیرامون وقوع انقلاب، سیاه نمایی می نماید، تا جایی که تمثیل "گاو نه من شیر" را برای ایرانیان به کار می برد! گویی ایرانیان به دلیل پیشرفتهای ادعایی طرفداران رژیم شاه، باید در برابر حکومت مستبدی که به راحتی خون جوانانشان را می ریخت، سکوت می نمودند.

  از سوی دیگر، این مسئله نیز قابل توجه است که پیشرفت یک کشور در طول دوران یک حکومت، امری طبیعی می باشد، و این مسئله در حکومت قاجاریه هم دیده می شود. آقامحمد خان قاجار و جانشینش فتحعلیشاه، تأثیر زیادی بر از بین بردن بی ثباتی در کشور و محو سیستم شبه ملوک الطوایفی داشتند که از زمان انقراض صفویه دامن ایران را گرفته بود، و سالهای سال، در حالی که رقبای ایران در حال پیشرفت بودند، ایرانیان را مشغول تلاش برای کسب قدرت در ایران نمود. حکومت قاجاریه، گذشته از بازگرداندن ثبات پس از سالها بی ثباتی و آشوب، در طول دوران خود، مظاهری از تکنولوژی و علوم جدید را نیز از کشورهای پیشرفته که سالها بود ایران از آنها عقب افتاده بود، وارد کشور نمود، و این کار را مثل پهلویها از طریق تغییر در لباس و فرهنگ مردم انجام نداد. این مسائل باعث نمی شود که ما فراموش کنیم که شاهان قاجار به غیر از بنیانگذار این حکومت، در اکثر موارد گذشته از اینکه خود بیعرضه و بی کفایت بودند، حتی به افراد دلسوز نیز در خیلی مواقع میدان عمل نمی دادند. حال مسئلۀ رژیم پهلوی نیز به همین شکل است. این رژیم، مثل هر حکومت دیگری در دوران حاکمیت خود، سعی کرد که امکانات کشورش را بروزرسانی کند، ولی این مسئله را نباید اینطور با اغراق و تعصب مطرح کرد که گویی ایران در دوران حکومت پهلوی یک معجزۀ بزرگ را پشت سر گذاشته است.

  این نکته را نیز فراموش نکنیم که پیشرفت یک کشور در طول دوران یک حکومت، به خاطر بیداری مردم، مدیران و نخبگان است، و حکومت صرفاً در ایجاد بستر مناسب برای این پیشرفت مؤثر است.

تلاشها برای اغراق

 با مطالعه وضعیت کشور در سال 57 نادرستی این گونه برداشتها روشن می شود در مورد عملکرد رژیم پهلوی صرف نظر از افرادی که نادانسته، برخی از اقدامات صورت گرفته در زمان شاه را بدون توجه به ماهیت آن به عنوان شواهدی بر پیشرفت و توسعه کشور و خدمت این رژیم بر می شمرند، برخی از جریانها چنین رویکردی را با هدف تطهیر چهره رژیم پهلوی و سرپوش گذاشتن بر خیانت های آن به کشور و مردم و زیر سؤال بردن انقلاب اسلامی دنبال می کنند .به طور خاص پس از پیروزی انقلاب اسلامی، یک جریان تاریخ نگاری فعال ظهور کرد که به پشتوانه حضور در محافل آکادمیک اروپا و آمریکا و برخورداری از ماهنامه ها و فصلنامه های پژوهشی به تحریف تاریخ انقلاب و تطهیر رژیم پهلوی روی آورد. نمونه آثاراین طیف نیز به فارسی ترجمه شده که کتاب «در دامگه حادثه» خاطرات پرویز ثابتی،  «معمای هویدا» نوشته دکتر «عباس میلانی» و تاریخ شفاهی دانشگاه «هاروارد» درباره ایران و انقلاب می توان اشاره کرد. این جریان که پیوندهای نزدیکی با سلطنت طلبان دارد، چند سالی است که به حیطه مستند سازی تاریخی-سیاسی در شبکه های ماهواره  ای وارد شده و برای مثال، مستند «ده شب گوته» یا «از تهران تا قاهره» و اخیراً نیز مستند «انقلاب ۵۷» از تولیدات آن هاست. چنین کوشش هایی با هدف «بزک کردن چهره رژیم پهلوی» نزد مردم و ارایه چهره ای مناسب و طرفدار پیشرفت و توسعه کشوراز آن و سرپوش نهادن بر جنایات ها و خیانت های آن و زیر سؤال بردن انقلاب اسلامی ، صورت می گیرد.

کتاب «پاسخ به تاریخ» که پس از وقوع انقلاب توسط شاه نگاشته شده را می توان آغاز گر چنین جریانی دانست که شاه در آن یک نوع ژشت ضد غربی گرفته و چنین وانمود می کند که با افزایش قیمت نفت جلوی غربیها ایستاده و آنها به این دلیل به دنبال تلافی هستند و قصد دارند وی را به نحوی از سر راه خود بردارند. هم محمدرضا پهلوی و هم پدرش دچار توهمی شده بودند که ریشه آن به اتکای آنان از ابتدای امر به بیگانگان برمی گشت. از آنجا که بیگانه آنان را سر کار آورده بود و آن ها می دانستند در حکومت و اداره کشور استقلال ندارند، همواره نگران بودند که حالا که انگلیسی ها ما را انتخاب کرده اند، ممکن است تصمیم بگیرند گزینه بهتری جانشین و جایگزین ما نمایند. با تشدید مخالفت ها در جریان انقلاب، محمدرضا پهلوی که اساسا برای مردم و هیچ نیروی دیگری قدر و ارزشی قائل نبود، تلاش کرد با توسل به بیگانگان که سنت همیشگی دربار پهلوی بود بر انقلاب مردم غلبه نماید، اما با وجود پشتیبانی جدی غربی ها و ددمنشی های نظامیان شاه، انقلاب مردم مهار نشد و شاه از ایران گریخت. درچنین شرایطی شاه تلاش کرد با مبراکردن خود، اطرافیان و غربیها را به عنوان علت سقوط خود معرفی نماید. جالب اینجاست که درهمان وضعیت نیز او باز به کمک غربی ها برای اعاده سلطنت خود و یا حداقل پناه دادن به او التماس می کرد.

  مطالعه وضعیت کلی کشور در آستانه انقلاب اسلامی و ماهیت وابسته و سرسپردگی افراطی شاه رژیمش به غرب به روشنی بی پایه و اساس بودن چنین ادعاهایی را اثبات می کند.

انقلاب سفید

  در اینجا برای روشن شدن واهی بودن چنین ادعاهایی به فراز هایی از کتاب «پاسخ به تاریخ» در این خصوص و نقدها و ایرادهای آن اشاره می کنیم: شاه در سومین بخش از این کتاب تحت عنوان «انقلاب سفید» به تشریح برنامه ها و سیاست های خود برای پیشرفت کشور پرداخته است و با استناد به انبوهی از آمار و ارقام تلاش کرده تا به تعبیر خویش چگونگی رهنمون ساختن جامعه به سوی تمدن بزرگ را تشریح نماید.

  شاه با اختصاص فصل مستقلی به اصلاحات ارضی و ارائه آمارهایی از میزان واگذاری زمین و تسهیلات به کشاورزان، این اقدام را که نخستین اصل از «انقلاب سفید» به شمار می رفت، گامی بلند در جهت تقویت بنیه کشاورزی محسوب داشته است. اما با مراجعه به آمارهای ارائه شده از سوی بانک مرکزی می توان سیر نزولی سریع سهم بخش کشاورزی را در تولید ناخالص داخلی طی سالهای پس از انجام اولین اصل انقلاب سفید، مشاهده کرد. براساس این آمار سهم بخش کشاورزی که در سال 1963(1341) یعنی سرآغاز اصلاحات ارضی در تولید ناخالص داخلی 9/27 درصد بود، طی سال های پس از این اقدام رو به کاهش گذارد و سرانجام در سال 1978 (1356) به پایین ترین حد خود یعنی 3/9 درصد رسید.[3] این در حالی بود که در آخرین سال حاکمیت رژیم پهلوی هنوز حدود 40 درصد از جمعیت فعال کشور در بخش کشاورزی حضور داشتند؛ لذا با توجه به سهم ناچیز این بخش در تولید ناخالص داخلی می توان متوجه فقر حاکم بر این بخش از جمعیت کشور در آستانه انقلاب، گردید. بنابراین بیراه نیست اگر گفته شود اصلاحات ارضی نه تنها گام مثبتی در جهت پیشرفت و توسعه کشاورزی در کشور نبود، بلکه به اضمحلال و نابودی آن انجامید و سایه فقر و مسکنت را بر روستاها و روستاییان و کشاورزان این سرزمین گسترانید. در پی بروز چنین وضعیتی بود که وابستگی کشور به محصولات کشاورزی و نیز دامپروری که در ارتباط مستقیم با آن قرار داشت، رو به فزونی گذاشت، حال آن که پیش از آن، کشور در این زمینه از خودکفایی برخوردار بود. منظور از این سخن، انکار ضرورت بهبود شیوه ها و روش های کشاورزی سنتی در کشور نیست، اما باید دانست آنچه به نام اصلاحات ارضی صورت گرفت برخلاف تلاش شاه در این کتاب، نه تنها پیشرفت و منفعتی برای کشور نداشت، بلکه موجب نابودی همان وضعیت موجود نیز گردید و سهم کشاورزی در اقتصاد کشور را به پایینترین حد خود رسانید.

  از سوی دیگر سیاست های توسعه صنعتی کشور نیز که عمدتاً برمبنای صنایع مونتاژ پی ریزی شده بود، از یک سو توانایی جذب انبوه بیکاران روستایی را نداشت و از سوی دیگر این صنایع اساساً از توانایی چندانی برای تقویت قدرت اقتصادی کشور برخوردار نبودند. توجه به این نکته نیز ضروری است که عمده ترین سرمایه گذاری ها و فعالیتها در زمینه توسعه صنعت نفت صورت می گرفت؛ چرا که سهم آن در تأمین درآمدهای کشور، روز به روز افزایش می یافت و بدین طریق وابستگی کشور به درآمد نفت، نهادینه گردید. در کنار صنعت نفت، بخش خدمات نیز از رشد قابل ملاحظه ای برخوردار بود که نتیجه آن گسترش بی رویه بخش های اداری و تجاری و واسطه گری بود و به این ترتیب شاکله اقتصادی کشور، به ویژه پس از افزایش درآمدهای نفتی در سال 1352، بر این مبنا گذارده شد.

اظهارات وزیر اقتصاد رژیم پهلوی

  شاید بهتر باشد برای دریافتن نتیجه مجموعه فعالیت هایی که محمد رضا شاه صفحات زیادی از کتاب خود را برای توضیح و تشریح آنها اختصاص داده است، به اظهار نظرهای برخی از وزرا و مسئولان رژیم پهلوی در این باره، رجوع نماییم. علینقی عالیخانی از مقامات عالی رتبه اقتصادی رژیم پهلوی که در اغلب سال های دهه 40 نیز وزارت اقتصاد را برعهده داشت، طی مقدمه ای که بر یادداشت های اسدالله علم نگاشته، به تفصیل کارکردها و دستاوردهای رژیم پهلوی را در عرصه های مختلف مورد بررسی قرار داده است.

  در بخشی از این مقدمه می خوانیم: «... به گمان او [شاه] اصلاحات ارضی و اجتماعی موجب آزادی زنان و دهقانان و سهامدار شدن کارگران گشته و برنامه های بهداشت و آموزش رایگان، جامعه خوشبخت برپا ساخته بود و دیگر جایی برای شکایت و خرده گیری نبود. ولی جز در زمینه آزادی زنان که بی گمان گام هایی اساسی برداشته شد [البته در چارچوب سیاست ها و ارزشهای رژیم پهلوی] در موردهای دیگر واقعیت وضع کشور با تصورات شاه تفاوتی کلی داشت. اصلاحات ارضی و از میان بردن بزرگ مالکی به راستی خدمت بزرگی بود، به شرطی که به دنبال آن نهادهای تازه ای مانند شورای ده یا شرکت های تعاونی- به معنای راستین و نه تبلیغاتی کلمه- جایگزین نظام پیشین می شد و دولت نیز با سیاست پیگیر و روشنی از آنها پشتیبانی می کرد، ولی در عمل به این امر آن چنان که باید توجه نشد و اعتبارات کشاورزی بیشتر صرف طرح های بزرگ شد و دهقانان خرده پا کم و بیش فراموش گشتند. داستان مشارکت کارگران در سود سهام واحدهای صنعتی نیز در عمل تبدیل به یک یا دو ماه دستمزد اضافی در سال شد و هیچ ارتباطی با سود این واحدها نداشت. هنگامی نیز که قرار شد بخشی از سهام این گونه شرکت ها به کارگران واگذار شود، تورم و کمبود مسکن و خواربار چنان فشاری برگرده این طبقه وارد کرده بود که دیگر کسی با وعده صاحب سهم شدن و دریافت سود در آینده، دل خوش نمی داشت... برنامه آموزش و بهداشت رایگان نیز چندان معنایی نداشت. در 1355 تنها 75% از کودکان به آموزش دسترسی داشتند، آن هم در شرایطی که حتی در پایتخت مدرسه ها تا سه نوبت کار می کردند و شمار شاگردان هر کلاس به 80-70 نفر می رسید. برپایه گزارش سال 1979 بانک جهانی، درصد اشخاص بالغ باسواد در 1975، در تانزانیا 66، در ترکیه 60 و در ایران 50 بیش نبود، همچنین در 1977 انتظار عمر متوسط (امید به زندگی) در ترکیه 60، در ایران 52 و در هندوستان و تانزانیا 51 سال بود. به زبان دیگر، چه در زمینه آموزشی و چه در زمینه بهداشتی، وضع ایران از کشورهایی که درآمد کمتر یا خیلی کمتر داشتند، بهتر نبود.»[4]

غیرمنطقی بودنِ برخی آمارها

  اگر این اظهارات مقام برجسته اقتصادی رژیم پهلوی را با آنچه شاه در کتاب خویش مدعی شده است، مقایسه کنیم، به بسیاری از واقعیت ها پی خواهیم برد. نکته قابل توجه در مطالب عالیخانی، تأکید وی بر تفاوت داشتن واقعیات موجود با «تصورات شاه» است. محمد رضا شاه از آنجا که عادت به خود بزرگ بینی داشت، فارغ از این که وضعیت واقعی اقتصاد، صنعت و دیگر امور جامعه و کشور در چه شرایطی قرار دارد، ایران و ایرانیان را تحت حکومت خویش، دارای بیشترین رشد اقتصادی و بهترین شرایط برای رسیدن به تمدن بزرگ تصور می کرد. از طرفی، دولتمردان رژیم پهلوی نیز به خاطر آشنایی با روحیات شاه، همواره سعی داشتند با ارائه آمار و ارقام بی مبنا، همین تصور را در ذهن او دامن بزنند و ضمن چاپلوسی و تملق گویی های فراوان، رضایت خاطر شاه را فراهم آورند؛ بنابراین شاه همواره در تصورات خود غوطه می خورد و همین غفلت موجب بروز آشفتگی ها و نابسامانی های بسیار در امور مملکت می گردید.

  این خصلت محمد رضا شاه، پس از فرار از کشور همچنان با او عجین است و خود را به طور واضح در کتاب «پاسخ به تاریخ» نیز نشان می دهد: «از آغاز انقلاب سفید (1963) کل در آمد ناخالص ملی از 340 میلیون به 5682 میلیون ریال افزایش یافت، که می توان گفت طی فقط پانزده سال، درآمد ما شانزده برابر شد. حجم ذخایر ارزی که محک استحکام اقتصاد عمومی است، از 45 میلیارد به 1509 میلیارد ریال افزوده گردید. نرخ سالانه رشد اقتصادی، که سالها بالاترین مقام را در دنیا داشت، به 8/13 درصد در سال 1978 بالغ گشت و میانگین درآمد سرانه از 174 دلار در سال 1963 به 2540 دلار افزایش یافت. کشور ما، که تا 1973 در لیست کشورهای غنی صندوق بین المللی پول جای نداشت، از 1974 به بعد مقام دهم را احراز کرد.» (محمد رضا پهلوی ، پاسخ به تاریخ ، ترجمه حسین ابوترابیان ، تهران : زریاب ، 1385، ص257-256) وی در جای دیگری به طرح این ادعا می پردازد: «ما در زمینه های مختلف سیاست و آموزش و پرورش و رفاه اجتماعی و توسعه از همه کشورهای در حال توسعه جلوتر بودیم. آخرین برنامه پنج ساله ما یک رشد سالانه 24 درصد را نوید می داد. این رشد در 1975 برمبنای قیمتهای جاری به 42 درصد بالغ شد که چهار برابر رشد سالانه ژاپن بود.»[5]

  طبیعتاً اگر این اعداد و ارقام در خارج از محدوده "تصورات شاه" نیز واقعیت یافته بودند، دست کم وضعیت اقتصادی کشور در آخرین سال های حاکمیت پهلوی می بایست با رشد سالانه 8/13 یا 26 یا 42 درصدی، در شرایط بسیار خوب و ایده آلی باشد، اما پرواضح است که چنین نبود. گذشته از جداول و آمارهای رسمی بانک مرکزی، آنچه در خاطرات برخی رجال دوران پهلوی برجای مانده است، به صراحت از بحرانی شدن وضعیت اقتصادی در سال های پایانی عمر رژیم پهلوی حکایت دارد. در یادداشت های علم - وزیر دربار شاه و نزدیکترین فرد به وی- بارها از کمبودها و مشکلات اقتصادی برای عموم مردم، حتی احتمال بروز انقلاب سخن به میان آمده است: «3/11/54- افکار پیچیده دور و درازی می کردم، ولی مطلبی که مرا بیشتر تحت تأثیر داشت مذاکراتی بود که دیشب باعبدالمجید مجیدی رئیس سازمان برنامه و بودجه داشتم، چون چند تا پروژه مورد علاقه شاهنشاه را باید با او مذاکره می کردم. دیشب به منزل من آمده بود و به صورت وحشتناکی از کمی پول و هدر داده شدن پول در گذشته سخن می گفت که بی نهایت ناراحتم کرد. یعنی وضع به طوری است که قاعدتاً باید به انقلاب بیانجامد.»[6]

  توجه به این نکته ضروری است که علم در پایان سال 1354، یعنی در اوج درآمدهای نفتی و بلندپروازی های شاه، چنین نظری را ابراز می دارد، حال آن که اگر به مطالب شاه در کتاب «پاسخ به تاریخ» راجع به این برهه زمانی رجوع کنیم، ملاحظه می شود که او بهترین شرایط را در کشور به تصویر می کشد و رشد اقتصادی بالاتر از ژاپن را در تصورات خود به ثبت می رساند!

  جالب این که دقیقاً مقارن با این اظهار نگرانی علم از وضعیت اقتصادی کشور، براساس یک سند برجای مانده از ساواک، جعفر شریف امامی که او نیز از بلندپایگان رژیم پهلوی و از برجسته ترین عناصر فراماسون در کشور محسوب می شد، اوضاع را "در حد انفجار" توصیف می کند: «شخص مطلع و برجسته ای می گفت دو روز قبل در جلسه ای با شرکت شریف امامی رئیس مجلس سنا بودیم و خیلی جلسه خصوصی بود. رئیس سنا می گفت من اوضاع را خیلی بد می بینم. تمام مردم ناراضی در حد انفجار هستند. من که همه چیز دارم، می بینم وضع به نحوی است که شخص وقتی به خود می اندیشد عدم رضایت در باطن او مشاهده می شود و اضافه می کرد خیلی احساس وضع غیرعادی و آینده ای مبهم می کنم. در مورد نفت هم شریف امامی می گفت وضع را روشن نمی بینم و فایده ای هم ندارد که 24 میلیارد دلار به ما پول دادند. بیست میلیارد آن را که پس دادیم و حتی به انگلستان وام دادیم و چهار میلیارد بقیه هم به دست عوامل اجرایی از بین می رود و می خورند. اگر پولی نمی دادند بهتر بود. لااقل دلمان نمی سوخت و می گفتیم یک روز بالاخره پول وصول می شود. یعنی نفت به فروش می رسد و می توانیم با پول آن کاری برای مردم و مملکت انجام دهیم.»[7]

  با توجه به بسیاری از این گونه اظهارات مقامات رژیم پهلوی که از نزدیک با واقعیات جامعه در تماس بودند، پرواضح است که وقتی شاه از رشد اقتصادی 13 و 24 و 42 درصدی سخن به میان می آورد، فارغ از این که ذکر چنین اعداد و ارقامی برای رشد اقتصادی حکایت از عدم درک صحیح وی از معنا و مفهوم "رشد اقتصادی" دارد، در تصورات شاهانه خویش مستغرق است. اسدالله علم در یادداشت روز 15/6/1348 خود با زیرکی تمام، به گونه ای کنایه آمیز دلایل و زمینه های شکل گیری این گونه تصورات نزد شاه را برای آیندگان به یادگار نهاده است: «سر شام شاهنشاه فرمودند بانک مرکزی گزارش می دهد 22% رشد اقتصادی در سه ماهه اول سال بالا رفته است. از من تصدیق خواستند. فرمودند آیا واقعاً  تعجب نمی کنی؟ عرض کردم تعجب نمی کنم [و] باور [هم] نمی کنم. این گزارشات دروغ است. چون در حضور دیگران بود، شاهنشاه خوششان نیامد. من هم فهمیدم جسارت کرده ام، ولی دیر شده بود! ماشاالله شاه آن قدر علاقه به پیشرفت کشور دارد که در این زمینه هر مهملی را به عرض برسانند قبول می فرمایند و به همین جهت گاهی دچار مشکلات مالی و مشکلات دیگر می شویم.»[8]

عدم تعادل

  بی تردید بخش قابل توجهی از مشکلات اقتصادی کشور در آن دوران، به صرف هزینه های کلان در امور نظامی بازمی گشت. این نکته بر صاحبنظران پوشیده نیست که در یک برنامه ریزی سنجیده به منظور دست یابی به توسعه و پیشرفت، باید تعادل میان حوزه های مختلف رعایت شود. طبیعتاً حوزه نظامی نیز برای یک کشور از اهمیت ویژه ای برخوردار است که بی توجهی به آن، می تواند امنیت ملی آن جامعه را در معرض خطرات جدی قرار دهد؛ بنابراین اگر شاه در قالب یک برنامه متعادل، درآمدهای ارزی کشور را به مصرف می رسانید، ضمن آن که در زمینه توسعه و تجهیز نظامی کشور گامهای مؤثری برمی داشت، وضعیت اقتصادی بهتری را نیز برای جامعه رقم می زد، اما عملکرد رژیم پهلوی در این زمینه کاملاً نامتعادل و نامعقول بود. علینقی عالیخانی به صراحت به این مسئله اشاره دارد: «هزینه نظامی ایران در سال های واپسین شاهنشاهی به راستی سرسام آور بود و در 1977 (56-1355) به 6/10 درصد تولید ناخالص ملی رسید. در حالی که این درصد در فرانسه 9/3، در انگلستان 8/4، در ترکیه 5/5 و در عراق 7/8 بود. در آن سال ایران با همه همسایگان خود- از جمله عراق- روابط دوستانه ای داشت و مورد هیچ گونه خطر مستقیم از هیچ سو نبود و در نتیجه چنین هزینه چشمگیر نظامی را به هیچ وجه نمی توان توجیه کرد.»[9]

  این در حالی است که شاه برای توجیه هزینه های سرسام آور نظامی، در کتابش عنوان می کند: «معنی سیاست دقیق استقلال ما این بود که به تسلیحات و ارتش احتیاج داشتیم. می خواستیم طوری مسلح شویم که امنیت ما در آن بخش از جهان اقتضاء می کرد.»[10]

  شاه اگرچه سعی دارد نظامی گری پرهزینه و ویرانگر خود را سیاستی مستقل و به منظور حفظ امنیت ملی ایران قلمداد کند، اما واقعیات تاریخی، این تلاش او را ناکام می گذارند. گذشته از وابستگی رژیم پهلوی به انگلیس و سپس آمریکا، پس از تصمیم انگلیس به خارج کردن نیروهای نظامی اش از منطقه خلیج فارس در سال 1971، نوعی خلأ قدرت در این منطقه به وجود می آمد که با توجه به حضور برخی رژیم های چپ گرا مانند عراق، سوریه و مصر، نگرانی هایی را برای بلوک غرب به رهبری آمریکا دامن می زد. از سوی دیگر اگرچه تهدید بالفعلی از جانب شوروی احساس نمی شد، اما به هر حال سیاست غرب برای حفظ و تقویت پرده آهنین گرداگرد بلوک شرق، از جمله مرزهای جنوبی اتحاد جماهیر شوروی، کماکان به عنوان یک ضرورت اجتناب ناپذیر دنبال می شد. در همین زمان، آمریکا به شدت در ویتنام گرفتار شده بود، و تلفات و خسارات سنگینی را متحمل می گردید. بی تردید ماجرای ویتنام و آثار و تبعات نظامی، اقتصادی و سیاسی آن برای دولتمردان آمریکایی، تجربه ای بس گرانبها به حساب می آمد و چه بسا برمبنای همین تجربه بود که پس از خروج نیروهای نظامی انگلیس از خلیج فارس، آنها سیاست جدیدی را برای حفظ موقعیت خویش در این منطقه به کار بستند. "دکترین نیکسون" در چارچوب این سیاست جدید ایالات متحده طرح ریزی شد و به اجرا درآمد: «به باور "نیکسون"، اصل اساسی این سیاست آن بود که کشورهای مورد نظر بتوانند در مناطق از پیش تعیین شده، امنیت خویش را حفظ کنند. بدین ترتیب، اصطلاح "صلح در خلال همیاری" به محور استراتژی آمریکا تبدیل می شود. کشورهای متحد و دوست آمریکا با فراهم آوردن عوامل انسانی و تأمین هزینه ها و ایالات متحده با فراهم آوردن امکانات و وسایل لازم، معادله ای برقرار می کردند که براساس آن، امنیت منطقه حفظ می شد. این مسئله، در کنار فشار شرکت های بزرگ تولید کننده تسلیحات و تجهیزات نظامی، نشان دهنده تهاجم اقتصادی در صادرات محصولات نظامی است.»[11] به این ترتیب آمریکایی ها که درچارچوب سیاست های امپریالیستی و سلطه جویانه خود، در پی حفظ و تحکیم موقعیت خویش در اقصی نقاط جهان بودند، به جای آن که طبق روش های پیشین، خود مستقیماً به این امر مبادرت کنند، این وظیفه را برعهده وابستگان منطقه ای خویش نهادند. اتخاذ این سیاست، منافع بی شماری برای آمریکا داشت. از این پس کلیه هزینه های مالی لازم و نیز تدارک نیرو و تجهیزات، برعهده "ژاندارم های وابسته منطقه ای" قرار می گرفت و در مقابل، آمریکا متعهد می شد این کشورها به هر میزان که اسلحه و تجهیزات بخواهند در اختیار آنها قرار دهد. در چارچوب این دکترین بود که شاه به عنوان ژاندارم آمریکا در منطقه برگزیده شد و سیل تسلیحات و تجهیزات و مستشاران نظامی، در قبال تأمین و پرداخت هزینه آنها، راهی ایران گردید. درست پس از آغاز این مرحله است که ناگهان قیمت نفت در جهان رو به افزایش می گذارد و پول کافی در اختیار شاه برای تأمین هزینه های بسیار سنگین این طرح قرار می گیرد.

  از آنجا که دکترین نیکسون و پیامدهای آن برای ایران و معادلات قدرت در منطقه خلیج فارس، معروفتر از آن است که شاه بتواند آن را نادیده بگیرد، به ناگزیر اشاراتی را به آن البته در قالب عبارات و واژه های حساب شده دارد، اما همین مقدار نیز می تواند برای خوانندگان کتاب بیانگر حقایقی باشد: «پیش از آن که نیکسون به ریاست جمهوری برسد، در تهران با هم مذاکرات مفصلی داشتیم، و معلوم شد که درباره بسیاری از اصول ساده ژئوپولتیک با یکدیگر توافق داریم. مثلاً: هر ملتی باید در پی اتحاد با "متحدان طبیعی اش" باشد، یعنی کشورهایی که با علائق مشترک و دائمی به آنها وابسته است.»[12] پرواضح است که منظور شاه از "اصول ساده ژئوپولتیک" همان دکترین نیکسون و منظورش از ضرورت "اتحاد با متحدان طبیعی اش"، توجیه وابستگی خود به ایالات متحده آمریکاست.

  آنچه بیش از همه در این زمینه جای تأسف دارد این که تمامی مخارج و هزینه های سنگین بار شده بر ملت ایران، در حقیقت در جهت تأمین منافع کلان آمریکا و پیشبرد سیاست های جهانی آن بود. قبل از هر سخن دیگری در توضیح این موضوع باید گفت شاه خود در این کتاب، به این مسئله اعتراف دارد: «ارتش ما در واقع قادر بود در این ناحیه، که برای غرب اهمیت استراتژیک فوق العاده ای دارد، هرگونه "ناآرامی محلی" را متوقف یا در نطفه خفه کند.»[13] به این ترتیب دیگر لازم نبود آمریکا آن گونه که برای سرکوب "ناآرامی محلی" در منطقه آسیای جنوب شرقی، وارد ویتنام شده و در آنجا گرفتار شده بود، در این منطقه نیز وارد عمل شود؛ چرا که شاه وظیفه در نطفه خفه کردن هرگونه "ناآرامی محلی" را عهده دار گردیده بود. این احساس وظیفه شاه، طبعاً از وابستگی رژیم پهلوی به آمریکا نشئت می گرفت. مارگ گازیوروسکی در کتاب خویش تحت عنوان «سیاست خارجی آمریکا و شاه»، به بررسی این رابطه پرداخته است و می نویسد: «سیاستگذاران ایالات متحد، کودتای 1953 را برای بازگرداندن ثبات سیاسی به کشوری که آن را برای استراتژی جهانی آمریکا در مقابله با اتحاد شوروی حیاتی می انگاشتند، ترتیب داده بودند... رابطه دست نشاندگی بین ایران و آمریکا در آغاز بخشی از استراتژی "نگاه نو" حکومت آیزنهاور بود. "نگاه نو" که در بررسی شماره 2/162- NSC شورای امنیت ملی در تاریخ نوامبر 1953 مطرح شد تلاشی برای بازیابی ابتکار عمل در رویارویی جهانی با اتحاد شوروی و در عین حال کاهش هزینه های دفاعی آمریکا بود... از دیدگاه  سیاستگذاران آمریکا، جایگاه ایران در خط شمالی خاورمیانه آن را برای دفاع از آن منطقه، برای دفاع مقدم از منطقه مدیترانه، و به عنوان پایگاهی برای حمله های هوایی یا زمینی به درون اتحاد شوروی، حیاتی می ساخت. منابع نفت ایران و دیگر کشورهای خلیج فارس برای بازسازی اروپای غربی و برای توانایی غرب در دوام آوردن در یک جنگ طولانی، حیاتی بودند. اگر جنگ فراگیری هم در کار نبود، ایران به عنوان پایگاهی برای هدایت عملیات جمع آوری اطلاعات علیه شوروی، جاسوسی آن سوی مرز و همچنین، از 1957، مراقبت الکترونیک تجهیزات آزمون موشک شوروی در آسیای مرکزی ارزشمند بود.»[14]

  بنابراین اگر آمریکا و انگلیس در یک تلاش مشترک، دوباره شاه را پس از کودتای 28 مرداد، به قدرت می رسانند و از آن پس با حمایت همه جانبه از او و حتی تدارک دیدن یک سازمان امنیت سرکوبگر به نام «ساواک» درصدد مقابله با هرگونه تهدیدی در قبال وی برمی آیند، بدان خاطر است که تنها از طریق یک حاکمیت وابسته و دست نشانده، قادرند اهداف استراتژیک خود را دنبال کنند و در این مسیر، نه تنها متحمل هزینه ای نشوند بلکه منافع سرشاری را نیز نصیب خویش سازند.

  اینها واقعیت های موجود در زمینه سیاست نظامی گری شاه و اختصاص بخش اعظم درآمدهای کشور به این امر است، اما عمق فاجعه هنگامی بیشتر عیان می گردد که متوجه شویم در آن برهه حتی تصمیم گیری های کلان درباره خریدهای نظامی ایران برعهده دولت آمریکا بود. عبدالمجید مجیدی - ریاست وقت سازمان برنامه و بودجه- در پاسخ به سؤالی مبنی بر این که "در مورد خرید وسائل و تجهیزات چه طور؟ آیا در موقعیتی بودید که بررسی کنید؟" می گوید: «نه، نه، نه. آنها اصلاً دست ما نبود. تصمیم گرفته می شد... چون دولت ایران برای خرید وسائل نظامی قراردادی با دولت آمریکا داشت، [تصمیم گیری] با خود وزارت دفاع آمریکا بود. یعنی ترتیبی که با موافقت اعلیحضرت انجام می شد این بود که آنها خریدهایی می کردند که پرداختش مثلاً ظرف پنج یا ده سال بایست انجام بشود. به هر صورت، قرارهایشان را با آنها می گذاشتند. به ما می گفتند اثر این در بودجه سال آینده چیست؟ به این جهت ما رقمی که می بایست در سال معین در بودجه بگذاریم می فهمیدیم چیست. توجه می کنید؟ اما این به این معنی نیست که ده تا هواپیما خریدند یا بیست تا هواپیما خریدند. با خودشان بود. به ما می گفتند که شما در سال آینده بابت خریدهایی که ما می کنیم، قسطی که برای سال آینده در بودجه باید بگذارید، [فلان] مبلغ است که ما این مبلغ را می گذاشتیم توی بودجه»[15]

  و اگر بر این همه، این سخن عالیخانی را که حاکی از اولویت داشتن بودجه نظامی بر هر امر دیگری- حتی به بهای کاهش بودجه های عمرانی- است، بیفزاییم، به نظر می رسد به نحو بهتری می توانیم درباره ادعاهای شاه در این کتاب قضاوت کنیم: «هرچند یک بار، همه را غافلگیر می کردند و طرحهای تازه برای ارتش می آوردند، که هیچ با برنامه ریزی دراز مدت مورد ادعا جور درنمی آمد. در این مورد هم یک باره دولت خودش را مواجه با وضعی دید که می بایست از بسیاری از طرحهای مفید و مهم کشور صرفنظر نماید تا بودجه اضافی ارتش را تأمین کند.»[16]

  اینک می توان معنای این فراز از کتاب شاه را بهتر درک کرد: «با وجود کوششهای دائمی و پیگیر، زیربنای کشور (راه آهنها، جاده ها، بنادر) به قدر کفایت توسعه نیافته بودند. این بدان معنا بود که وارداتی بیش از آنچه تا آن روز از راه دریا و هوا و از طریق ترکیه و روسیه و دیگر کشورهای همسایه انجام می گرفت غیر ممکن بود. بندرهای ما را کشتیها عملاً مسدود کرده بودند و هر کشتی می بایست شش ماه به انتظار تخلیه بار خود لنگر بیندازد.»[17] به راستی اگر شاه ده ها میلیارد دلار از سرمایه های کشور را صرف تأمین منافع غرب در منطقه نمی کرد و بودجه های عمرانی را در پای هزینه های نظامی قربانی نمی ساخت، امکان توسعه زیرساخت های اساسی برای پیشرفت واقعی و همه جانبه کشور فراهم نمی آمد؟ متأسفانه محمد رضا شاه با از دست دادن فرصت های طلایی برای انجام اقدامات اساسی در کشور، بیشتر در جهت انجام وظایفی که در چارچوب وابستگی به آمریکا برای او در نظر گرفته شده بود، گام برداشت و این البته مسئله ای نبود که از چشم ملت پنهان بماند. در حقیقت آنچه به نارضایتی های مردم دامن می زد، کمبودها و سختی های ناشی از معضلات اقتصادی نبود، چه بسا اگر مردم اقدامات شاه را در عرصه نظامی واقعاً در جهت تأمین امنیت ملی ایران تشخیص می دادند، با عوارض اقتصادی آن نیز به نوعی کنار می آمدند. اما آنچه ملت را سخت می آزرد و برایشان غیرقابل تحمل بود، صرف سرمایه های هنگفت کشور در چارچوب وابستگی به آمریکا و در جهت تأمین منافع کاخ سفید بود. در کنار این مسئله، برقراری قانون کاپیتولاسیون و حضور ده ها هزار مستشار نظامی آمریکایی به همراه اعضای خانواده شان، گذشته از صرف هزینه کلان برای آنها، عزت و شرافت جامعه ایرانی را نیز لکه دار ساخته بود. این قضیه به حدی شرم آور و ننگین بود که حتی شاه نیز ترجیح داده است بدون کمترین اشاره ای، با سکوت و سرافکندگی از کنار آن رد شود. ولی آیا این مسئله از حافظه تاریخی ملت ایران پاک خواهد شد؟[18]

مقایسۀ پیشرفتها با کرۀ جنوبی

  باوجود این که ما قبول داریم وضعیت ما در زمان قاجارها وضعیت فلاکت بار و نابهنجاری بوده است ولی تغییرات دوران پنجاه و هفت سالۀ پهلوی با توجه به امکانات، منابع و دیگر عوامل و نیز در مقایسه با بعضی از کشورها که امکانات و منابع کشور ما را ندارند، معجزه نیست، چون وقتی ملاحظه می کنیم که برخی کشورها به رغم نبود امکانات و فقدان منابع چنان پیشرفت های دارند که  تغییرات دوران حکومت پهلوی با پیشرفت های آن ها قابل مقایسه نیست، از این جهت تغییرات و برنامه های رژیم پهلوی را قابل دفاع نمی بینیم، به عنوان نمونه کشور کره مستعمره ژاپن بود و در سال 1945 استقلال یافت، امّا به زودی دچار صحنه نبرد بین المللی شد تا در سال 1962 به دو قسمت شمالی و جنوبی تقسیم شد و آرامش خود را باز یافت. آمار زیر حاصل پیشرفت های کره جنوبی طی 20 سال از سال 1962 تا سال 1982 است این آمار را ما با مساعدترین آمار دوران رژیم سابق از سال 1922 تا سال 1979 (مجموعاً 57 سال که از حیث طول زمان 285% بیش از مدت مورد نظر در کره جنوبی است) مورد سنجش قرار می دهیم. (باید توجه داشت که کره جنوبی بر عکس ایران از عایدی نفت محروم بود).

ـ ذوب آهن: طی 20 سال در کره پنج مجتمع ذوب آهن و فولاد تأسیس شد با تولید 06/9 میلیون تن در سال، آن کشور در ردیف دهمین کشور تولید کننده ی فولاد در دنیا قرار داد. طی 57 سال در ایران یک مجتمع ایجاد شد با تولید 2/1 میلیون تن یعنی 800% کمتر.

ـ ساختمان کشتی: طی 20 سال در کره 14 حوضچه ساختمان کشتی تأسیس شد با محصول 4026000 تن در آخر سال 1982. طی 57 سال، فعالیت ایران در زمینه ی بالا صفر بود.

ـ وسایل الکترونیک: طی 20 سال در کره تلاش فوق العاده برای ساختمان آلات دقیق الکترونیکی (تلویزیون، رادیو، ساعت های الکترونیکی، کامپیوتر) و صدور آن به کار رفت که کره را در ردیف پنجمین صادر کننده ی وسایل الکترونیکی قرار داد. طی 57 سال فعالیت صادراتی ایران در زمینه بالا صفر بود.

 ـ شاهراه: طی 20 سال در کره 1100 کیلومتر شاهراه ساخته شد. در طول 57 سال در ایران 140 کیلومتر شاهراه ساخته شد: 786% کمتر

 ـ خط آهن: در طول 20 سال در کره 3900 کیلومتر راه آهن ساخته شد. در مدت 57 سال در ایران تقریباً معادل همین مقدار راه آهن ساختند.

 ـ تولید اتوبوس و اتومبیل باری: در سال 1981 در کره به 83000 دستگاه رسید که 400% ارقام منتشره در ایران بود.

 ـ خط آهن زیرزمینی: در طول 20 سال در کره 115 کیلومتر مترو ساخته شد. در ایران هیچ.

  از همه مهم تر مقایسه ی دو کشور از لحاظ تعلیم و تربیت است که بدواً از لحاظ کمیتی مقایسه می شود: در سال 1945 در تمام کره 165 دبیرستان سه ساله وجود داشت. تعداد آن در سال 1981 به 2000 واحد رسید که 1353 واحد آن دارای سیکل دوم بود. در مجموعه ی آن ها 4100000 دانش آموز تحصیل می کردند. علاوه بر این در آن مدت تعداد 18 دانشگاه در سئول ایجاد شد که با احتساب شعب آن ها در شهرستان ها مجموعاً 85 دانشکده را با 402000 نفر دانشجو تشکیل می داد. کل تعداد دانشجویان و دانش آموزان کره در سال 1981 به رقم 10502000 رسید. مساعدترین رقمی که شاه مخلوع در کتاب پاسخ به تاریخ از لحاظ تعداد افراد مشغول به تحصیل در ایران ذکر کرده 4/7 میلیون در آخر سال 1978 است که شامل تمام سازمان های تحصیلی اعم از دبستان، دبیرستان، حرفه ای، بزرگسالان شبانه ودوره های تخصصی باشد. تعداد کل دانشجویان در همان کتاب در آن سال 000,185 نفر قلمداد شده. بنابراین نسبت تعداد کل محصلین در ایران نسبت به کره 42/1 برابر کمتر و نسبت تعداد کل دانشجویان در ایران نسبت به کره از آنهم عقب تر، یعنی 17/2% پایین تر است. آمار بالا به طوری که اشاره شد عملکرد 20 ساله ی کشور کره ی جنوبی در مقابل 57 سال عملکرد دوران رژیم در ایران است. پس برای اینکه سنجش صورت منصفانه داشته باشد باید تمام آمارهای کره ی جنوبی را با ضرب 85/2 که نسبت بین 20 و 57 است وارد محاسبه کنیم. در این صورت میزان عقب ماندگی های ایران نسبت به کره در مواردی که ذکر شد به صورت زیر در می آید:

ـ نسبت عقب ماندگی ایران به کره در تولید آهن و فولاد8/22 بار
ـ نسبت عقب ماندگی ایران به کره در ساختمان کشتی(بی نهایت)
ـ نسبت عقب ماندگی ایران به کره در صدور وسایل الکترونیک(بی نهایت)
ـ نسبت عقب ماندگی ایران به کره در ایجاد خط آهن85/3 بار
ـ نسبت عقب ماندگی ایران به کره در ایجاد مترو (بی نهایت)
ـ نسبت عقب ماندگی ایران به کره در ایجاد شاهراه80/22 بار
ـ نسبت عقب ماندگی ایران به کره در مونتاژ اتوبوس و کامیون 40/11 بار
ـ نسبت عقب ماندگی ایران به کره درباره ی مجموعه ی افراد تعلیم گیرنده60/4 بار
ـ نسبت عقب ماندگی ایران به کره درباره ی تعداد دانشجویان20/6 بار[19]

  بنابر این تغییرات به وجود آمده در دوران پهلوی معجزه نیست، زیرا تغییرات به وجود آمده در دوران پنجاه و هفت ساله حکومت پهلوی ها و حتی دوران حکومت سی و هفت سالۀ پهلوی دوم نسبت به کشوری مثل کره که منابع نفتی و ذخائر کشور ما را ندارد، قابل مقایسه نیست و این در حالی که حکومت پهلوی به علت تأمین منافع انگلیس و آمریکا از حمایت های آنان برخوردار بود و آنطوری که منتفدین اقتصادی گفته اند، نتیجۀ تغییرات و برنامه های اقتصادی پهلوی برای کشور چیزی جز اقتصاد وابسته را به دنبال نداشت و قطعاً این تغییرات و برنامه ها نمی توانست پسندیده باشد تا چه برسد که از آن به عنوان معجزه یاد کنیم.

***

 قدر مسلّم مردم در آستانۀ انقلاب اسلامی، این ادعاهای رژیم را باور نمی کردند، زیرا خود بعینه فقر را در زندگی روزمرۀ خویش می دیدند. اختلاف طبقاتی، و تقابل فقر و غنا، امری آشکار بود. در حالی که بسیاری در حلبی و کپرها و بیغوله ها زندگی می کردند، رژیم در حال ساختن کاخ و استادیوم و جشنهای بین المللی بود. شعبان جعفری که خود از دوستداران شاه بود، در این مورد می گوید: «این استادیوم فرح کجا بود؟... بغلش حلبی آباد بود. بیست هزار قاچاقچی و دزد و قالتاق و قاتل اونجا زندگی می کردن. وقتی عرض می کنم مردم بیشترشو نمی دونن، ایناست. الان هیچکدوم از شما نمی دونین. اینا اونجا زندگی می کردن. آخه یکی نباید بود به وضع اینا می رسید؟»[20] در واقع می توان گفت که مردم در آن دوران، معتقد بودند که رژیم در حالِ "به هدر دادنِ منابع" است، و نه اینکه در زندگی آنها پیشرفتی حاصل کند. همین مسئله هم باعث شد که این ادعاهای پیشرفت، در مردمی که از خشونتهای حکومت در سالهای آخر عمر رژیم به ستوه آمده بودند، اثری نگذارد.

  البته ممکن است برخی بگویند که وضع پیشرفت کشور بعد از انقلاب هم ضعفهایی داشته است. در این مورد به طور اساسی باید در بحثی دیگر، به بررسی مسئله بپردازیم، و من در اینجا فقط دو سؤال می پرسم: آیا نظامی که بعد از انقلاب روی کار آمد نیز ادعای یک پیشرفت بزرگ و عظیم در تمام زمینه های اقتصادی، زیربنایی، فرهنگی، اجتماعی، علمی، نظامی و غیره را دارد؟ و آیا رژیم پهلوی نیز سالها اسیر جنگ تحمیلی و تحریمهای گسترده بوده است؟


پی نوشت:
[1] شجاع الدین شفا، جنایت و مکافات، ص24.
[2] همان، ص27.
[3] محسن میلانی، شکل گیری انقلاب اسلامی؛ از سلطنت پهلوی تا جمهوری اسلامی، ترجمه مجتبی عطارزاده، تهران، انتشارات گام نو، 1381، ص124، به نقل از بانک مرکزی ایران: گزارش سالانه، تهران، قسمت مربوط به سال های1977، 1976، 1975، 1973.
[4] یادداشت های امیراسدالله علم، ویراستار علینقی عالیخانی، تهران، انتشارات مازیار و معین، ، 1380، ج 1، ص121-120.
[5] پاسخ به تاریخ، محمد رضا پهلوی، صفحه 297.
[6] یادداشت های امیراسدالله علم، ج5، ص452.
[7] سند ساواک- 17/10/1354؛ به نقل از: ظهور و سقوط سلطنت پهلوی، ج2، صص407-406.
[8] یادداشت های اسدالله علم، ج 1، ص257.
[9] یادداشتهای اسدالله علم، جلد اول، ص84.
[10] پاسخ به تاریخ، ص261.
[11] حمیدرضا ملک محمدی، از توسعه لرزان تا سقوط شتابان، تهران، مرکز اسناد انقلاب اسلامی، 1381، ص172.
[12] پاسخ به تاریخ،  ص286.
[13] همان، ص266.
[14] مارک.ج. گازیوروسکی، سیاست خارجی آمریکا و شاه، ترجمه فریدون فاطمی، تهران، نشر مرکز، 1371، ص165-164.
[15] خاطرات عبدالمجید مجیدی، طرح تاریخ شفاهی هاروارد، تهران، انتشارات گام نو، 1381، ص146.
[16] خاطرات علینقی عالیخانی، به کوشش غلامرضا افخمی، تهران، نشر آبی، 1382، ص212.
[17] پاسخ به تاریخ، ص267-266.
[19] نقدي بر توسعه صنعتي ايران در دوره پهلوي ، سرهنگ غلامرضا مصوررحماني ، کهنه سرباز ، موسسه خدمات فرهنگي رسا ، نقل از درآمدي بر ريشه هاي انقلاب اسلامي ، نشر معارف ، ص 318-315.

[20] خاطرات شعبان جعفری، هما سرشار، انتشارات آبفام، چاپ اول، صفحه311.